بلاگ

کارگاه فرمول رسیدن به خواسته ها (تمرین جلسه چهارم)

تمرین جلسه چهارم کارگاه فرمول رسیدن به خواسته ها

این کارگاه بدون تمریناتش مثل پرنده ای بدون بال است

صرفاً با گوش دادن فایل ها نمی توانید به اوج موفقیت پرواز کنید

 


 

سلام به دوستان عزیزم

لطف کنید و این تمرین را انجام دهید:

در قدم اول بنویسید خدا را چگونه برایتان تعریف کردند و شما چگونه خدا را شناختید؟

در قدم دوم بنویسید آیا در طول سالیانی که از خدا عمر گرفته اید، در آن تعریف اولیه از خداوند تغییری بوجود آمد، یا همچنان به خدایی که در کودکی شناختید ایمان دارید؟ اگر تغییری ایجاد شد دلیلش چه بود؟

در قدم سوم بنویسید اگر بخواهید خدا را برای فرزندتان توضیح دهید چگونه این کار را خواهید کرد؟ و خدا را چگونه معرفی می کنید؟

در قدم چهارم با فرض به اینکه سلامتی شما و اعضای خانواده شما تا 200سالگی تضمین شده است و شما قطعاً تا 200سالگی عمر خواهید کرد، درآمد شما و اعضای خانواده شما هم تضمین شده است که در این 200سال کافی و مکفی خواهد بود، فرزنداتان به شدت انسان های موفقی خواهند بود و همسران خوبی هم نصیبشان خواهد شد، به این سوال پاسخ دهید:

 اگر خدا را از زندگی تان حذف کنید آیا اتفاقی برایتان خواهد افتاد؟ فکر کنید از همین لحظه دیگر خدایی وجود ندارد، نه در این دنیا نه در آن دنیا، آیا در زندگی شما اتفاقی رخ می دهد؟ در اداره کردن زندگی تان با مشکل مواجه خواهید شد، یا مثل سابق کار می کنید، می خوابید، بیدار می شوید، غذایتان را می خورید، در اینستا چرخی می زنید، رفاقتتان را می کنید، نقش پدر یا مادر یا فرزند را ایفا می کنید، درستان را می خوانید، مسافراتتان را می روید، فرزندتان را بزرگ می کنید و روتین زندگی تان همچنان پابرجا خواهد ماند و با نبود خدا بعد از یک هفته ناراحت شدن کنار می آیید؟!

واقعاً اگر خدا نباشد کدام یک از کارهایی که در حاضر انجام می دهیم دچار اختلال می شود؟ خوب فکر کنیم، مگر نه اینکه اکثریت ما خیلی از کارها را خودمان با عقل و زور بازوانمان و آشنایان و پارتی هایمان انجام می دهیم. پس اگر خدا هم نباشد خیلی اتفاق خاصی رخ نخواهد داد. ( به این حقیقت به شدت تلخ فکر کنیم، حقیقتاً در زندگی هایمان کدام کار را خدا انجام می دهد؟!!!)

بدون تعصب به این سوالات به شدت مهم پاسخ دهید.

 لطفاً شعار ندهید و واقعیتی که وجود دارد را بنویسید هرچقدر که تلخ باشد.

 

 

 

 

 

اشتراک گذاری:

مطالب زیر را حتما مطالعه کنید

63 دیدگاه

به گفتگوی ما بپیوندید و دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید.

  • سلام خدمت استاد بزرگوار و دوستانم در هپی فت
    ۱_از دوران بچگی اگه بگم خدا از نظر من فقط خدای پولدارها بود چون اونها هرچی میخواستن داشتند . لباسهای زیبا… تلویزیون رنگی…‌اسباب بازی….مسافرت..ماشین شخصی ‌‌..و….اما مارو دوست نداشت چون هیچکدوم از اینارو بما نداده بود…
    ۲_.اما کم کم که بزرگتر و عاقلتر شدم و به مدرسه رفتم خدای من شد خدایی که معلمها و کتابها و تلویزیون برام معرفی کردن…
    دوران مدرسه مارو از خدا ترسوندن…اگر نماز و روزه بجا نیاریم یا دروغ بگیم یا موی سرمون رو نامحرم ببینه توی آتیش جهنم میسوزیم و…..همش از عذاب جهنم برامون گفتن…‌خیلی از خدا می‌ترسیدم و خودم رو آنقدر گناهکار میدونستم که دیگه خدا ازم بدش میومد و اصلا حاضر نبود منو ببخشه….روز به روز فاصله بیشتری از خدا گرفتم…..نماز هم یک خط در میون میخوندم و خیلی بابت این موضوع عذاب وجدان داشتم…اما در متد aj فایلی گوش دادم فکر کنم از استاد پناهیان بود که خدا توبه شمارو همیشه میپذیره ….خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم دیگه نمازم قضا نشد و خوشحال از اینکه خدا منو می‌بخشه زندگیم عوض شد….دیگه از خدا نمیترسم و عاشقانه دوستش دارم و عبادتش میکنم.
    ۳_اگر بخوام خدارو برای فرزندانم معرفی کنم میگم که اونو در تک تک سلولهای بدنتون میشه ببینید و در نظمی که در جهان هست …از هرکسی مهربانتره و تواناتر..و قادر..‌..قطعا براشون خواهم گفت که نباید ازش بترسن.خدا عشق و طراوت و پدر و مادر و گل و لبخند و همه چی هست.
    ۴_ اگر خدا از زندگیم حذف بشه سردرگم میشم نمیدونم خواسته هام رو به کی بگم که قدرت اجابت کردنش رو داشته باشه.

  • تمرین جلسه چهارم کارگاه فرمول رسیدن به خواسته ها:
    ۱-خدا را چگونه برای شما تعریف کرده‌اند؟
    🔸من تو خانواده ای نسبتا مذهبی به دنیا اومدم بنابراین طبیعی بود که باورهای خودشون رو به من منتقل کرده باشن. اما شانسی که من آوردم این بود که خانواده ما دیکتاتور نبود. مخصوصا پدر و مادر خودم.‌ ما در فامیل، از انواع قشرها داشتیم. افرادی بودن که فقط نوک بینیشون رو از زیر چادر می‌دیدیم، افرادی هم بودن که ما خودمون گاهی دیگه از خجالت، نگاشون نمی‌کردیم. می‌خوام بگم به من هر دو فضا ارائه شد و چیزی تحمیل نشد. ولی خدا رو به عنوان خالق جهان،نظم دهنده ایام و کسی که آینده ما بسته به رضایت اونه معرفی کردن و بعد ها من خودم دیدگاه‌هامو تغییر دادم.
    .
    🔸در جواب سوال دوم، خب مسلما در خدای تعریف شده برای من تغییرات خیلیییییییییی زیادی رخ داده. من شخصا دو ویژگی نه چندان خوب دارم.
    یکی اینکه هر حرفی از هر کسی بهم زده بشه تا تحقیق خودم، به راحتی قبول نمیکنم. دوم اینکه آدم به شدت چالش طلبی هستم. دوست ندارم ی چیزی سریع ثابت بشه و بپذیرمش و دیگه پرونده‌‌شو ببندم
    .
    🔸 در مورد این سوال،من خب تجربه فرزند دار بودن رو نداشتم و برای پاسخ به این سوال واقعا شاید صلاحیت و پختگی کافی رو نداشته باشم ولی مطمئنم من فقط بهش کمک میکنم خدای خودش رو پیدا کنه. سعی نمیکنم خدای خودم رو بهش معرفی کنم. روی خدای اون هم اسمی نمیذارم. فقط سه تا از صفات خداوندی که باید دنبالش باشه رو بهش میگم اونم در قالب بیان تجربه نه اجبار. مهر و عطوفت بینهایت و بی کران خداوند رو، قدرت و توان بی حد و حصرش رو و دانش و آگاهی کامل نسبت به تمام مسائل و سوالاتی که تو ذهن فرزندم شکل میگیره رو.
    این سه صفت رو بهش خواهم گفت. ولی ابعاد دیگه رو میذارم به عهده خودش. مگر اینکه خودش نظر من رو بپرسه
    .
    🔸 در پاسخ این سوال باید بگم شاید من در ظاهر اصلا بهم نیاد گفتن این جملات. اصلا آدم جانماز آب بکش و معتقدی هم از نظر اجتماع نیستم ولی من همیشه در تمام مراحل زندگیم، در اوج خوشحالی و موفقیت یا در قعر چاه شکست و اندوه همیشه در کنار خدای خودم بودم.
    کوچکتر که بودم خیلی استرس بهم وارد می‌شد ولی رفته رفته که هرچی بزرگتر شدم و خدای خودم رو بیشتر شناختم خیلی از این موارد کم شد.
    از موفقیت های خودم به شکل وصف ناپذیری خوشحال میشم چون میدونم عطای پروردگار منه و پاسخ تلاش من و از شکست هام عمیقا ناراحت نمیشم چون میدونم حکمت و راه راهنمایی منه توسط خداوند خودم.
    نگرانی به دلم راه نداره. از زمان آشنایی با هپی‌فت این حالات خیلی قویتر هم شده به لطف خدا.
    هیچ جا هم هیچ پارتی بازی ای نکردم و همیشه برای هر امری توکلم به خدای خودم بوده. اینا واقعا شعر و شعار نیست و واقعیتی هست که طی کردم در زندگی.
    بنابراین در مورد خودم،اگه خدا حذف بشه من خیلی مورد تهاجم بدی‌ها خواهم بود و وسط دایره زحمت غل و زنجیر خواهم شد.
    .
    سپاس از این تمرین آگاهی بخش
    🌹🌹🌹🌹🌹

  • سلام و عرض ارادت و خداقوت به شما استاد بزرگوار🙏🌹
    در ابتدا باید بگم ممنونم استاد از این سوال هوشمندانه و بجای شما من معتقدم خدای ما هم با ما بزرگ میشه اما با توجه به شناختی که ما ازش داریم .

    ✅قدم اول.
    :خدایی که در کودکی شناختم خدایی بزرگ ونادیدنی و ترسناک که با کوچکترین خطا بنده‌اش رو عذاب میکنه و تازه اگه بخوای ار کار خطات توبه هم کنی تمام گوشت و پوستی که در بدنت روییده باید از بین بره و بشدت در رنج و سختی تضرع کنی تا شاید ازت بپذیره و بیشتر از عذاب خدا شنیده بودم تا رحمت و مهربانیش ولی من در یک خانواده ی مذهبی بزرگ شدم و چون درستکاری و مهربانی و عبادت کردن خدا رو و حجاب و عفاف رو عملا هم در رفتار و کردار والدینم دیده بودم و اینکه خدا ناامیدی رو دوست نداره پس علیرغم ترس شدید ازش دوست داشتنش رو هم آموخته بودم و اطمینان قلبی داشتم که رفعت و مهربانی هم داره .
    ✅قدم دوم:
    خدای من با رشد کردن خودم بزرگتر و مهربان‌تر شد و با نامهربانیهای روزگار و اینکه در هر زمان که صداش کردم البته همیشه نه به اون سرعتی که من میخواستم .
    بقول مادرم خدا بیامرز ‌ه که میگفت خدا صبرش زیاده😀
    ولی با وجود همه ی ناملایمات زمانه خدا همیشه هواموداشت و با ایمان قلبی که بهش داشتم به من آرامشی داد که خدا رو شکر صبوری من زبانزد اطرافیانم هست.و با قرار دادن هپی فت و استاد خردمند بر سر راهم دیدم رو به خود واقعیش باز تر کرد و گویی تا بحال با شمعی در تاریکی بدنبالش می گشتم و اکنون چراغی پرنور در دست دارم و تا بحال خدایم را از سوراخ کلیدی میدیدم و اکنون دری بررویم گشوده َشد که خدای زیبایم را مانندباغی زیبا که پشت آن در باشد چشم نواز و دل انگیز است و طراوت و نور امیدی در وجودم بوجود آورد که زندگیم را دگرگون کرد .

    ✅قدم سوم :
    من حتی قبل از اینکه با هپی فت و آموزه های ناب اونهم آشنا بشم برای فرزندانم بیَشتر از مهربانی و رحمانیت خدا گفته بودم و اینکه با وجود ناظر بر اعمال ما بودن خدا اما اصلا براشون خدایی ترسناک نساختم که بخاطر ترس از جهنمش خدا رو دوست داشته باشن .

    ✅قدم چهارم:

    حذف خدا اززندگیم برایم حتی قابل تصور نیست چرا که وجود خدا طوری در اعماق وجودم عجین هست که بدون او زندگی پوچ و بی معناست چراکه هدف من برای زندگی جلب رضایت اوست البته هرچند گاهی وسوسه های شیطان رجیم من رو از جلب رضایت او غافل میکنه اما بازهم دلیل نمیشه که به نبودنش در زندگیم حتی فکر کنم مخصوصا با خداشناسی که در محضر شما استاد بزرگوار آموختم هرگز حاضر نیستم لحظه ای خدایی ر و که جلوی دوچرخه ی زندگیم نشسته و برام پا میزنه تا من راحت و با آرامش پیش برم رو از دست بدم البته بقول استاد شعار نباشه هرچند هر از گاهی نجواهای شیطانی ممکنه وسوسه کنه که گاهی بیهوده خودمم پا بزنم بهوای اینکه دارم دوچرخه ی زندگیم رو جلو میبرم ولی باز دوباره خیلی زود میگم خداجون اشتباه کردم خودت پا بزن منم قول میدم همسفرخوبی باشم و همراهیت کنم و آنقدر با آرامش دارم از مسیر زندگیم با خدای جدیدی که شناختم لذت میبرم و تازه بهش وابسته تر از قبل شدم و بنظرم کارهام رو بیشتر از فبل بهش می‌سپارم و به پا زدنش بیشتر ایمان پیدا کردم و احساس می کنم خیلییییییی بیشتر از قبل دوستش دارم و اونهم بیشتر دوستم داره و بهم نگاه میکنه و امیدوارم روزی برسه که هرگز نجواهای شیطانی نتونه لحظه ای هم من رو از این مسیر زیبا دورکنه ‌البته با آموزه های نابتون استاد گرانقدر و دانا پاینده باشید و نامتون بلند آوازه باد 🙏

  • سلام درود بر استاد گرامي و عزيزان همراه استاد از خدا اكه بخوام بگم هداي كودكي من و حتي تا اوايل نوجواني خداي بسيار ظالمي بود خدايي كه هميشه دنبال تنبيه بنده هاسه خدايي كه فقط بايد ازش ترسيد يادمه معلم ديني داشتتيم تو راهنمايي اينقد ما رو ترسونده بود من شبا با روسري و گاهي چادر نماز ميخوابيدم از ترس خدا كه خدا خوشش بياد يعني نابودمون كرده بود خلاصه كه خداي كودكي و نو جواني خداي ترس بود بعد كم كم به خداي درون پي بردم و با ي نيروي عظيم كن هم در خارجه هم در وجود ما اشنا شدم و لا ورود به كلاسهاي عرفان باز خدا برا تغير كرد و واقعا شناختم عوض شد ولي بازم احساس ميكردم گاهي اوقات كه به غير خدا چنگ ميزنم و به قول معروف من دون الله ميكردم شايد كسي نميفهميد ولي من توكلم كم بود با رفتنم به كلاسهاي مختلف خدام عوض ميشد البته همشون ي چيز بودن ولي خوب اسماشون فرق ميكرد انقد كه بعضي وقتا واقعازقاتي ميكردم يادمه زمان نوجووني انقد به هدا فكر ميكردم كه حالم بد ميشد بعد از رفتن به كلاسهاي مختلف همين حس بهم دست ميداد و الان مدتها هست به خودم اومدم و خدام نيروي دروني هست كه منو هدايت ميكنه و بهش توكل دارم و از وقتي اومدم هپي فت خيلي توكلم بيشتر شده و اگه بخوام به بچه هام خدا رو معرفي كنم ميگم رجو ع منيد به قلبتون خدا رو اونجا جستجو كنيد و درون خودتون خدا چيزي بيرون ادم ها نيست و اينكه ي زمان فكر كنم خدا نباشه اصلا نميتونم من اگه همه چي هم داشته باشم بازم نيازمند نيروي برترم در پناه نور عشق الهي باشيد 🙏🙏

  • بنام خالق یکتا
    با عرض سلام
    قدم اول:,خداوند در کودکی من بسیار قدرتمند و‌توانا‌‌و بخشنده و مهربان و بزرگ ودانا معرفی شد بطوریکه از همه چیزهای نهان و آشکار باخبره و حتی اگه فکر بد‌و‌خوبی از مخیله‌و‌ذهنم عبور کنه خداوند اگاهه و میدونه و مضمون این شعر به این دیدگاه کمک‌کرد
    هم قصه ی‌نانموده دانی هم‌نامه ی نانوشته خوانی
    واینکه بسیار بخشنده ومهربان و توبه پذیره و توبه پذیر بودنش این حس‌رو‌بمن میداد که خدا مثل والدین مارو‌دوست‌داره و ‌راهی برامون‌باز کرده که خطاهامونو‌ببخشه و دلش نمیخواد عذابمون‌بده .. درترارویی‌از خوف و رجای خداوند‌ بودم‌که‌کفه ی‌رجا‌و‌امیدواریش سنگین‌تر بود.‌وبه عطوفت و‌مهرش بیش از قهر و‌عذابش امیدوار بودم.
    قدم دوم:
    ولی در سنین نوجوانی‌و‌ ابتدای جوانی،درمجامع مذهبی و پای منابر اکثر آقایون‌متعصب و نا آگاه، خدارو بسیار‌جبار و‌سختگیر و انتقام جو و خشمگین بهمون معرفی کردن و آنچنان‌رعب و وحشتی ‌از عذابهای دردناک خداوند در دلمان انداختند که رفته رفته کفه ی‌خوف از خدا، سنگین و سنگین تر شدو بدین ترتیب متاسفانه، بین من و خالقم فاصله ی زیادی ایجادشدو در سن ۱۸ سالگی، با وقوع شکست عاطفی شدیدی که‌در زندگیم رخ داد، بعلت دوری از خدای درونم، نتوانستم با مشکلم‌کنار بیاین و این فاصله ی‌عمیق،باعث بروز بیماریهای زیاذی از جمله بیماری خاص خودایمنی در من‌گردید.اعصابم بشدت درگیر و دچار بهم ریختگی همه وجودم یعنی عدم‌تناسب در تمامی ابعاد جسمی و روحی و اندامم شد و از همان‌زمان پروسه‌‌چاقی بنده‌کلید‌خورد و…
    سالها‌طول کشیدتامن بعداز درمان های طولانی و کنترل نسبی بیماریهایم، بدنبال احساس کمبود معنوی و جای خالی خدای واقعیم حس میکردم، به طرق مختلف به جستجوی خدا پرداختم، در فلسفه‌، در اخلاق، در طبیعت ، در قران و در کتب آزاد مختلف و بدون تعصب و… ودر این راه با عده ای از دوستان خداجو‌و‌محقق و عارف آشنا شدمو با تفسیرهای عرفانی سخنان‌خدا در قرآن‌ ، دری به دنیایی ماورای تصوراتم، به رویم‌گشوده شد. در طی ان‌زمان،همسرم‌دچار ورشکستگی مالی شدید و گرفتاذشد و‌زندگی ما کاملا نابود و به زیر صفر رسید و من‌ماندم‌‌و‌فرزندانم و‌دیگر هیچ… ولی خوشبختانه اینبار خدایم راداشتم و او جای تمامی نداشته هایم را برایم پر کرد. گرچه‌سالهای بی نهایت و بشدت سخت و طاقت فرسایی را گذراندیم ولی پشتم به خدایم‌گرم‌بود‌و با تلاش فراوان و توکل بخدا، بالاخره از گرداب هلاکت بیرون جستیمو ستون های زندگی دوباره به‌یاری خداوند‌بنا شد.
    ولی ناگفته نماند که گویی هنوز در مسیر شناخت خدا، احساس کمبودی‌داشتم چون خداوند بقدری برایم حرمت و قداست داشت و در ذهنم جایگاهی بسیار والا ورفیع و دور از دسترس من داشت و این فاصله برایم‌خوشایند نبود اوهمیشه خالق مطلق و من مخلوق مطلق بودم و با اینکه‌میدانستم از روحش‌در من دمیده ولی با اینحال بخودم این اجازه را نمیدادم که از حد و‌حدود خودم‌خارج شده و به حریم کبریایی او وارد شوم و فقط در هنگام‌دعا و زمانی که از نظر معنوی و روحی به اومتوسل میشدم این فاصله کمتر میشد و با نزدیکتر شدن به او احساس آرامش میکردم.
    بتدریح‌با کسب اگاهیهای بیشتر ، به‌اونزدیکتر از قبل شدم و هربار نشانه ای از دعوت او برای شناخت بیشترش، می یافتم تا اینکه بطور بسیار عجیب و اتفاقی با هپی فت آشنا شدو و این‌نشانه باعث شد که میزان‌عشق خدا را بخودم‌دریابم. در هپی فت خدا را باعشق‌بیکران و مطلقش شناختم و اینبار ان حس خلا و کمبودی را که‌قبلا حس میکردم، از بین رفت.
    گفتی که‌تورا عذاب خواهم‌فرمود
    من در عجبم که‌آن‌کجا‌خواهد بود؟!
    جایی‌که‌توئی‌ عذاب آنجا‌نبود
    جایی که‌تو‌نیستی کجا خواهد بود؟!!!
    قدم سوم:
    خداوند عشق و مهر و لطف و خیر مطلق است و تو هر گونه‌باشی او‌هم همانند تو‌ ولی بسیارقوی تر ازتو خواهد شد . پس توخوب باش و خوب بیندیش و خوب رفتار کن تا خدای تو‌ هم بهترینها را برایت رقم بزند.او آیینه ی بزرگنمای اعمال بندگانش است.
    قدم چهارم:
    حتی اگر خودم هم بخواهم خدا را از زندگیم حذف کنم، این فرض محال و غیرممکن‌است زیرا خداوند‌ از روح خودش‌در من دمیده و من جزئی از وجود‌خدا هستم لذا این امر امکان پذیر نیست.
    برفرض هم‌که از ذهنم‌خارجش کنم‌ ولی روحم به او‌متصل و از اوست.

  • خداي من در زمان بچگي انگار خيلي قدرتش بيشتر بود برام.انگار بهش خيلي اعتماد و توكل داشتم ولي خودم نميدونستم .اما بزرگ تر كه شدم ديدم چه قدر خدا برام شعاري شده.در ظاهر قبول دارم كه يه خدا اعتماد دارم و ميدونم اون هر كاري بخواد ميتونه انجام بده ولي در بطن ماجرا دل بستم به عوامل بيروني و ادماي دورم .ديدم چه قدر به جاي تكيه به خدا و باورش به ادما و چيزايي كه دارم تكيه كردم و چون انتظاراتي دارم ازشون براورده نميشد چه قدر استرس ميگرفتم و هميشه نگران و از همه چي گلايه دارم.الان يه تايمي هست كه دارم تلاش ميكنم برگردم به تنظيمات كارخونم و دوران بچگيم و بيشتر به خدا اعتماد كنم.سعي ميكنم فرزند ايندم خدا باتمام وجود در زندگي پدر و مادرش كه يه جورايي الگوش هستن حس كنه و معناي با خدا باش پادشاهي كن رو حس كنه.البته كه خودم هنوز راه درازي رو دارم ولي تلاشمو ميكنم

  • سلام، سلام، سلام
    1 _ راستش چون در خانواده نسبتا مذهبی بدنیا آمدم خدایی که می‌شناختم فقط خدای مسلمانان بود، دارای بهشت و جهنم و مخصوصاً رصد کننده اجرای احکام دینی… و چون مدتی با مادربزرگم زندگی میکردم تا 15 سالگی نماز و روزه و مستحبات و حتی نوافل رو انجام میدادم.
    خیلی محبت داشت و من خیلی دوستش داشتم و سواد خواندن هم نداشت و به همین دلیل کلیه دعاها وزیارت ها رو من میخوندم و او تکرار میکرد.
    آیه الکرسی رو از 6 سالگی حفظ بودم و زنگ دینی معلم صدایم میکرد و یه آیه الکرسی میخوندم ویه بیست میداد و قبل از قرائت به بچه‌ها میگفتم دست ها رو روی چشمانتون بگذارید و بخوانید تا چشمانتان پر نور شود. . . .!
    2_ تا اینکه یک روز تابستان آخرین جمعه ماه رمضان سال 59 شمسی باتفاق پدر و برادرم طی یک راه پیمایی روز قدس به اولین نماز جمعه تبریز رفتیم و آیه الله قاضی طباطبایی اولین امام جمعه تبریز بود!
    نماز که شروع شد پس از تقریباً یه ربع ساعت یا بیشتر مکبر گفت : استغفرالله… اشتباه شد، از نو…! و من چون خیلی تشنه وخسته شده بودم، از صف نماز خارج شده رفتم آب خوردم به خانه برگشتم!
    این اخرین نماز جمعه و شاید آخرین نماز و روزه من بود!!اون شب به پدرم گفتم، ایشان میگفتند طی چهل سال پیش نماز جمعه پنهانی در خارج شهر برگزار میکردند و… در حالیکه این بنده خدا حتی دیروز تمرین هم نکرده بود که امروز چکار کند؟!!
    3_ به نظرم فرزندان خداوند رو از عملکرد ما میشناسند، اونا باهوش‌تر از آن هستند که به روش خوف و رجا بشود خدا را به آنها معرفی کرد، اگر بتوانم به خودشناسی فرزندان کمک کنم قطعا خدایشان را بدرستی خواهند شناخت.
    من توانایی های انسان را به آنها توضیح میدهم و اینکه انسان با صفات پسندیده خداگونه است.
    4_ من فکر میکنم حتی آنان که اظهار بی خدایی می‌کنند ولی انسان های متفکری هستند، به یک نوع خدای مخصوص خودشان معتقد هستند، اکثر آنها اظهار می‌کنند لزوم اعتقاد به یک نیروی برتر برای زندگی راحت‌تر انکار ناپذیر است.
    در صورتیکه من به نیروی برتر معتقد نباشم بی شک خیلی از چالش های زندگی برایم سخت تر خواهد بود.
    یه جور پوچی، ناامیدی، یه جو بن بست…!
    تصور کنید با تمام سعی و تلاش در جهت تحقق خواسته ها وقتی نتیجه نمیداد و دیگر بلد نبودیم بگیم دیگه از دست من کاری ساخته نیست واگذارش میکنم به کائنات… و حتی الخیر فی ما وقع…!!
    این ناامیدی موجب سردر گمی و افسردگی خواهد بود!
    همینکه ما بدانیم قانون کائنات ارتقا و ترقی است یعنی به نیروی برتر معتقدیم.
    شاید ما بیشتر دچار غفلت هستیم تا عدم اعتقاد.
    ما خدا داریم ولی ازش غافلیم…!

  • سلام⚘
    نمیدونم برای همه همینطوره یافقط من
    اینکه بعضی وقتانمیدونم چه جوابی بایدبدم
    قدم اول
    ازوقتی یادم میاددرخانه پدرمن،خدامهربانترین مهربانان بود.
    قدرتمندوتوانا.باشکوه وباعظمت
    هیچ وقت مجبوربهنمازخوندن یاروزه گرفتن نبودیم.
    ماباعشق اینکارهاروانجام میدادیم
    ماعاشق ماه مبارک رمضان بودیم
    روزهای عیدوتولدائمه وحتی شهادتها،برای خانواده ما،روزهای خاص بود.
    مثلاپدرم حتی دراوج خشم،درروزهای خاص فرزندخطاکاررادعوانمیکرد
    مادرم همیشه بهترین غذاهارادرروزهای خوب وشادی میپخت وبه مایادآورمیشدکه مثلاامروزفلان امام به دنیا آمده پس جشن میگیریم.
    تاقبل ازازدواج همه دنیای من خلاصه میشددرخانه پدر،پس فکرمیکردم همه جاهمینطوره
    بعدازازدواج که دنیام بزرگترشددیدم نه.
    ولی همیشه سعی میکنم پدرومادرم راالگوی خودم قراربدم.
    اونهابارفتارشون به ما،عشق به خداوائمه،توکل وتوسل واینکه هرکاردردنیاانجام میدهیم اول رضایت خدارادرنظربگیریم یاددادند.
    قدم دوم
    درطول سالیان درازایمانم به خداوبزرگی ومهربانیش بیشتروبیشترشد.
    هرروزازروزقبل بیشتربه عظمت خداپی میبردم
    دلیلش علاقه خودم به شناخت بیشترخدابود
    مطالعه کردم،پای صحبت اساتیدنشستم،قرآن خوندم،همه معجزات خدارادرزندگی خودم ودیگران واضح دیدم وشنیدم
    خدابه من لطف زیادداشت
    قدم سوم
    همیشه دوستداشتم مثل پدرومادرم باشم
    بارفتاروگفتارم،بابرخوردبادیگران،مردم داری،همسایه داری،احترام به پدرومادرم،احترام وعشق به همسرم…
    به فرزندانم خوب وبدرایادبدهم
    همیشه فرصتی پیش بیادلطف وبزرگی خدارایادآوری میکنم وتشویق میکنم امیدواروصبورباشن وبدونن که خداوندخییییلی توانا،بخشنده ومهربانه وهرکاری میتونه انجام بده،اگرماازصمیم قلب ازش بخواهیم
    قدم چهارم
    خداهمیشه درزندگی من نقش پررنگی داشته
    کسایی بودن که میخندیدن ومیگفتن: که توچقدرساده ای،خدایی وجودنداره،کی دیده……..
    اماداشتن خداهمیشه برای من یک دلگرمی بزرگ بوده
    اینکه مطمئن باشی یکی هست که خیییییلی دوستت داره،همیشه مواظبته، به حرفات گوش میده،آرزوهاتوبرآورده میکنه،تنهات نمیزاره،بدیهاتومیپوشونه ومیبخشه….
    یک حس خییییییییلی خوب به آدم میده
    حتی اگربمیرم وببینم که هرگزخدایی وجودنداشته اصلاناراحت نمیشن
    سالهاییکه باعشق به خدازندگی کردم ازبودنش لذت بردم،خییییلی ازکارهای بدرابه خاطره خداانجام ندادم،دوست نداشتم ناراحتش کنم بااینکه میدونم خیلی بخشنده اس
    اگرنبودمطمئناخیلی کارهای😱😱😱😱😱انجام میدادم
    اصلااونی نبودم که الان هستم
    خوشحالم که هست وعاشقشم

  • باسلام خدمت استاد و همه ی دوستان عزیز
    به نام خدا
    باتوجه به سوال اول خدا را برای ما جلادی تعریف کردن که ننتظر است ما اشتباه کنیم و مچ مارا بگیرد خدایی که قرار است ما را از موهایمان اویزان کند خدایی که فقط عذاب دادن بلد است خدایی که اگر ما گریه و زاری کنیم خوشحال است من خدای خود را در مدرسه با معلمان پرورشی و دینی اینگونه شناختم.
    راستش خدای من در دوران مدرسه شکل دیگری بود و از سر عذاب وجدان اورا عبادت میکردم و از طرفی در خانواده ای بزرگ شدم که زیاد به خدا اعتقاد نداشتند در سن نوجوانی اعتقادم عوض شد و از خدا فاصله گرفتم و تا به امروز که هپی فتی شدم خدای خود را جور دیگری میبینم. هپی فت در نگرش من تغییر ایجاد کرد .
    راستش قبل این تمرین من در ذهنم بود که اگر بچه دار شدم چجوری خدارو بهش معرفی کنم که در تمام مراحل زندگیش فقط خدارو داشته باشد . سعی میکنم که فقط از خوبی ها و مهربانیهایش به او بگویم و امیدوارم بتونم بهش یاد بدم که همیشه به خدای خودش اعتماد کند .
    سوال چهارم اینکه ما هر چقدر همه کاراهای خودمونو خودمون انجام بدیم انگار ته دلم ته وجودم احساس تهی بودن میکنیم انگار به ی چیز خاصی نیاز داریم که ته دلمون قرص باشه . پشت پرده همه کارهای ما خدا وجود دارد و بدون خدا نمیشه .

  • بنام خدا
    سلام
    در جواب سوال اول:
    یاد گرفتم که اگر کار خوب بکنی خدا دوست داره ،و اگه کار بد بکنی از تو ناراحت میشه،میری جهنم.
    منطقی بود،
    به همین خاطر باهاش دوست بودم،
    شدیم هم بازی،
    از خاله بازی بگیر تا دوچرخه سواری و ماشین بازی،باهم تصادف می کردیم،قهر می کردیم،کارمون به پلیس می کشید،
    ولی هنوز قهر به ر نرسیده دوباره آشتی بودیم،خیلی عالی بود.
    همش همین جوری بود.
    هر کی کار خوبی بکنه همه دوستش دارن و هر کی کار بدی بکنه هیشکی اونو دوست نداره،چه برسه به دوست من،
    همیشه باهم بودیم،کارهای خوبی می کردیم،
    اگه اشتباهی می کردیم،بدون اینکه دعوا بشه با هم درستش می کردیم،
    ماشین پدال آهنیه، یادش بخیر،خراب که می شد سرش رو می گرفت بر می گردوند و با انبردست بابا که جبهه بود،باهم درستش می کردیم،
    جای بابا خیلی بهش عادت داشتم و کمکم می کرد،
    باهم آب از فشاری سر کوچه تو فرقون می اوردیم،خیلی عالی بود،
    در جواب سوال دوم:
    اره با تمام خوب بودن هاش تغییر کرد،
    تعریفش شد ،بایدها و نبایدها،دیگه نمیشد باهاش دوست بود،
    باید کار خوب می کردی تا خوب دیده بشی،
    باید خوب می گفتی تا بشنوندت،
    خد دیگه خودش نبود،
    تو آدما ترجمه می شد،
    شده بودباید نماز بخونم،باید روزه بگیرم،
    نماز و روزه ای که از هفت سالگی بهش عادت داشتم و جایزه از بابا اون پنج تومانی طلایی بود که می شد بری باهاش چیپس و کانادادرای بخری و تو صف نون سنگک وایسی تا نوبت بشه،
    می شد اسباب بازی ماشینی که حالا دوست داشتی با اون دوست ،دوست داشتنی باهاش بازی کنی،
    ولی حالا شده بود بایدو نباید
    اگر می خوندی وظیفه بود و اگه نه با عقوبت و جهنمش مواجه می شدی،
    درسته که در واقع هم همینه،
    ولی مگه غیر از اینه که من نماز رو بخاطر اینکه باهاش دوست بودم و دوست داشتم با دوستم حرف بزنم می خوندم و تازه بابتش جایزه هم می گرفتم،
    چی می شد که همچنان دلیل خریدن دوغ و نوشابه های خونمون ،دلیل بستنی خریدن برای خونه و عزیزانمون ،دلیل خیلی از چیزهای خوب دیگه تو زندگیمون بشه جایزه نماز خوندن هامون ،
    کار خوب کردن هامون ،روزه گرفتن هامون ،
    و دیگه این باید ها و نباید ها حذف بشن،
    دیگه گرو کشی ها حذف بشن،
    که چیزی جز دوری از خدامون رو به همراه نداشت،
    اینجاست که دیگه تو دوچرخه بازی هات اونو نداری ،تویی و تنهایی هات،
    اره تنها دلیلی که در باور خدایی من بود،تعریف دوباره اون بود،
    تغییر دوستی به بایدها،به نبایدها و قانون ها،
    در جواب سوال سوم:
    آری این بایدها و نبایدها خدا رو تو وجود من به قدری یکدفعه بزرگ کرد و من را کوچک که دیگه دست یافتنی نبود،و شد مجسمه ای بر سر طاقچه،
    که دیگه رسیدن به اون محال می نمایاند،
    شد مثل رئیس و مرئوسی که اگه بله و چشمش کنی خوبی و اگه حرفی بزنی توبیخ در پرونده تو ثبت می شه،اونم نه از طرف خودش،که اگه به اون دسترسی داشتم خوب بود،
    بلکه از طرف کسانی رد و مردودی که هیچ ربطی به تو و خدای تو ندارن و اصلا معلوم نیست که کجای این رابطه قرار می گیرند.
    و در این میان شدم گوشه نشین پستویی که فقط به بایدها و نبایدها عمل کنم و کارمند خوبی باشم و سکوتی که نشانه‌ای از سر رضاست،
    خیلی دوست دارم خدا رو باورمندان جوری آشنا کنم که دوستش باشند و حس خوب دوستیش را بچشند ،حس خوبی دارد ،خیلی خوب،
    ولی من از آن حس دورم،یادم رفته چجوری بود،یادم رفته چجوری همه اش او بود،
    یادم رفته چجوری همه اش او رکاب می زد،
    یادم رفته که او بود که دوچرخه بازی رو یادم داد،
    یادم رفته که حتی زمانی که خودم رکاب می زدم او بود که تعادل دوچرخه را حفظ می کرد،
    الان یه خسته گوشه نشینم،
    خودم دنبال راهی برای دوستی دوباره با او می گردم،
    که دوباره رکاب بزنه،و منو هر جا که دوست داره ببره،
    و خدا کنه که اینگونه بشه و در اون حاله که میتونم حس لذت اونو با بچه هام درش غرق بشیم و امیدوار،و امیدوارم که اینگونه برای همه اتفاق بیافتد،
    در جواب سوال چهارم:
    می خواستم بگویم که مگر می شود،
    فکر به حذف خدا از زندگی،
    بقول شما درسته که به اون اعتماد نداریم ولی اعتقاد که داریم،
    ولی هنوز رگه هایی از دوستیش و بزرگواری در زندگی و پیرامون من نمایان است،
    ولی واقعا که اگر هم نبود شاید اتفاق خواستی در روز مرگی من رخ نمی داد،
    من که او را نشوندم تو اطاقم لب طاقچه،
    هر وقت خسته و وامانده هستمبا اوچشم در چشم می شوم و سرش داد می زنم ،
    هر وقت خوشم و سرمست ،خودهستم و خود،و اطاقی که درش بسته می ماند با رب لب پیشخوانش،
    ولی اگر اعتقاد به او اینگونه گره گشایی می کند وای به روزی که به او اعتماد کنم،
    قضیه اعتماد من به خدا هنوز درگیر همون بایدها و نبایدهاست،
    درگیر گروکشی هاست،
    اشتباه من اینجاست که اورا فروشنده می بینم،
    فروشنده بهشت و جهنمش،و منی که خریدار نیستم،پس دیگر مشکل کجاست؟
    ولی انگار که او خریدار است و دست بردار از خرید خود نیست،اوست که دنبال جنسی ناب و درخور خود می گردد،و تا نیابد و نجوید در وجود من مرا به خویش وا نمی گذارد،
    انشالله
    اسناد موضوع جالبی رو اشاره کردید،
    باید دوباره بعد از اعتقاد به او به اعتماد به او برسیم،
    من طعم اعتماد به او را چشیده ام،
    شیرین است،و این شیرینی زننده نیست،هر چقدر دلت می خواهد می توانی از آن بخوری بدون هیچ دغدغه از ترشح انسولین در خونت،
    قند خونت را بالا نمی برد،
    من باهاش رفاقت داشتم،در همه چیز متناسب بودم،
    ولی هر جا با خودم رفاقت کردم ،نیازمند انسولین و متفورمین شدم ،
    به امید رفاقت دوباره با خودش،و نه چیز دیگر،
    وخدایا شکرت

    • مرحبا به دوست عزیز جناب استاد رمضان دوست داشتنی
      خیلی لذت بردم
      دست مریزاد

  • با سلام وعرض احترام خدمت استاد امین بزرگوار وسلام خدمت فرشته مهربان بانو خیری
    من دقیق یادم هکه از کودکی از خدا وحشت داشتم وفکر میکردم که پیر مرد قد بلند ومرموز با ریش های بلند قلم بدست تمام حواسش به من ه که تمام رفتارهای منو زیر نظر بگیره .کلا از خدا وحشت داشتم چون بهم میگفتن اگه گناه کنی .نماز نخونی ۱یبت کنی خدا تو رو در دیگ اب جوش میزاره تا مجازات بشی .کلا یه فرد عصبانی وجدی وظالم از خدا برام ساخته بودن
    بزرکتر که شدم خدا برایم با رفتارهای قلبی خودم مقایسه کردم که اونی که انها گفتن نیست ولی همچنان ترسی در وجودم بود وارد هپی فت که شدم با خدایم رفیق شدم وبا هم عشق بازی میکنیم به خداوندی خودش الان من با تمام وجودم اونو میپرستم واعتماد کامل بهش دارم .راه به راه باهاش حرف میزنم .د
    در رابطه با شناخت خداوند برای بچه ها همیشه بهشون گفتم اون مثل مادری مهربان ه یه مادر هم فرزند خلف داره هم نا خلف ولی خودش مادره ومهر مادری رو به دوتا فرزند خواهد داشت .بهشون گفتم هر کاری میکنین نظرتون به خدا باشه وبسپارین همه چی رو دست خودش
    من ح۱ور خدا رو همیشه تو زندگیم حس کردم چون حوادث گوناگونی در زندگی داشتم که با اعتماد به اون همه چی درست میشه هر کجا که کوتاهی کردم کم اوردم ولی دوباره همت کردم واعتمادم رو محکم واستوارتر کردم وکارم درست شده
    اگه خدا نباشه هیچ کاری صورت نمیگیره .استاد شاید باور نکنی من وقتی تو طبیعت مخصوصا فصل بهار میرم بران همه زیبایی وسلیقه ی خداوند گریه میکنم .وباهاش حرف میزنم به اب زلال که نگاه میکنم به ارایش درختان به زیبایی دشت ها به استواری کوه ها به این کره ی خالی که معلق در فضا هست بر عظمتش میبالم ودوست دارم بیشتر وبیشتر اونو ستایش کنم .استاد وقتی به یه حشره یا یه مورچه نگاه میکنم خیلی تحت تاثیر قرار میگیرم
    استاد من خدایم رو بیشتر وبهتر از امروزم میخواهم بشناسم میخام خیلی بهش نزدیک بشم وخدا رو شکر میکنم که راه رو نشونم داده ولبخند زنان وچهره ی گشاده به تماشای من نشسته ومنتظر من هست خدایم دوستت دارم
    خدایم استاد جعفری رو خیلی دوست دارم چون فانوس بدست بر سر هر راهی ایستاده وراه درست رو نشانم میده

  • سلام.آدینه تون بخیر.
    چه سوال سختی🙂
    درحدمحدودی که میتونم پاسخ میدم.
    در توصیف که قاصرم.
    خدابرترازهمه ویراست حتی لفظ چیز برای ما هست که مادی هستیم بکار برده میشه.اوست که خالق ماست.به همین دلیل راه خیر وشرراکه گفته باید عمل کنیم.ماباعمل کردن به اسما اومیتوانیم جلوه ای از صفات اوشویم.خداخیرمحض است.خداعلم به همه ی امورما دارد.بایدباآموزه های قبلی و فعلی واستادعزیزوعمل به اونها با تلاش ویادگرفتن چگونگی اینهاوشناخت خدا بشیم مظهراسمای او.البته تااینجا شفاهی بود ودرعمل نمره ی قابل توجهی ندارم چه بسا زیرصفر.
    اگرخدارااززندگیم حذف کنم هیچی ندارم.امیدم به اوست.که بازم درعمل ریپ میزنم.خیلی ازش غافلم.
    از راهنماهای که فرستاده کتاب و سنت .قرآن و پیامبران ایمه غافل نباشیم که هستم .
    تانکرهای خوبی که استادمیزنن وکلایی که میرم برام بسیار لازم وبایدتکرتربشن تا حدامکان مسیرهای عصبی این راه قویتربشن.
    اگه به اصول عمل کنم تاثیر بیشتری میتونم داشته باشه ولی بایداطلاعاتم روبیشتر کنم وراه شناکردن ودرادامه غواصی رابلد وعمل کنم.هرچند ناامید نیستم ولی آنقدر اینکارهاوسیعن که حتی اگرعمرکفاف نده آنجاییکه می‌دونم خداوند همینکه می‌خوایم وتلاش میکنیم رودرحدلازم میپذیره.
    تفکرصحیح هم که باز هم استاد وهم کلاسی که میرم با کمک خدای بزرگ میتونم راه گشای مطالب باشه.
    آدینه ی خوب وشادی روبراهمه ازخدامیخوام و امام ریوف علی ابن موسی الرضا که تولدشون هست کمکمان کنند.💐🌼🌸🌺🪷

  • سلام استاد حرفهای که زدین تو فایل خیلی منو بفکر برد استاد من تو کودکی خدای داشتم که اگه دروغ میگفتم دشمنش بودم اگه غیبت میکردم گوشت تن برادرم میخوردم کلا ازش میترسیدم فکر میکردم گناه میکردم منو تنبیهه سخت میکرد الان نه از خدای خودم نمی‌ترسم میدونم منی که بندش تنها نمیزاره اون خدای کودکی با این خدا که دارم خیلی فرق داره من یک معجزه های تو زندگیم دیدم که خدام شکر میکنم برای بچه هام همیشه گفتم میگم از خدا بخواه بهش اعتماد کن هر موقع کارت گیر کرد دعا کن بهاش حرف بزن استاداتفاقا خدارو از زندگیم بیرون کردم چند سال پیش با خدای خودم قهر کردم چند ماه خیلی بهم سخت می‌گذشت روزگار وحشتناکی داشتم با همسرم اخلاف داشتم خیلی حالم بد بود اگه خدا تو زندگیم نیورد بودم سخت‌ترین روزهارو داشتم من افسردگی گرفت بودم الان دور کردم خودم از مشکلات فرار کردن استاد خیلی حرف حدیث روم اثر میزاشت الان دیگه حرف هیچکس برام مهم نیست. بدون خدا بودن تجربه کردم اما دیگه نمیخام حتی تصورش کنم .

  • رب زدنی علما
    ۱خوب در بچگی حرف و حدیث ها زیاد بودن ولی با کمال تاسف راهشان درست بود ولی روششان غلط بود ترس از خدا در کودکی باعث شد کمی عاقلانه تر برخورد کنیم نه کلا فراموشش کنیم ومن بر اساس یک خاطره تلخ خدایم راه پیداکردم وان هم چ پیداکردنی که برایم سنگ تمام گذاشت وقتی از همه قطع اومید کردم او بود که دستم را گرفت ومن هم دستش را رها نکردم
    ۲نه خدای کودکی من با خدای حالم زمین تا اسمان فرق میکند وبزرگتر شدم وحمایتهای خدایم را درک میکنم
    ۳پروردگارم حالی به من داده که من سعی میکنم این حال رو به فرزندانم منتقل کنم وبه آنها میگویم هر قدر پدرو مادر مهربان باشن بیشتر اوقات کاری از دستشان بر نمی آید و فقط خداست که حامی بی منت شما خواهد بود و او یک پارتی کلفت برای شما خواهد بود
    ۴من اگر خدایم راحذف کنم ۰خودم را تباه کردم خوب در ظاهر قضیه هیچ اتفاقی رخ نخواهد داد و مثل دیگر ادیان که دارن زندگی میکنن و هیچ بتوری از پروردگار ندارن ‌وزندگی در جریان است ومتوقف نمی شود ولی هر انسان و موجود زنده در عمق وجود خود خدای را درک میکنن که با همه موجودات فرق دارد
    در مورد خودم که اگر ی هفته از پروردگارم دورشوم الهی نباشد آن روز
    چون من در همه حال و همه جایاد ونام اوست که مرا زنده نگه داشته
    وباتوکل بر خدا وتوسل بر ائمه کارهای روتین زندگی ام را انجام میدهم
    ممنونم خداوندگار مهربانم که برام سنگ تموم گذاشتی 😘
    امیدوارم در راه لاغری با جراحی ذهن هم کمکم کنی وبرایم سنگ تمام بگذاری
    ممنونم که هستی خدا جونم 🤲

  • سلام وخداقوت 🌹🌹🌹
    خدای کودکی من خیلی دوست داشتنی بود ،من کودکی سرشار
    از صفا داشتم ،تا به سن تکلیف
    رسیدم برای اینکه خدای مهربون
    دوستم داشته باشه وباهاش ارتباط داشته باشم فرایض دینیم را انجام می‌دادم ،همین که سهل انگاری دراین فرایض پیش میامد ،اعتملد به نفسم صفر میشد ،روزگار سختی بود واز جایی که من خیلی تنبل در نماز خوندن بودم ،همیشه عذاب میکشیدم ومیکشم ،
    روزه ،نیایش وغیبت نکردن ،صبر وبیشتر مطالب دینی را حواسم هست . وقتی به مقوله نماز میرسم کم میارم ،اطرافیانم حدود نود درصد نماز خونن،وقتی هم که نماز میخونم ،ارتباطم خیلی قویه ،به طوری که معنویات را درک میکنم .
    خدامهربونه به شرطی که منم وظایفم رو انجام بدم .
    چند سال پیش که مادرم سرطان گرفت ،از دکتر بگیر تا خواهرام ،میگفتن دیگه تمومه ،ولی من باهاشون میجنگیدم و اعتقادواعتمادم خیلی زیاد شده بود ومیگفتم ،خودش مادر مان را آفریده ،خالق اونه پس خودشم خوبش میکنه ،رفتم در خونه خدا ودر زدم ،باورتون نمیشه ،بعد آر عمل مادرم ،دکترش تعجب کرده بود ،میگفت جی فکر می کردیم ،چی شد ،به حمدالله شفاش داده بودن ،من دست از خدا بر نمی دارم ،ولی شیطان هم خیلی اذیت میکنه
    واستاد گفتند ،اعتقاد واعتماد،که امیدوارم بنده خوبی باشم
    به هر حال از کودکی تا الان حتما رشد اعتقادی داشتم ،
    باید با خدا زندگی کرد
    من بدون خدا ،ادم که نه حیوان میشم ،چون اگه خدا از زندگیم وجود نداشته باشه ،شاید انسان قتل هم بکنه ،
    من تنها پناهم خدابوده ،چون در نوجوانی پدرم مارو ترک کرد ،ومادرم هم تنها پناهم بود ومتوجه شدم که توهم به خدا پناه برده ،کم کم احساس تنها بودن اذیتم میکرد که خدا یه فریادم رسید ،شاید همش شعار باشه ،ولی همین بودنش احساس آرامش دارم ،او هست با اینکه من پشتم به او باشه ،
    گاهی باهاش دعوا میکنم ،ولی دوستی در دلم نسبت به او هست .
    مثل اینکه برای هر لحظه و همیشه نتوانستم با خدا ارتباط برقرار کنم ،احتیاج مبرم به یادگیری این ارتباط دارم ،

  • سلام و عرض ادب خدمت همه دوستان عزیز هپی فتی
    جواب سوال اول باید بگم که از بچگی خدا را مثل یک معلم سخت گیر معرفی کردند که ناظر بر تمام اعمال ما می باشد و در هر لحظه از زندگی به دنبال مچ‌گیری ازما است که خطا نکنیم . خدا را موقعی مهربان و کارگشا معرفی کردند که ما گناه نکنیم غیبت نکنیم تهمت نزنیم حقی را ضایع نکنیم در یک کلام گوش به حرف خدا و دستورات خدا بدهیم اگر این موارد رو رعایت کردیم خدا مهربان است و همیشه حامی ما ولی اگه گوش نکردیم ، آخرتی وجود دارد که خدا به تک تک اعمال ما رسیدگی خواهد کرد و مجازات میشویم و بهشت خیلی گران است و به اسانی قابل دسترسی نیست و یا شاید هم در همین دنیا قهر خدا شامل حال ما شود.

    اما هرچه بزرگتر شدم این خدا برام معنایی نداشت خدایی که از مادر مهربان تر است. ؟؟؟؟

    صد بار خطا کردم اشتباه کردم اشک مادرم در آوردم ولی با یه ببخشید و عذرخواهی فرداش یا همون لحظه مادرم مهربانانه دست روی سرم میکشید و مرا می بوسید بیشتر از پیش منو دوست داشت
    با خودم گفتم که خدایی که مهربان تر از مادر است چگونه میتواند بنده به این ضعیفی را این گونه قصاص کند اینگونه به آتش افکند اینگونه مجازات کند با منطق جور نبود و به این نتیجه رسیدم که خدا را بد به ما معرفی کردند
    کتابی نخوندم اما در دل میدانستم که خدا مهربان تر از آن چیزی است که به ما گفتند
    خدایم از خدای بچگی هایم مهربان تر شد حامی من شد دوست من شد نگهدار و مراقب من شد پشتیبان من شد و به دنبال مچ گیری نبود بلکه خدایم به دنبال رشد و ارامش و خواهان پیشرفت من شد

    اگر بخوام خدا رو به بچه ها معرفی کنم میگن اگه کسی رو خیلی خیلی خیلی دوست داشته باشی و اون هم شما را خیلی خیلی خیلی دوست داشته باشه براش چه کار می کنید جز اینکه به حرفش گوش بدین ، جز اینکه جانانه دوستش بدارین
    وقتی اعتقاد داریم هرچه گفته به صلاح ماست و ما را دوست دارد پس کوچکترین نشانه دوست داشتنِ ما ، ایمان و اعتماد داشتن بخداست و در تمام لحظات خدا رو داشتن و حس کردنش هست

    میتوانم خدا را از زندگیم حذف کنم ؟؟؟؟؟
    به نظرم خدا مثل یه مادر است مهربان ، پشتیبان ، آرام جان ، همه کسم ،همه چیزم
    اگر تمام دنیا را داشته باشی اما وقتی مادر نداشته باشی یه چیزی کمه تو زندگیت یه گم شده داری دنیا واست لذت نداره
    خدا برام مثل یک مادرِ بزرگ و قدرتمند هست
    دوست ندارم خدا را حذف کنم ، با اینکه میدونم جاهایی خلافش عمل کردم ولی دوسش دارم . دوست دارم همیشه کنارم باشه هرجا میرم هست تنها نیستم و این حس رو خیلی دوست دارم اینکه اگه فرسنگها از مادرم دور باشم ولی میدونم هست و دلگرمم و امید دارم به زندگی .

    خدا نباشه ماهم نیست و نابودیم ،
    خدایا میدونم خیلی وقت ها فراموشت کردم مخصوصا تو شادی هام ولی میدونم از شادی من تو هم خشنودی
    دوست دارم خدا
    دوست دارم مادر

  • سلام خدمت استاد امین جعفری عزیز خانم خیری مهربان و دوستان گرامی هپی فت:
    قدم اول
    دردوران کودکی پدرم خدارو اینطور تعریف کرد مثل یک انسان قدرتمند که توانایی انجام کارهای خیلی بزرگ رو داره طوری گفت که این حس درمن ایجاد شد که خیلی زور داره وباید همیشه عبادتش کنم ویک سجاده پهن کرد ونماز خوندن رو یادم داد
    قدم دوم
    درسن نوجوانی خیلی گرایش پیدا کردم که خدا رو اونطور که پدرم تعریف کرد بشناسم وکلاس تابستانه رفتم وفهمیدم که خدایی به این قدرتمندی که بدون هیچ نیازی همه چیز بما داده پس مهربانی وبخشش رو یاد گرفتم طوری که دلم میخواست هرچی بدست میارم با دیگران تقسیم کنم تا اینجا همه شناختم همین بود ودرسن ۲۳ سه سالگی دچار چالش‌های زیادی شدم بیماری فرزندم وفوت ناگهانی برادر جوانم واز دست دادن برادرم که دو فرزند داشت وچون برادر جوانم قبل از پدر فوت شد حق وحقوقی از جانب پدر بهش ندادن وباعث بهم ریختگی وبی اعتمادیم به عدالت خدا شد واینکه خدا یی که اینقدر قدرتمنده چرا جلوی این همه کشت وکشتار وجنگ رو نمیگیره پس دچار شک شدم عبادت میکردم ازسر ترس صداش میکردم با نا امیدی خیلی جاها به کمکم میومد اما من گمش کردم تا با هپی فت آشنا شدم ودردوره چله نشینی وفایل مدد ودوچرخه سواری با خدا متوجه شدم که دچار چه دامی شدم اونم با زرق وبرق زیبای شیطان ومددگرفتم از خدا که راه رونشونم بده وچه زیبا در زندگیم جاری شد
    قدم سوم
    بنظر من باید به زبانی ساده به فرزندان خدارو براشون تفهیم کنیم مثلا از حرکت ستارگان وخلقت موجودات وگیاهان که بوجود آورنده ای دارن که نامش خداست هرچند که اورا نمی بینیم اما وجودش رو احساس می‌کنیم مثل جریان برق درسیم را نمی بینیم اما وجود داره ودیگر با اعمال نیکویی که پدر ومادر در زندگی انجام میدن فرزندان هم یاد میگیرن
    قدم چهارم
    بی تردید بدون خداوند هرج ومرج وبی عدالتی گریبانگیر تمام عالم میشه واگر خدا نباشه نمی‌توان لحظه ای زندگی کرد وانسان دچار پوچی وبی هدفی میشه وزندگی بعد مادی بخودش میگیره وعاری از برجستگی های روحی ومعنوی میشه
    درست مثل زندگی من وخیلی از انسانهای دیگر که دچار پوچی ودرماندگی شده بود تا قبل از هپی فت
    استاد عزیزم بینهایت سپاس از اینکه منو با خودم وخدای قدرتمندم آشتی دادین

    • بنام یزدان پاک
      عرض ادب و احترام خالصانه به بندگان نازنین خدا …
      نمیدونم تمرینهایی ک حقیر ارسال میکنم میخونید یا نه ولی باید بگم حتی اگه نخونید هم دلم خواست این تمرین رو بدون هیچ چشمداشت و هیچ اغماضی انجام بدم
      و چه مبارک تمرینی 😇😇
      راستش قسمت اول تمرین خیلی خیلی حرص درار بود ، واقعا وقتی یادم میاد ک چطوری خدا رو بهم معرفی کردند و شناسوندن دلم میخواد وسط یه بیابون ید سر یه قلا باشم انقدر داد بزنم ک از عصبانیتم یکم کاسته بشه ..
      اخه چرا باید بما میگفتن خدا شبیه فلان شخصیت دینیه ؟ من همیشه خدا رو یه اخوند تصور میکردم ، با یه چوب دستی کهنه و قدیمی اما از جنس طلا و هر انچه ارزشش بیشتر از طلاست . خدا رو شخصیتی زورگو ، بداخلاق ، پیر و فرتوت ، متکبر و صد البته مستکبر .. اگه قرار بود یه حرف و سوالی درمورد خدا بپرسم باید صد بار استغفار میکردم و بعد سوالم رو میپرسیدم . خدا رو نه مثل پدرم پشتیبان و مهربان ، نه مثل برادرم ن مثل هیچ مرد دیگه ای نمیتونستمتصور کنم مگر اینکه اخلاقیات منفی و متعصبانه رو همزمان باهم داشته باشند خدا برای من مصداق بازخواست و توبیخ و تنبیه و … داشت ک لاغیر .
      خدایی ک روی منبر خدایی متصور بودم هر لحظه ممکن بود به دلخواه خود منو از بین جمع خانواده و دوستان بکشه بیرون و ببره به جهنم و هر روز صرب داغ تو دهنم بریزه و هوووو هزار تا تنبیه سخت دیگه چرا که دیر جواب مادرم رو داده بودم و یا به درخواست دوستم ک مغایر به خواستم بود نه گفته بودم . مگه نه که فمن يعمل مثقال ذرة خيرا يره و مابقی ماجرا ؟ من هیچوقت جرات اینکه خدا رو بخوام به زحمت بندازم و مجبورش کنم روزین جلو بشینه و رکاب بزنه رو نداشتم جرات نمیکردم ازش چیزی بخوام ک برسه باین درخواستای خیلی توهین امیز 😐😐😐وای وای ، وقتی بادم میاد ک قراره به تعداد موهایی ک ا مغنه ام بیرون بوده از بلندی اویزون بشم و خدا دیگه کاری نداره و قراره فقط منو از موی پریشون اویزون کنه رو سر دره ای ک پر از اتیش و اژدها و مارهای غولپیکره حالم از همه گذشتم بهم میخوره اخه مگه میشه ؟ مگه داریم خدایی باین قصی القلبی ؟ تا همینجا فکر کنم خدای دوران کودکی و دانش اموزز منو شناخته باشید ..بریم سز سوال دوم
      بله دومین سوال و تمرین رو باید بگم ، تا حدود ده سال پیش ک دائم دچار افسردگی و سر درگمی بودم بطور خیلی اتفاقی وارد گروهی شدم ک حلقه ی عرفان تدریس میکردند استادی خبره و با سواد ، انقدر قشنگ تدریس میشد مبحث ک تا مغز استخون میرسوند بطوری ک حس میکردم گمشده ی من همین مورده و چه خوب ک پیداش کرده بودم ، دل دادیم ب درس و تکلیف و خدایی خیلی خیلی خوب تاثیر گذاشت روحیه ی از دست رفتم برگشت با شناخت بهتر خدا ، چطور ؟ اینکه خدا خیلی مهربونتر از حد تصور ماست و خدا ااشق تک تک بنده هاشه و منی که تا اون لحظه از ترس خدا داشتم خودم رو نابود میکردم تازه فهمیدم ک ای دل غافل اون قاتل جلاد بی عدل خدا نبوده بلکه دروغهایی بودن ک بخوردم داده بودند از بچگی و نوجوونی و جوونی تا اون لحظه ک خودم مادر بودم و باید خدا رو ب فرزندم میشناسوندم … خدایی مهربون ک دلش نمیاد خاری بره تو پای بندش چه برسه به اونهمه خشونت و … خدا رو حاکمی شناختم ک عاشق قلمرو حاکمیتشه نه باج و خراجی میخواد و نه ظلمی در حق بنده و افریده ای داره ..‌ و چه شیرین تجربه ای بود این اتفاق … اما اما اما ، نمیدونم به چه دلیل حکومت و حکومتیان مخالف این برنامه بودند ک کلاسهاش برچیده شدند و شدیدا تبلیغات سوء صورت گرفت ، به طوری ک جرات نمیکردم از اموزه ها و چیزایی ک یاد گرفته بودم و حتی بردن نامش واهمه داشتم .
      اما این جریان حتی با اینکه در اون شرایط خاص خیلی کمکم کرده بود ولی یه ایراد بزرگ داشت و شک و شبهه رو تو دلم میکاشت و میکاره شایدم بقول معروف موانع ذهنی باعث بروز این شبهات بود ، یکی از دلایل ایجاد شبهه این بود که میگفت برای اینکه نعمتی رو داشته باشیم و یا درخواستی ک از خدا میخوایم نباید شکرگزار بود و اگه برا بدست اوردن چیزی به درگاه خدا دعا کنیم چرا که این مصداق بی عدالتیه چرا که تمام انسانها در هر جلی جهان باید از این موهبت برخوردار باشند تا عدالت برقرار باشه و این عمل یعنی دعا و ثنا به درگاه حق بی عدالتی محضه ، چون تمام ملل و انسانها از دین و مذهب یکسان برخوردار نیستند و … خلاصه همچنان در پی شناخت حق و حقیقت س درگم و حیرانم

      سومین تمرین و تکیف اینکه ، چطور به فرزند و فرزندانم خدا رو معرفی کنم باید بگم دیدگاه فررندم نسبت به منی ک شاید مال دو نسل پیشترم خیلی خیلی خیلی متفاوت و زیباست ، گاهی پیش میاد پسر چهلرده سالم انقدر راحت و زیبا خداوند رو توصیف و ترسیم میکنه انقدر قشنگ مشکلات و حل مشکلات رو برام دیکته میکنه ک من مادر از خودم و گذشته ی خودم برای کج فهمیهام از خدای خودم شرمنده میشم و خجالت زده
      خدای پسرم خدایی هست و خواهد بود که ناظر مطلقشه و برای شدد کردنش و لذت بردنش از افرینشش لحظه ای دریغ نخواهد کرد و چنان بندگی میکنه ک خدا هر لحظهازینکه چنین موجود ماهی رو افریده به خودش میباله ، خدای پسرم خدای مهربونی خواهد بود ک هر لحظه منتظره تا در مسیر پیشرفتش کنارش باشه و لحظه لحظه با معجزات و نعماتش پسرم رو شگفتزده بکنه ، پسرم با وجود این خدا قراره به تک تک ارزوهاش برسه ، قراره جنس ارزوها و رنگ ارزوهاش با نگاه خدا عجین بشه ، نگاهی از جنس مهر و عشق و لطافت
      چهارمین قسمت تمرین ، اگه یه روزی خدا تو زندگیمون نباشه
      ترس و ترس و تررررس ، اگه قرار بود لحظه ای خدا نباشه دنیا از هم نیپاشید حتی گوشه ای از تصورش لرزه به جانم می اندازه …
      چون تجربه ی سالها مشکل افسردگی داشتم بخوبی یادمه اون سالها به بدترین شرایط میرسیدم و تا با خودم میگفتم خدایا خودت کمکم کن خیلی راه باز میشد و برای چند صباحی هر چند کوتاه و زودگذر حس خوبی داشتم . اما بازهم خدای من اون خدایی نبود ک حالا میشناسم چون اگه خدای خودم رو میشناختم میدونستم خدا عاشق ادمای فقیر نیست و از فقر و و نداری خودم هرگز نباید دلزده و ناامید میشدم اما بودم ، افسرده دلزده ناامید و افسار گسیخته و بی هدف زندگی میکردم ، زندگی به غایت بی معنی و بی انگیزه … خدایی ک من اون سالها میشناختم حتی با نماز خوندن و روزه گرفتنم راضی و خوشنود نمیشد ، و فقط زمانی سراغم میومد ک قرار بود توبیخ و تنبیهم کنه و میکرد ، روزبروز فقیرتر و حقیرتر میشدم و دلیلش رو دیر خوندن نمازم یا روزه نگرفتن فلان روزه رو به دلیل میگرن شدید میدونستم که خدا داره عقوبت اون گناهانم رو نشونم میده . خدایی ک بیشتر وقتها باهاش قهر بودم و دلم نمیخواست حتی تو خلوتم باهاش کلامی حرف بزنم و خدای اونزمان مقصر و باعث و بانی تمام بدبختیام بود ..یادمه زمانهایی ک این افسردگی با من بود ما بوشهر ساکن بودیم ، هر شب و هر روز زلزله میومد ک من از ترس و کابوس شبانه خواب نداشتم و اینها رو عقوبت گناهانم میدونستم ، گناهانی ک الان میفهمم شوخی بیش نبوده و از خودم خجالت میکشم ..
      الان ک دارم این متن رو مینویسم شرایطم تغییر چندانی نداشته چون هنوز فقیرم ، دستم خالیه امااا اماااا دلم قنج میزنه برای خدایی ک تازه شناختمش و مطمئنم لحظه شماری میکنه تا منو به ارزوهام برسونه ، خدایی ک حتی اگه بمیرم با گرز بالا سرم نایستاده بلکه با اغوشی باز و مهربانانه پذیرای منه و از ته دل با تمام وجودم میگم خدایااااا شکرررت … خدایا منو ببخش ک تو رو نمیشناختم ، خدایااااا خیلی دوستت داااارم ، خدایا متاسفم بخاطر تمام کج فهمیهام … خدایا مرررررسی ..
      و همین روزهااا میدونم بهترینها لیاقت با من بودن رو پیدا میکنند ..‌ خدایا شکرررت .

      • سلام خانم جهانی عزیز
        من تک تک تمرینات رو می خونم و خودم تمام تمرینات رو منتشر میکنم.
        ولی شما نباید برای منِ امین جعفری تمرین انجام بدید، این تمرینات در جهت خودشناسی خودتونه. شما باید تمرین انجام بدید برای اینکه خودتون به هترین نتایج دست پیدا کنید.
        خیلی عالی و کامل تمرین رو انجام دادید.
        مرحبا

  • سلام به استاد گرامی و همه دوستان خدا قوت.
    خدا را چگونه برای ما تعریف کردند.
    من خدایی که الان دارم با خدای کودکیم خیلی فرق دارد چون در کودکی به ما فقط گفته بودند که هر کاری بد یا خطایی که انجام بدهید خدا برایتان گناه می نویسد و می برد جهنم خدای کودکیم ترسناک بود و انگار منو دوست نداشت.
    و الان با تمام وجودم می گویم که خدا بهترین دوست و نزدیک ترین کس من هست که هر

    وقت خدایم را صدا می کنم یک احساس خوبی به من دست میدهد.
    به فرزندانم میگویم که خدا به بنده هاش از همه نزدیکتر است مثل همان رگ گردن که می گویند می گویم همه کارهای تان را به خدا بسپارید خودش که هر طور صلاح باشد برای تان ردیف می کند.
    استاد همین چند وقت پیش به شما گفتم که دزد آمده منزل ما که به مقدار ۸۰۰ یا ۹۰۰ میلیون تومان طلای منو برده که از همان اول گفتم به بچه هایم که وکیل من خداست پلیس من خداست آشنای من خداست پارتی من خداست که خدا یک آرامشی به من داد که همسایه ها همه می گویند که شما چقدر صبرت زیاده.
    منظورم اینه که همیشه باید همه چیز را به خدا بسپاریم خودش هر جور که صلاح بداند همان میشود .
    ولی در آخر هرگز نخواهم قبول کنم که یک روز خدا ندارم هرگز هرگز.
    که در هپی فت خداشناسی را استاد با راهکارهای خیلی خوب به ما می‌شناساند استادبا این آموزه های خوب هر چقدر از شما تشکر کنم باز هم کم هست از خدا خواستم که دست مزد شما را خودش بدهد.
    الهی آمین
    خوب از شما تشکر می کنم باز هم کم است که از خدای بزرگ خواستم که دستمزد شما را خودش بدهد

  • سلام خدمت استادعزیزوخانم خیری
    تمرین1.درکودکی برای ماگفته بودن که خداخیلی مهربان است ولی اگرکاراشتباهی انجام دهیم بایدتاوان کاراشتباهمون وپس بدهیم وهمش ترس اگرکاراشتباهمون روهم جبران میکردیم ولی همش ترس ونگرانی داشتیم.
    2.الان که سنمان بالاتررفته متوجه شدیم چه خدای خوب ومهربان وتوانمندی داریم ومن الان همه چیزروبه خدامیسپارم وهمه چیزبه درستی انجام میشود.
    3.اگربخواهم که خداروبرای فرزندانم تعریف کنم خدای بسیارمهربان.ستارالعیوب.گشایش درکارها.وانشاالله که بتوانیم وجودحقیقی خداروبه بچه هامون یادبدهیم.
    4.واقعانمیشودزندگی بدون خداروتصورکرد.زندگی خیلی بی معناوپوچ میشود خدای که این جهان هستی روباتمام زیباییهایش خلق کرده وبه همه چیزمعناداده
    وممنون ازاستادکه درهمه حال یاداوراست که هیچ وقت خدای خودوخدای درونمان رافراموش نکنیم.

  • سلام به استاد مهربان و صبور قدم اول همیشه با خدا اشنا بودم ولی درست نمیدانستم خدا کجاست همیشه میگفتند خدا تو اسمانه وما را میبیند اگه گناه کنیم نناز نخونیم یا حجابمون را رعایت نکینم مارا میندازد تو غر جهنم ولی با شما که اشنا شدم فهمیدم که خدا بخشنده ومهربان است که از مادر به ما نزدیکتر ومهربانتر است خدای من خیلی بزرگ است همیشه با او حرف میزنم دردو دل میکنم وفرمون زندگی وخودم دادم دستش تا هر جا که صلاح من هست ببرد قدم دوم بله تغیر کردیم وخدا را بهتر شناختیم در کودکی خدای ما کوچک بود وخیلی ترسنام چون همیشه ما را از ان ترسانده بودند دلیلش این بود که مهارت واگاهی نداشتیم ولی الان که اینجا هستیم یاد گرفتیم که ما تکه ای از خدا هستیم وخدا از رگ گردن به ما نزدیکتر است وما را دوست دارد قدم سوم از اموختها چیزهای که به ما نشان دادید وخدا را برای ما وصف کردید به انها نشان میدهین خدا بیشتر از هر پدرو مادری به تو نزدیکتر است خدا در وجود تو هست واز همه کارهای تو وخاستهای تو خبر دارد از او کمک بخواه تا تو را به ارزوهایت برساند قدم چهارم مگر همچیزی میشود که ما بدون خدا زندگی کنین خدا فرمان چرخ ما را در دست دارد وما را به هنه جا میبرد خداست که ما را راهنمای میکند ما با همرا خداست که میتوانین در برابر مشکلات کم نیاورین خدا راهننا وبزرگتر از این چیزهاست ما بدون خدا هیچ وپوچ هستیم خدا یا خدایا من بدونه تو هیچ هستن کمکم کن خدایا دوست دارم

  • سلام استاد💐

    عجب سوالاتی!

    ♡خدا رو از بچگی یه خدای خشن و نامهربون و سخت و خیلی غیر قابل انعطاف برام تعریف کردن.خدیی که اگه نماز و روزه رو نخونیم و انجام ندیم ما رو میبره به جایی به اسم جهنم که انقدر سوزانه که آتیش دنیا در برابر اون خیییییلی سرده! اگه یه نخ از موهاتو نامحرم ببینه خدا نمیبخشتت و میبردتت جهنم و ….

    ♡ اصلا به خدایی که تو بچگی شناختم ایمان ندارم خدای الان من با خدایی که بهم معرفی کردن خیلی متفاوته دلیلشم اینه خدا خواست برم دنبال سوالاتم،تحقیق و مطالعه داشتم.هرچند خدا هرچیم که بشناسیش هنوز هیچی نشناختیش انگار….

    ♡ اگه بخوام خدا رو برای فرزندم معرفی کنم میگم هرچی خوبی که بشناسی تا آخر عمرت،خدا صاحب بی نهایت اون خوبیه اون سرچشمه اصلیشه…

    ♡ من اصلا نمیتونم به این فکر کنم خدا ندارم.او برام بهتر از حتی پدر و مادرم بهم مهربونه و من مثه یه بچه بهش وابسته م و بودنش باعث آرامشمه…

    ♡اگه یه روز فکر کنم خدارو ندارم قطعا تهش به پوچی میرسم …

  • سلام خدمت استاد ودوستان
    تو بچگی از خدایی به ما گفتن که اگر موهات بیرون باشه روز قیامت تو رو با یه شاخه مو آویزون میکنن اگر غیبت بکنی روز قیامت باید گوشت تن برادرتو بخوریی اگر به نامحرم نگاه بکنی خدا تو رو تو آتش جهنم می سوزونه اینقدر از این حرفا به ما زدن یه جورایی مارو از خدا خیلی ترسوندن اگر یک روز نمازم رو فراموش می کردم بخونم اینقدر احساس گناه می‌کردم فکر می کردم خدا منو میبره جهنم
    الان خدای من با خدای بچگیم خیلی فرق کرده من الان متوجه شدم که خدای من خیلی مهربون وبخشنده هست وهمه چیز رو به او می سپارم وبه او اعتماد میکنم ومی دونم او منو در مسیر خوبی هدایت میکنه
    اگر بخواهم خدارو برای بچه هام تعریف کنم میگم خدا خیلی مهربونه به او اعتمادکنید وهمه چیز رو به او بسپارید خدا خیر وصلاح ما رو میخواد
    من اصلا نمی تونم به این فکر کنم که اگر خدارو تو زندگیم حذف کنم چی میشه

  • سلام و عرض ارادت و خداقوت به شما استاد بزرگوار🙏🌹
    در ابتدا باید بگم ممنونم استاد از این سوال هوشمندانه و بجای شما من معتقدم خدای ما هم با ما بزرگ میشه اما با توجه به شناختی که ما ازش داریم .

    ✅قدم اول.
    :خدایی که در کودکی شناختم خدایی بزرگ ونادیدنی و ترسناک که با کوچکترین خطا بنده‌اش رو عذاب میکنه و تازه اگه بخوای ار کار خطات توبه هم کنی تمام گوشت و پوستی که در بدنت روییده باید از بین بره و بشدت در رنج و سختی تضرع کنی تا شاید ازت بپذیره و بیشتر از عذاب خدا شنیده بودم تا رحمت و مهربانیش ولی من در یک خانواده ی مذهبی بزرگ شدم و چون درستکاری و مهربانی و عبادت کردن خدا رو و حجاب و عفاف رو عملا هم در رفتار و کردار والدینم دیده بودم و اینکه خدا ناامیدی رو دوست نداره پس علیرغم ترس شدید ازش دوست داشتنش رو هم آموخته بودم و اطمینان قلبی داشتم که رفعت و مهربانی هم داره .
    ✅قدم دوم:
    خدای من با رشد کردن خودم بزرگتر و مهربان‌تر شد و با نامهربانیهای روزگار و اینکه در هر زمان که صداش کردم البته همیشه نه به اون سرعتی که من میخواستم .
    بقول مادرم خدا بیامرز که میگفت خدا صبرش زیاده😀
    ولی با وجود همه ی ناملایمات زمانه خدا همیشه هواموداشت و با ایمان قلبی که بهش داشتم به من آرامشی داد که خدا رو شکر صبوری من زبانزد اطرافیانم هست.و با قرار دادن هپی فت و استاد خردمند بر سر راهم دیدم رو به خود واقعیش باز تر کرد و گویی تا بحال با شمعی در تاریکی بدنبالش می گشتم و اکنون چراغی پرنور در دست دارم و تا بحال خدایم را انگاراز سوراخ کلیدی دشتی زیبا را میبینی میدیدم و اکنون دری بررویم گشوده َشد که خدای زیبایم را مانندباغی زیبا که پشت آن در باشد چشم نواز و دل انگیز است و طراوت و نور امیدی در وجودم بوجود آورد که زندگیم را دگرگون کرد .

    ✅قدم سوم :
    من حتی قبل از اینکه با هپی فت و آموزه های ناب اونهم آشنا بشم برای فرزندانم بیَشتر از مهربانی و رحمانیت خدا گفته بودم و اینکه با وجود ناظر بر اعمال ما بودن خدا اما اصلا براشون خدایی ترسناک نساختم که بخاطر ترس از جهنمش خدا رو دوست داشته باشن .

    ✅قدم چهارم:

    حذف خدا اززندگیم برایم حتی قابل تصور نیست چرا که وجود خدا طوری در اعماق وجودم عجین هست که بدون او زندگی پوچ و بی معناست چراکه هدف من برای زندگی جلب رضایت اوست البته هرچند گاهی وسوسه های شیطان رجیم من رو از جلب رضایت او غافل میکنه اما بازهم دلیل نمیشه که به نبودنش در زندگیم حتی فکر کنم مخصوصا با خداشناسی که در محضر شما استاد بزرگوار آموختم و خواهم آموخت هرگز حاضر نیستم لحظه ای خدایی ر و که جلوی دوچرخه ی زندگیم نشسته و برام پا میزنه تا من راحت و با آرامش پیش برم رو از دست بدم البته بقول استاد شعار نباشه هرچند هر از گاهی نجواهای شیطانی ممکنه وسوسه کنه که گاهی بیهوده خودمم پا بزنم بهوای اینکه دارم دوچرخه ی زندگیم رو جلو میبرم ولی باز دوباره خیلی زود میگم خداجون اشتباه کردم خودت پا بزن منم قول میدم همسفرخوبی باشم و همراهیت کنم و آنقدر با آرامش دارم از مسیر زندگیم با خدای جدیدی که شناختم لذت میبرم و تازه بهش وابسته تر از قبل شدم و بنظرم کارهام رو بیشتر از قبل بهش می‌سپارم و به پا زدنش بیشتر ایمان پیدا کردم و احساس می کنم خیلییییییی بیشتر از قبل دوستش دارم و اونهم بیشتر دوستم داره و بهم نگاه میکنه و امیدوارم روزی برسه که هرگز نجواهای شیطانی نتونه لحظه ای هم من رو از این مسیر زیبا دورکنه ‌البته با آموزه های نابتون استاد گرانقدر و دانا پاینده باشید و نامتون بلند آوازه باد 🙏🌷

  • درود براستادنازنین ونجمه عزیزودوستان همراه
    قدم اول
    خدایی که ازدوران کودکی به مامعرفی شده خدایی بود که تمام حواسش به کارهای ریزودرشت ماست ازکوچک ترین خطای انسان نمیگذره درجهنم راه های مختلف شکنجه ومجازات وجودداره که منتظرانسان های گناهکار هست بهشت برای کسانی است که زحمت زیادی بکشندوکارهای خوب انجام دهند وبه راحتی نمیشود به بهشت خدارسید🌸قدم دوم
    اما خدایی که بعدها وجودش برام تغییر کرد خدایی بود که سرچشمه راُفت ومهربانی ست رحمان ورحیم است باید به بخشش ومهربانی اش امیدوار بود خدایی که که درهرشرایطی بهترین هارو برامون میخواد وتنها بااعتمادوتوکل به اوست که به آرامش میرسیم🌸 قدم سوم
    به فرزندم میاموزم که هرکاری انجام میده خداروناظر براعمالش بدونه عشق ومهربانی وانسانیت رو سرلوحه کارش قراربده کاری نکنه که باعث شرمساری در پیشگاه خدابشه وهمیشه هرخطایی انجام داد به بخشش ومهربانی خدا ایمان واعتماد داشته باشه وسعی کنه اشتباهش رو جبران کنه🌸
    قدم چهارم
    بدون وجودخدا همیشه خلاءبزرگی توزندگیم خواهم داشت تومشکلات بدون خدا ونداشتن مهروحمایت اون ترس واضطراب برمن غلبه میکنه وهرگز به آرامش درونی نمیرسم وهرگز بدون گرمی وجودخدا رودوچرخه زندگی راه به جابی نخواهم برد🌸🌸🙏🙏

  • درود و سپاس🌸✨

    ✨📝در پاسخ ب قدم اول :
    اینکه خدای دوران کودکی ام ب سان مدیری سخت گیر و متنبه بود ک هر لحظه وحشت ترسش از عذاب جهنم سراپایم را فرا میگرفت،و این وحشت و نگرانی و اضطراب ناشی از ب اصطلاح گناهان آرامش را از کف من می‌ربود و ذهن بچه گانه را مشغول ب جبران آن عمل میکرد☹️

    📝در پاسخ ب قدم دوم:
    بللللله خداروشکر دیدگاهم نسبت ب خدایم عوض شد و خدای سختگیر و عذاب کننده ام ب خدای مهربان لطیف و دوست داشتنی مبدل شد،ب طوریکه هر لحظه حضورش را در خودم احساس میکنم و چنان آرامشی بر من مستولی می شود ک با هیچ مسکنی قابل مقایسه نیست😍

    📝در پاسخ ب قدم سوم:
    من همیشه ب فرزندانم میگویم ک خدا نور است ،انرژی است،شادی است،در لحظه لحظه زندگیتان همراه و همسفرتان است،خدا در درون شماست و و هر لحظه نگهبان و محافظتونه.باید باهاش رفیق شش بشین و هر لحظه او را در کنارتان ناظر و محافظ خود بدانید،و بدانید ک خدا حتی از من بر شما مهربان‌تر است🥰

    📝در پاسخ قدم چهارم:
    نبود خدا در زندگیم مساوی است با پوچی و افسردگی و یاس
    اگر توکل و مدد از خدا در زندگی وجود نداشته باشد دچار دلهره شده و لذتی در انجام کارها برایم نیست
    من از موقعی ک خدای دوست داشتنی و مهربان و صبور خودم رو شناختم دنیا را جور دیگری تجربه کردم و احساس داشتن شریکی تام و دلسوزهمراه خودم در زندگی را دارم ک با او عاشقی میکنم و حس بودنش حالم را خوب و پرمعنا میکند و از وجود پرفیضش متنعم میشوم
    خلاصه اینکه حضور سبز و پررنگ خداوندچنان نور امید را در من زنده نگه میدارد ک قابل مقایسه ی تعویض با هیچ چیز دیگری نیست
    و حتی فکر لحظه ای خلا خداوند در زندگی ام حالم را منقلب و ناامیدی را در من بیدار می‌کند
    ب راستی ک خداوند بازوی راست من است ک همواره ب لطف مددش مستفیظم
    خدایا شکرت ک هستی🤲🏻✨

  • با سلام و عرض ادب به دوستان
    واقعا نمیدونم از کجا شروع کنم
    در دوران کودکی و نوجوانی این قدر ما را از خدا ترساندن و اذیتمان کردند یادم نمیره هیچ وقت ۱۳ سالم بود به خاطر اینکه نمازم رو نمیخوندم چنان کتکی خوردم پدرم دست و پای مرا با طناب بست و توی اتاق در بسته رها کرد میگفتن خدا گفته کسی که نماز نمیخونه نجسه و حتی غذا هم نباید بهش داد
    همش میگفتن بتر س از خدا 🤔
    من هرگز با بچه هام در مورد خدا صحبت نکردم
    فقط در مورد قانون جذب
    و کائنات صحبت میکنیم
    که اونم دخترم به من میگه در واقع دخترم از کائنات برای من صحبت میکنه تو کلاسها شون شرکت میکنه و آموزش میبینه
    من کلا چند ساله که خدای واقعی خودم رو شناختم و وجودش در زندگیم پر رنگ شده و بعد از شنیدن فایل دوچرخه سواری با خدا همه چیز زندگیم رو سپردم به خدا و آرامش تمام وجودم را گرفت و روز به روز ایمانم نسبت به خدای بزرگ قوی تر میشه من هیچ وقت تو زندگیم آرامش نداشتم همیشه نگران و مضطرب
    بودم انگار یه چیزی را گم کرده بودم سر در گم و گیج بودم در هپی فت به آرامش رسیدم خدا درون من هست همیشه با منه مراقب منه من باهاش حرف میزنم و همواره شکر گذارش هستم 🙏🏻🙏🏻🙏🏻🙏🏻🙏🏻🌝

  • 🌺به نام خالق زیبایی ها 🌺
    سلام و عرض ادب خدمت استاد بزرگوار و دوستان پر انرژی هپی فت
    استاد سوالات بسیار سختی بود، از دیروز تا بحال داشتم فکر میکردم که چی بنویسم.
    🔷️قدم اول:در کودکی به دلیل نداشتن آگاهی، و هر مطالبی که پدر و مادر، اطرافیان و یا اینکه در کتابها می گفتند، باور میکردم خدایی که من پرستش میکنم مهربان و بخشنده است و اگر از او سرپیچی کنم و گوش به فرمانش نباشم بسیار خشمگین می‌شود و در آن دنیا ما رو در آتش جهنم میسوزاند و این مسیر عصبی رو برای خودم ضخیم کردم.
    خودم همیشه برام سوال بودخدایی که اینقدر رئوف و مهربان است، چطور میشه در آتش جهنم رفت،(چقدر بین من و خدای من فاصله بود)
    🔷️قدم دوم:من ۴۵ سال که از خدا عمر گرفتم، تعاریفی که از خدا شنیده بودم، فقط در همین حد بود که با وجود اینکه میدونستم خداوند مهربان است، ترس عجیبی ازش داشتم، اما از وقتی وارد این گروه شدم، از درس های ناب شما استاد عزیزم که در وصف خدای مهربان صحبت میکنید، یاد گرفتم که خدای من به اندازه ای هست که من در زندگیم رفتار میکنم، باور دارم، ایمان دارم، یعنی هر چقدر رفتار، باورها و ایمان من به خدا بیشتر بشه، اندازه ی خدای من هم بیشتر میشه. (اینجاست که باید متوجه بشم که اگر مشکلی در زندگیم بوجود اومده خودم مقصرم برای اینکه حضور خداوند روکمرنگ کردم).
    اگر تا حالا شکست هایی که تو زندگیم داشتم که باعث هزار و یک مشکل و ناراحتی شده بود، برای این بود که حضور خدا در زندگیم خیلی کمرنگ بود، و به جای اینکه رنگ و بوی خدایی داشته باشه، رنگ شیطان بیشتر دیده میشد و این رو میتونم از عصبی شدن و زود از کوره در رفتن های خودم متوجه بشم.
    با وجود اینکه باور داشتم که هنگام نماز، دارم با خدای خودم صحبت میکنم، ولی متاسفانه نبود هنگامیکه نماز بخونم و تمام حواسم به خدا باشه.
    به جای اینکه به دنبال خدا در درون خودم بگردم، در جاهای دیگه به دنبالش بودم.
    با اینکه در یک خانواده متدین بزرگ شدم و خیلی روی مسائل مذهبی تعصب دارم و پسر بزرگترم هم داره درس حوزوی میخونه،ولی بازم خیلی در زندگیم لغزش دارم. خیلی دوست دارم اون حس واقعی عشق به خدا رو در خودم تقویت کنم و در این مسیر لذت ببرم.
    🔷️قدم ۳:حقیقتش فرزند کوچکم یک سوالاتی در مورد خدا از من میکنه که بعضی وقتا از جواب دادن به سوالاتش هنگ میکنم و نمیدونم چی جواب بدم که قانع بشه، چون برای هر پاسخی که بهش میدم، باز هم سوال میاره براش. مثلا میگه مامان شما میگید خدا زمین رو آفریده، این زمین رو کسی دیگه ای اومد آسفالت کرد و از این قبیل سوالات بچه گانه.
    ولی من اینقدر از مهربونیهای خدا براش میگم،اینکه خدا حتی از پدر و مادر هم مهربونتره و همیشه مواظب و حافظ شما هست.
    🔷️قدم چهارم:من حتی یک لحظه هم نمیتونم تصور کنم که خدایی ندارم و خدای نکرده حذفش کنم. اما متاسفانه بصورت ناخودآگاه همه ما یه جورایی خدا رو در زندگیمون نداریم و او را در زین عقب گذاشتیم، برای همینه که مدام دست به دامان کسانی میشیم که بتونند کاری برای ما انجام دهند، تازه با منت و کلی حرف شنیدن میخوان قدمی برای ما بردارند، غافل از اینکه ما وکیلی داریم که تمام کارهامون رو بسپریم دست خودش، بدون منت و با کمال میل کارهامون رو طوری انجام میده که خودمون هم باورمون نمیشه.
    وقتی وجود خدا رو در زندگیم پر رنگ تر کنم، ۱۰۰ در صد به خواسته هام خواهم رسید.
    سپاسگزارم استاد عزیز و با خرد و دانا، که با طرح سئوالاتی به این زیبایی، ما رو در چالشی قرار میدید تا با پاسخ دادن به این سوالات بسیار مهم بتونیم فکرمون رو در مورد خدا بازتر و روشن تر کنیم.

  • با سلام خدمت استاد عزیز
    سوال بسیار سختی هست و واقعا نمی دانم که چطوری باید پاسخ بدهم.
    در کودکی خداوند را بخشنده و مهربان و همینطور جلاد و شکنجه گر معرفی کردند.که اگر کار خوبی انجام بدهی خداوند تو را دوست دارد و اگر کار بدی انجام بدهی خداوند تو را مجازات می‌کند.خداوند در زندگی من همیشه خیلی پر رنگ بوده و همیشه او را در وجود خودم ودر کنار خودم حس میکنم، و همیشه با این اطمینان که اگر راه نادرستی را انتخاب کنم،خداوند حتما به من میفهماند و جلوی آن کار اشتباه را می‌گیرد.و این موضوع به عینه برای من ثابت شده است.خداوند بخشنده و مهربان است و در بدترین لحظات زندگیم به من کمک کرده،زمانی که دیگر هیچ امیدی نداشتم،آنقدر زیبا مشکلم حل شده که گاهی باور کردنش برایم بسیار سخت بوده،هیچوقت چیزی را خیلی زود و سریع به من نداده و گذاشته که من تمام سعی و تلاشم را انجام دهم و وقتی دیده که من دیگر نمی توانم کاری را از پیش ببرم به من کمک کرده به عبارتی به مو رسانده ولی پاره نکرده است.
    به نظر من هر کسی خودش باید خداوند را درک کند و به وجودش پی ببرد و صرف گفتن من که خداوند چنین و چنان است هیچ فایده ای ندارد،مثلا من همیشه به فرزندم میگویم،تو تلاشت را بکن خداوند هم حتما تو را کمک خواهد کرد،فقط در این حد.و فرزندم باید خودش خداوند را حس کند و به آن اطمینان کند.
    من واقعا نمی توانم فرض کنم که روزی خداوند در زندگیم نباشد،نبود خداوند درزندگی یعنی یک خلا بزرگ،یعنی بی کسی،یعنی بدون حامی بودن،هرج و مرج.هیچوقت نمی توانم زندگی را بدون وجود خداوند فرض کنم،حتی فکرش هم حالم را بد می کند.
    با سپاس

    • پاسخ اول،خدایی که درکودکی میشناختم هم مهربان بودوهم بسیارشکنجه گر،هراشتباه مثل اتش بودکه میتونست یک جنگل ازحسنات رابسوزونه،همیسه بایدمراقب ظاهر،حرف زدن،لباس پوشیدن،نگاهکردن،غیبت،ظلمکردن ووو….میشدم تاخداوندمراموردعذاب قرارنده،عذابش هم بسیارهولناکبود اویزان شدن ازموهای سر،ریختن سرب داغ توگلو،قطع کردن دست توسطخودمون افتادن درروغن داغ وپوست کن شدن ودوباره زنده شدن وسوختن چه خدایی برامون ساختن
      پاسخ دوم،بله من درزندگیم خداوندوبزرگی اوبسیارنمایان بودخیلی ازمشکلاتم که باتوسل به او حل شدحضوراوراهمیشه درکنارم حس کردم وجزمهربانی وگذشت چیزی ازاوبخاطرم نیست
      پاسخ ۳،برام سخته که برای فرزندانم که بزرگ شدن وکمتر به حرفام گوش میدن وشایدهم مسخرم کنن توضیح بدم امابرای نوه هام شایدبشه توصیفش کرد،اوبسیارمهربان ،بزرگ،باگذشت،حامی،قابل ستایش ،مورداعتمادهمه ی انسانهاست هرچه درجهان رخ میده به خواست واراده ی اوست بایددرهمه حال شاکربوده وبه اواعتمادکنیم
      پاسخ۴،سوال سختیه ،منوبهم میریزه شاید خیلی ازافرادجهان بدون اعتقادبه اوبراحتی زندگی میکنن ولی من همیشه حضورخداوندرادرکنارم حس میکنم ولی ی سوال همیشه بامن بوده اگه خداوندمرامثل پیامبران یامسلمانان صدراسلام بخوادازمایش کنه من چقدرپایبندمذهی ودینم میتونم باشم ،اصلامیتونم دربرابرمصائب مقاومت کنم وسراعتقادم باشم دراین موردنمره ام صفر صفراست خدیامراببخش وبه من اراده ای قوی بده تازبانم ووجودم یکی شود وباتمام وجودم پایبنداعتقادواعتمادم به توباشم الهی امین

  • سلام و وقت بخیر خدمت استاد عزیز و تمام دوستان مهربانم
    ۱_اگر بخواهم خدایی که برایم تعریف کرده اند در تمام طول عمرم برایتان تعریف کنم خدا را به ۳ طریق شناختم و امتحان کردم
    دوره اول البته زیاد در ذهنم نیست ولی آنچه بود که خانواده ام یادم داده بودند و تعریف کرده بودند یک خدای آرام یک خدای حامی که هر کاری واسه من انجام میده و برای جبران نیاز به سختی به خودت دادن نیست تنها با یک یاد کوچک هم کفایت می کرد و آنچه بود سر تا سر آرامش و امنیت بود و بس و شادی کودکانه ام را به وجودش مدیونم چون ترسی نبود و مطمئن بودم خودش حواسش به من است
    دوره دوم زمانی که کمی بزرگتر شدم و به قول معرف به سن تکلیف رسیدم البته ببخشید آن دیویی که این معلمهای پرورشی ساختن واسه من و امسال ما هر آن باید انتظار می کشیدیم یک نفر بزنه به سرمون که مغزمون با زمین یکی بشه و این خودش عاملی شد که به شخصه خسته شدم هر کاری می کردم برای نزدیکی با خدا نمی تونستم و خستم می کرد
    دوره ی سوم هم که دیگه خودم کلا از خدا خواسته دیگه نه خدایی میشناختم و نه کسی آنقدر مغرور شده بودم که همه چیز را از خودم می خواستم و بس و اصلا انکار می کردم گاهی وجودش را و این نوع دید و افکار کم کم وجود خداوند را از زندگیم کمرنگ کرد فقط گاهی بر حسب عادت کودکانه می گفتم خدایا شکرت و فقط لفظی بود یادم هست گاهی چیزی ازش میخواستم و به قولی به جواب نمیرسدم دیگه خدا را مقصر میدونستم و هر چی حرف بود میزدم
    اما وقتی با گروه آشنا شدم مثل کسی که همه چیز می دونست ولی منتظر تلنگر کسی بود به خودم آمدم و دیدم من کجا و خدا کجا وقتی به دو تا از خواسته هم فکر کردم که از خدا خواسته بودم و بهش نرسیده بودم گفتم خدایا شکرت که جواب مثبت ندادی بهم و دیدم هر چه به سرم آمده نتیجه عدم اعتمادم به او بود
    در مورد سوال دوم در طول سالیان عمرم خدای من خیلی تغییرات داشته و تنها دلیلش عدم شناخت خودم و خداوند و عدم اعتمادم به حکمت و مصلحتش بوده
    در مورد سوال سوم شاید در حال حاضر به آن درجه نرسیده باشم که خداوند را برای فرزندانم توضیح بدهم اما بیشتر دوست دارم در اعمال و رفتارم به وجود خداوند پی ببرند چون در عمل بیشتر درک می کنند
    در مورد سوال چهارممن زمانی حذف کردم و پوچی و نابودی خودم را دیدم و همانند انسانی کور و گم بودم پس نمیشود حذف کرد و در آخر میتوانم بگویم
    در جستجوی خدا بودم و تنها خودم را یافتم
    در جستجوی خودم بودم و تنها خدارا یافتم
    ممنون از استاد عزیز و دوستان 🌹🌹🌹🌹

  • باسلام و ادب و احترام
    استاددر تعریف خدایی که برام ساخته بودند باید بگویم
    من خدایی داشتم که اگر در طول زندگی ام کار خوب بکنم پس از مرگم به بهشت خواهند برد مرا واگر کار بد کنم وارد جهنم ام خواهند کرد پس مراقب بودم دروغ نگویم تهمت نزنم و غیبت نکنم نگفتن به من و یادم ندادن که الان که زنده ام و زندگی میکنم خدایم کجاست؟ و آیا با من ارتباط دارد یا نه و اینکه میتونم
    الان ودر زمان حال باهاش حرف بزنم درد و دل کنم و
    ازش بخام هرآنچه که دوست دارم . بین من وخدایم فرسنگها فاصله بود و من او را حس نمیکردم
    2- تا اینکه قرار شد آرزوهایم را باهاش در میان بگذارم
    و ازش بخواهم هرچه را که دوست دارم ولی بازم انگار با من فاصله داشت چون هروقت سر نماز میرفتم او می‌آمد کنارم و من باهاش صحبت می‌کردم و بعد دوباره میرفت و از من دور میشد من مشغول زندگی
    بودم و حواسم بهش نبود حواسم به این بود که هرچه میخواستم رو بدست بیارم از هر طریقی و متوسل بشم
    به هرکس و ناکسی تا به نتیجه ی مورد علاقه ام برسم
    باز بزرگتر که شدم فهمیدم که خدا همیشه نگاهش به ماها هست واگر کاری درست می‌شود اوست که کسی
    را می‌فرستد تا کارم انجام شود وفهمیدم اولیاء و ائمه ی اطهار واسطه ی فیض رسانی خدایم هستند در حرم
    آنها که بودم انگار راحت تر از خدا باهاشون رابطه برقرار
    می‌کردم و درد و دلهایم را برایشان بازگو و از اونها طلب
    می‌کردم تا برایم فراهم کنند.از امام رضا ع همسرم خوب باایمان و پرانرژی خواستم برا همین باخواستگارهایم که صحبت می‌کردم میگفتم ازدواجم باید باعث پیشرفتم شود یعنی همسرم باید امکانات پیشرفتم را فراهم آورد بماند که موفق شدم غافل از این که این هم شرکی خفی بود
    پس هنوز در وجود خودم دنبالش نمیگشتم تا اینکه
    با استادی آشنا شدم که ماها رو به وجود خدا در درونمون آشنا کرد و شادی و لذت از همراهی همیشگی
    خدا را به چشاند او می‌گفت و از این دوره به بعد خدا
    رنگ و بوی تازه ای در رفتارم گرفت
    من وقتی به یاد کارها و رفتارهای نادرستم در گذشته
    میوفتم خیلی ناراحت می‌شوم که برای درست شدن
    امورم چه اقدام‌هایی کرده ام و با زنگ زدن به این و اون خواستم کارهام راه بیوفته درسته که انجام شده ولی به چه قیمتی؟؟؟
    الان که فکر میکنم خصوصا با آموزش‌های ناب شماااا
    استاد وقتی لذت و آرامش را در عمق وجودم احساس
    میکنم هزاران بار خدا رو شکر میفرستم خدایا تو چقدر
    مهربونی چقدر حواست به تک تک ماهاست که یکی
    یکی مون رو فرا می‌خوانی و آرامش میبخشی
    کاش هپی فت زودتر من را فرا می‌خواند تا با کمکش
    طفلان معصوم تحت آموزش ام را در دوره ی راهنمایی
    که بسیار بسیار علاقه مند ند به یافتن خدای حقیقی شون می‌کردم آنجایی که آرزوش رو داشتن ای کاااش
    اگر الان فرزندانم از من بپرسند از خداااااا که کجاست
    می‌گویم عزیزانم خدا در دم و بازدم نفسهای گرم تونه
    خدا همون مهربونیه ی مامانها تونه که با عشق و گذشت بزرگتون کردند
    خدا رو در رنگهای زیبای گلها ببینین که وقتی نگاهشون
    میکنین سراپا شوق و شور و شعف میشین
    دستشون رو میگرفتم و میگفتم خدا همین گرمی دستان مون هست که احساس می‌کنیم
    دستشون رو میزاشتم روی سینه هاشون تا صدای تاپ
    تاپ قلبشون رو حس کنن و بگم این صدای خدااااست
    وقتی گروه تشکیل میدادم برا خوندن درس میگفتم
    همین همدلی شماها یعنی حضور خدااااا
    زنگ اول که درسمون تموم میشد خوراکی‌ها روی میز
    بود میگفتم نوش جان تون بخورین خدا مخصوص تو
    آفریده که انرژی بگیری ببین چه خوش مزه اس؟
    نمیذاشتم حتی لحظه ای را بدون احساس خدا بگذرونن …..ثانیه ای را رد کنن که خدا درش نباشه
    نمیذاشتم خدایا منو ببخش آگاهی نداشتم بجاش
    الان هر نکته میاموزم به بندگانت یاد میدهم نمتونم
    نمیتونم یه حرکت کوچکش را تنها بیام پیشت نمیتونم
    میخام همه رو بیارم زیر چتر قشنگت تا باد و خاک نا
    ملایمت و چالش‌های زندگی نتونن ذره ای آسیب به
    بندگان خوبت برسونن باید همه بدنم خدا در درونمون
    هست جایی دیگه دنبالش نگران که نیست
    هرچه هست توی وجود خودمونه
    بعد از کار خارق العاده ی خدا در آماده کردن محیط اطراف مون و جهان هستی بگم …..بگم هرچی بخای
    آماده ی اجراست فقط طلب کن بگوووو تا ماموران
    جهان هستی بالفور برات آماده کنن انها گوش بفرمان
    ایستاده اند تا تورا کا بر بالهای پرنده ی خوشبختی
    سوار شدی به مقصد خواسته هابت برسونن
    مقصد کجاست ؟ آرامش میخای؟ تندرستی میخای؟
    ثروت میخای؟ هدایت و افزایش علم میخای؟چی میخای؟ همه چی مهیاست اما باید انتخاب کنی خدا
    به ما آزادی داده اراده داده تا از بین علاقه مندیها
    انتخاب کنی او مارا برای لذت آفریده اما کدام اذت؟
    1- لذت پیدا و آشکار و زودگذر و تمام شدنی و سبک
    در دنیااااا ؟ ؟ ؟ یاااااا
    2- لذت پنهان و تمام نا شدنی و گرانبهای ماندگار آخرت
    کداااااام؟ انتخاب کن
    این انتخاب ست که تو را از حیوانات تمیز می‌دهد
    ممکنست رنج ببینی و گهگاه هم خسته بشی امااااا

    آمدی بدنیا تا ارزش افزوده ایجاد کنی و به روند طبیعی
    جهان هستی که تکاملست کمک کنی و جهان را پیشرفت دهی و خودت بالا بری و متعالی بشی
    پس زحمت بکش تلاش کن و ارزش‌ها رو خلق کن تو میتوانی تو اشرف مخلوقاتی تو از همه با ارزش تری حتی از فرشتگان چون قدرت تعقل و تفکر داری و انتخاب میکنی راهت را خلق میکنی آنچه بخواهی
    اصلا خدا قدرت خلاقیت خودش رو بهت عطا کرده
    پس بشووووو جانشین خدا و برو بالا آنجا که خداست
    یعنی بشو خودِ خدااااا
    نگی نمیشه هاااااا نگاه کن ببین شهیدان همین کار
    رو کردن یه شبه ره صد ساله رو پیمودند
    اگه به دوچرخه ی اونا با دقت نگاه میکردی می دیدی که توی آسمون رکاب میزندند تاااازه یکی بودند چرااااا؟
    چون با خدایشان در هم آمیختند و یکی شدند
    خداااایگونه شدن یعنی همین و بس …..تمااااااام

    خدااااایا شکرت برا همه چیز برا ورود به هپی فت
    برا داشتن استادی چون امین جعفری برا انتخابت
    که هدایتم کنی الحمدالله علی کل نعمه

  • به نام خالق یکتا و بی همتا
    درود بر استاد عزیز و دوستان گرامی

    خدایی جبری و ترسناک و بسیار تلافی گر را در دوران بچگی ب من داده بودند …اگر موت بیرون باشه اگر با نامحرم حرف بزنی اگر دروغ بگی اگر نماز و روزت قضا شه اگر قرآن نخوانید آگرها و کارهای زیاد دیگری نسبت ب خدایم داده بودند ک با انجام دادن یا ندادن هر کدام مستحق عذابش ک همان آتش جهنم و دوزخش است میشویم اینقدر ک نگران بودیم وارد جهنمش نشویم ب بهشتش فکر نمی‌کردم…. خدایی در دوران بچگی در ذهنم بود ک فقط منتظر نشسته تا از من خطایی سر بزنه تا منو ب سزای اعمالم برسونها( با همان فرشتگان عذابش در شب اول قبر با گرزهای اتشینشان مرا مورد لطفشان و خوش آمد گویی قرار دهند) خلاصه ک در دنیایی با خالقی وحشتناک و ظالم ک همه قدرت دنیایم در دست او بود و من زیر ذره بین ک مبادا خطایی ازم سر بزنه ک خلاف میل خدایم نباشه گویا خدایی بود ک فقط دنبال گرفتن ب قول معروف اتویی از من تا خشمگین شود
    و من انسانی نسبتا در راه و خط دینو امامانم بودم بدون هیچ لذتی و آرامشی و احساس خوبی نسبت ب خدایم ،چرا ک اینقدر ک با صفات ترسناکی از خدا آشنا بودیم ک با صفات رحمان رحیم تواب ستار غفار رعوف و….آشنا نبودیم ..ب خوبی یادمه ک چون خدا خالق من و دنیا بود می‌باید اطاعتش میکردم ب زور و بدون حق حرف زدنی درباره چون چرای آن

    وخدایی در بچگی ب ما نشان دادند ک فقط منتظر گرفتن مچ ما در هر اشتباه و گناهی بود تا ما را ب اشد مجازات برساند و این خدا ن دوست داشتنی بود و نه دوست داشتم درباره اش بدانم ولی ب او اعتقاد داشتم و چون در خانواده ای مذهبی بزرگ شدم من هم تا آنجا ک یادم هست بسیار مقید نسبت ب خدا و دینم بودم ولی عاشق نبودم و مدام از آن خدا در هراس بودم بدون آرامشی از داشتنش و گوش میدادم و انجام میدادم فرامینش را بدون لذتی

    و اینکه آیا تغییری در باور من نسبت ب خدایم ایجاد شده باید بگویم بله نسبت ب دوران گفته شده صد در صد… ولی روی شناختش ب طور حقیقی و درخورش هنوز اول راه شناخت خدای واقعی مهربان بخشنده عزیز و ….هستم و دلیل این تغییر ب دوران بعد از ازدواج برمیگردد ک توانستم خدایم را با اعتماد کردن و یا توکل با توجه به افتادن یک سری از اتفاقات کوچک و بزرگ و تفکر خودم نسبت ب این حکمتها از سمت خدا متوجه شوم ک جهان هستی قانونی دارد ک تحت کنترل خداست ک باید در هر کاری ب خدا توکل و توسل میکردم و بزرگترین لذتی ک از شناخت خدا در درجه اول پیدا کردم این بود ک نگرانیو ترسهایم کمتر شد و توکلم و اعتمادم ب خدا بیشتر فقط تا ب این حد ک دوست داشتم اگر هر کاری را در زندگی ام انجام میدهم برای رضایت دلم و خدایم باشد ولاغیر .
    .کم‌کم ب این باور ک خدا چقدر صدای من را شنیده وهر زمان در هر جا ک ازش کمکی خواستم ب من لطف و مهربانی کرده خدا رادر وجودم قویتر و مهربانتر شنواتر از قبل نشان میداد

    خالی از لطف نیست ک اگر بگویم بنده مدام سالیان پیش از خدا میخواستم ک ب من دختری هفت ساله و ب قول خودمان از آب و گل درآمده و حاضر و آماده بدهد و همیشه این حرف را میزدم .مادرم می‌گفت مریم چ حرفهایی میزنیا مگه میشه همچنین چیزی اتفاق بیفتد ومن بدون اینکه فکر بکنم ک شدنی نیست این درخواست را همیشه از خدا داشتم تا اینکه تقریبا یک سال و نیم پیش خدا این درخواستم را از روی لطفش شدنی کرد و ب من دختری هفت ساله زیبا ناز و بسیار مهربان و بهتر از آنچه ک من فکر میکردم و میخواستم ب من داد … برادر شوهرم ک فوت کردند و همسرشان رفت شرایط طوری برای من فراهم شد ک دخترش را بیاورم و بزرگ کنم و البته ک خود دوفرزند دیگر دارم و همیشه اطرافیان و مادرم میگوید خدا چ قشنگ صداتو شنید و این چیزی شبیه معجزه است برایم
    .ونه تنها این موهبت خدا شامل حالم ک بلکه تمامی احوالات زندگی ام همیشه ب خصوص بعد از ازدواج شامل حالم میشد و روز ب روز خدایی مهربانتر مملو از آرامش دوستی عشق و هر چ احساس خوب باشد را در خدایم میدیم و می‌پرستیدم و اعتمادم ب خدا روز ب روز بیشتر میشد و تغییر کرد
    خدایم از آن خدای ترسناک جبار ب خدایی دوست داشتنی و مهربان ک انگار فقط منتظر نشسته سرتا پا گوش و با عشق تمام ک انکار فقط خدای من تنهاست و فقط من بعدش هستم تامن از او درخواستی کنم و او دیر با زود بر حسب حکمتش ک همیشه ب نفع ماست آن را جواب دهد
    و با وارد شدن ب مسیر سراسر نوررررر و آگاهی هپی فت خدا را عاشششششقانه در حد بالایی شناختم خیلی خوب در تمام وجودم احساسش میکنم و بسیار بسیار خوشحالم ک در حال شناختش امروز بیشتر از دیروز هستم و چ اشکهایی ک از سر شوق وعشقش نسبت ب خود و بندگی اش ریختم و کیفور بودم از این همه عشقی ک خدا نسبت ب بندهایش و من دارد قبلا نمازم را از روی وظیفه و یا باری ک بر دوشم بود ب بهانه‌ی وارد شدن بهشتش بود می‌خواندم ولی بعد از وارد شدن در هپی فت نمازم فقط و فقط جنبه‌ی لذت بردن از صحبت با خدایم دارد برایم و بس و چقدر خوشحالم و خوشبخت ک خدایم دوباره مرا مورد لطفش قرار داده با وارد شدنم ب مسیر نورانی هپی فت خدایا سپاسگزارم

    اگر خدا را بخواهم برای فرزندانم معرفی کنم و توضیح بدهم ک دادم از ترس برایشان نگفتم چون کسی ک ترسناک باشد مسلما دوست داشتنی نیست ولی خوب و بد را توضیح دادم ک خدا کارهای خوب را با مثال ،بیشتر میپسندد و از ما خوشحال تر میشه وخدا را با یک جمله دیدنی و قابل لمس مثل مادر توضیح دادم ک خدا از مادر خیلی خیلی مهربان‌تر است پس کارهایی ک تو انجام دهی و میدانی موجب ناراحتی من است را خدا هم دوست ندارد پس در همین اندازه.. و بیشتر از توصیفات خوب خدای مهربانم برایشان گفته ام و خوب و بد را برایشان توضیح دادم ک اغلب و مسلما فرزندانم ب خوبی و مهربانی خدا ایمان آورده اند و در اینجا ک ما روز ب روز آگاه تر میشویم همین آگاهی و تغییر باور در خدایم را نیز ب فرزندانم انتقال و توضیح میدهم وخدا را بسیار شاکرم خدایا سپاسگزارتم

    گریستم با تمرین شماره چهار و با دیدن و شنیدن این تمرین خدا را شاهد گرفته ک ب ناگاه دلم لرزید و درونم فرو ریخت و همان آن احساس پوچی و بیهودگی سراسر وجودم را گرفت مگر میشود خدا را حذف کرد؟!!😭😭

    آمدم ک بگویم ک با بودن خدا آرامش دارم ولی وقتی در وجودم گشتم دیدم پس کجاست آن آرامش واقعی ک از بودن خدا دارم و شرمنده شدم

    امدم بگویم با داشتن خدا حس شادی و خوشحالی دارم باز در خود دیدم ک اکثر اوقات اینطور نیست باز از خودم و خدایم خجل شدم

    آمدم بگویم با وجود خدایم زندگی لذت بخشی دارم باز هم دیدم آنطور ک باید می‌بودم با وجود خدایم نیستم

    آمدم بگویم با وجود خدایم شکر گزار نعمتهایش هستم و باز هم نبودم و صدها دلیل دیگری ک گفتنش خارج از حوصله گروه است با خود گفتم اگر خدا را نداشتم من نیز اینها را نداشتم ولی دیدم دارم دروغ میگویم ب خودم چون با وجود بودن خدایم بازهم انگار او را در زندگی ام خیلی اوقات در ترسها نگرانی ها توکلها و لذت و در لحظه زندگی کردن می‌باید رد پای خدایم باشد من آن را آنطور ک شایسته داشتنش بوده رد پای خدا را آنطور ک میبایدندیده، احساس نکرده و درک نکرده بودم و چ ظلمی در حق خودم و خدایم کرده ام

    استاد عزیزم با این تمرین دلم یکباره برای خدایم تنگ شد و خجالت زده شدم ک چرا تا ب حال شعار داده بودم ک خدا را دارم پس کجاست آن اطمینان و اعتمادم نسبت بهش نتوانستم وجود خدا را ب حتم در زندگی‌ام حس کنم ..پس چرا اگر خدایی در زندگی‌ام و وجودم داردگاهی ب غیر متوسل شدم .لذت نبردم .قدر نعماتش را آنطور ک باید ندانستم و شاکر نبودم . آرامش نداشتم و با کوچکترین چیزها از کوره در می‌رفتم و ب زمین و زمان شاکی بودم ب خاطر ترس از اتشش دینش را پذیرفته بودم ن با لذت و عاشقانه
    استاد مدام ذهنم از دیروز درگیر این بوده ک کجای من و زندگی‌ام بوده خدایی ک حتی لحظه‌ای دست مرا ول نکرده و مدام دستم را از دستش کشیدم و ب دستان شیطان دادم و فقط تظاهر ب بودنش داشتم پس خدا را ناخواسته حذف کرده بودم و خود خبر نداشتم و الان متوجه شدم ک خدایم را چ مظلومانه و یواشکی کنار گذاشته بودم

    .ولی مگر میشود ک خدا را حذف کرد آگاهانه پس الان ک فکر کردم ک خدایم منبع نور عشق آرامش احساس امنیت منبع تمامی خوبیها تمامی نعمتهای و منبع روشناییهاست و دست من را محککککم گرفته است ک اگر تا ب حال دست مرا نگرفته بود بیشککککک تا ب الان بر فنا رفته بودم پس او بوده و من چشم دیدنش را نداشتم

    مگر میشود حذف کرد منبع نور و آرامش را پس ما چه میشویم و مگر زندگی ادامه پیدا میکند بدون اتصال ب رشته‌ی رحمت و آرامش ک بیشک با قطع این اتصال چیزی جز زوال و تاریکی های مان و افتادن ب دره ظلمت و نابودی عایدمان نمیشود

    و من هیچچچچ گاه با نبود خدایم نمیتوانم کنار بیایم چون شدنی نیست مثال کسی ک تشنه باشد ولی آب ب او ندهی، هوا بخواهد ولی ب او هوا ندهی، پس بی شک خواهم مرد و این نه مردن بلکه ضلالت است
    دوستت دارم خدایم، خدای مظلوم و مهربانم
    تو ک دستانم را هیچ گاه رها نمیکنی پس کمک کن دستانت را محکم‌تر بگیرم و همیشه در زین جلوی زندگی ام رکاب بزن ک بی تو هیچم❤️❤️❤️
    سپاسگزارتان هستم استادم ک ما را با اصل وجودی مان ب چالش میکشید و غبار روبی میکنیم روح غبار گرفته مان را

    بهترینها را برایتان آرزومندم،🌹🌹

    • خیــــــــــــــلی عالی بود. مرحبا به شما خانم سیلاخوری عزیز
      مثل همیشه کامل و با دقت و با حوصله تمرین انجام دادید.
      عالی هستید
      موفق باشید.

  • بادرود فراوان خدمت استادگرامی ونجمه جان عزیزوهمراهان همیشه اگاه هپی فت .
    استاد واقعا من به این اطمینان وایمان صددرصد رسیدم که این جلسات به شماالهام میشه چون شماهرجلسه بادرایت ودوراندیشی بینظیرتون رونقاط حساس زندگیمون دست میذارید ویک تلنگر بزرگ برای بهترفهمیدن وایجادحال خوبمون انجام میدید .
    من یادمه تومدرسه وجامعه مدام میگفتن خدامهربونه به شرط اینکه به حرفاش گوش کنیم واجراکنیم اگه انجامش ندیم تواین دنیا ودراخرت دچارعقوبت میشیم همچنین باگریه وزاری ازخداکمک بخواهیم البته خداروشکرتوخانواده همیشه ازخدابعنوان راهنما ودوست وعشق یادمیشد مادرم روحش شادهمیشه خداروبهترین به من نشان میدادچون ازدوازده سالگیم پدرم اسمانی شدواوهم پدر بود وهم مادر البته مدرسه ومعلمین تاثیرمنفیشونو میذاشتن .تااینکه بزرگ شدم ویادگرفتم مطالعه کنم فکرکنم ودرمسیرمعنویت وشناخت خودوخدای درونم بپردازم وقتی ایمانم روز به روز به خدابیشترشد وفهمیدم خداخیلی به من نزدیکه جوریکه نیازی نیست باگریه وزاری ازش بخوام میتونم باعشق به خودم واطرافیانم وداشتن حال خوب بهش نزدیکتربشم وتوهپی فت بیشتروبیشتربهش نزدیک شدم وفهمیدم که خدارودرخیلی ازمواقع پشت زینم مینشاندم والان تمام تلاشمومیکنم که جلوی زینم بشینه درنتیجه حالم خیلی بهترازقبل هست اگرچه خیلی خیلی بیشترباید تمرین وتکرار داشته باشم الان اگه دچارترس میشم میدونم اون لحظه خدارونادیده گرفتم سریع استغفارمیکنم وعجزوناتوانیمومینویسم وهمه گره هاروبه اومیسپارم خودمو رهامیکنم دراغوش پروردگارم وباتمام وجودم ازش سپاسگزاری مینمایم .
    درمورد فرزندم اوایل چون خودم نااگاه بودم گاهی میترسوندمش ومیگفتم اگه فلان کاررو بکنی خداقهرش میرسه ولی بعدها که خودم اگاه ترشدم خداروبراش نیروی برتر وعشق تعریف کردم البته جوانهای امروز خودشون اگاهانه مسایلو قبول میکنن .
    من باتمام وجودم خدارودوست دارم وبودنش رودر لحظه لحظه زندگیم حس میکنم وایمان دارم وقتی حالم خوب باشه وعاشق خودم واطرافیانم باشم یعنی خدارودراغوش دارم من دنیای بی خدارونمیتونم تصور کنم چون اوست که من هستم .
    به قول مولانای عزیز:
    ای که مراخوانده ای راه نشانم بده درپی این غصه ها ماه نشانم بده
    ویا :گر به خود آیی ،به خدایی رسی خداجونمو صدامیکنم .الان همیشه درهرلحظه که بتونم باخدای درونم حرف میزنم وسپاسگزارش هستم .

    • سپاسگزارم خانم پیروز عزیز بابت محبت و همراهی همیشگی شما
      بهترین ها رو براتون آرزو میکنم.

  • با سلام و درود خدمت استاد عزیز و دوستان خوبم
    پاسخ قدم اول تمرین: باید بگویم خدایی که برای من تعریف کردند، پادشاه جهنم بود. خدایی عصبانی، انتقام جو و بد اخلاق بود. در تمام دوران کودکیم به شدت از خدا میترسیدم. از اینکه در روز قیامت توی قبر دو نفر با دوتا گرز آتشین منتظر هستند تا من خدا را به یاد بیاورم لرزه به اندامم میافتاد. همیشه در فکرو ذهنم میگفتم اگر به یادم نیاید چکار کنم؟ برایم گفته بودند که بعد از مرگ به سختی یادت میآید که خدا و پیامبرت کیست؟ به خاطر همین باید خیلی نماز بخوانی و دعا کنی که خدا و پیامبر و امامان را فراموش نکنی. یا اگر از سر شیطنت کودکی اشتباهی ازم سر میزد به من می گفتند به جهنم میروی و از موهایت تو را آویزان میکنند و سرب داغ توی گلویت میریزند و تو را در دیگ آب جوش می اندازند. در دوران کودکی انقدر با وحشت در مورد خدا و روز قیامت برایم گفته بودند که مدام اضطراب داشتم از اینکه مبادا کار اشتباه یا خطایی انجام بدهم. خیلی از شبها کابوس میدیدم. اصلاً خدایم را آنطور که الان میشناسم دوست نداشتم و همواره سعی میکردم کمتر از او حرف بزنم. انگار با حرف نزدن آن بلاهایی که میخواهد به سرم بیاید فراموش میشود.در عین حال که مدام بهش فکر میکردم، بی نهایت هم از او به خاطر ترس از عذاب هایش دور بودم.
    پاسخ قدم دوم تمرین: بعد از شناختن و آگاه شدن و دانستن بیشتر آن خدای عصبانی و بد اخلاق در ذهنم کمرنگ شد. البته گاهی همچنان از ترس عقوبت دچار ترس و نگرانی میشدم. نماز میخواندم ولی نه از روی عشق و نزدیکی به او که تماما از روی ترس بود و اینکه مبادا به خاطر نماز نخواندن من را عذاب دهد و انتقام آنرا بگیرد و مشکلات بیشتری به من بدهد . بزرگتر که شدم فکر میکردم که بدون کمک و یاری خدا مشکلاتم را خودم دارم حل و فصل میکنم و به تنهایی دارم موانع را از جلوی پای خودم برمیدارم. اما خیلی اوقات هم میفهمیدم که بدون کمک او کارها درست پیش نمیرود. دلیل این تغییر در شناخت خدایم را در این میدانم که تنها شدم و این تنهایی باعث شد بیشتر به خودم و درونم سر بزنم و فهمیدم که این همه نظم و اقتدار نمیتواند الکی و شوخی باشد. باید یک چیزی باشد که این همه کارها با نظم و ترتیب اتفاق میفتد. از زمانی که سعی کردم هدف و علت و معلول اتفاقات را درک کنم خدا را بهتر شناختم و این سبب نزدیکی من به خدا شد.
    پاسخ قدم سوم تمرین: الان من یک فرزند دارم. خدا را بسیار مهربان و رئوف به پسرم معرفی کردم. نگذاشتم تمام سالهایی را که من با ترس و ناامیدی و نگرانی زندگی کردم را فرزندم تجربه کند. به او یاد دادم خدا یک دنیا عشق و محبت و مهربانی است. رفیق تمام تنهاییها است. یادش و نامش سراسر آرامش است. تکیه گاه بسیار محکمی است. دوستی با او رفع کننده تمام مشکلات است. با تمام وجودم سعی کردم امید و توکل به یک قدرت فوق العاده عظیم را به بچه ام بشناسانم.
    پاسخ قدم چهارم تمرین: در حال حاضر و با این شناختی که الان دارم حتی برای یک لحظه هم نمیخواهم بدون خدا باشم. تصور نبود خدا قلبم را پر از ترس و وحشت میکند. من هر روزم را با یک سلام و گفتگوی کوتاه با خدایم شروع میکنم. او بهترین دوست و همراه من است ، او با هیچ منت و بدون هیچ قضاوتی من را همانطور که هستم دوست دارد. روزگارم را با او میگذرانم. در سختترین روزهایی که با بیماری صعب العلاج خود درگیر بودم یاد او به من آرامش میداد و با امید و همراهی او مراحل سخت درمان را از سر گذراندم و سلامتی خود را مجدد بدست آوردم. حتی زمانی که فرزند جوانم را از دست دادم به یک پوچی وحشتناکی رسیده بودم. قید همه چیز را زده و گاهی طی روزها و ساعتها گرسنه و تشنه بدون هیچ امید به زندگی توی رختخواب میماندم تا بمیرم و عمرم تمام شود. بدترین تجربه زندگیم بود. شاید منطقی نباشد ولی خدای خوبم به کمکم آمد و در خواب هایم من را راهنمایی کرد و به زندگی برگرداند. او دانای مطلق است. چنان با تکرار خوابهایم، امید را در دل شکسته من بیدار کرد، که هیچ کدام از اطرافیانم باور نمیکردند. حالا با عشق وجود او زنده ام و زندگی میکنم. با ارتباط نزدیکی که بین ماست و خواست پروردگارم هم خودم میدرخشم و هم به اطرافم نور مهربانی و عشق میتابانم. مگر میشود بدون او زنده بود و زندگی کرد. مگر میشود بدون حضور او نفس کشید. من باور دارم که هرگز و هرگز حتی برای یک ثانیه بدون خدا نمیشود وجود داشت. خدا منبع لایزال انرژی و زندگیست. ما بدون اذن و یاری و اراده او نمیتوانیم کارکنیم. نمیتوانیم بخوابیم. نمیتوانیم بیدارشویم. نمیتوانیم غذا بخوریم. نمیتوانیم پدر یا مادر یا فرزند باشیم. نمیتوانیم درس بخوانیم. نمیتوانیم مسافرت برویم. نمیتوانیم فرزندمان را بزرگ کنیم. روتین زندگیمان بهم میریزد. واقعا اگر خدا نباشد هیچ یک از کارهایی که درحال حاضرمیکنیم را نمیتوانستیم انجام بدهیم. ما هرگز هیچ کاری را بدون حضور و همراهی خداوند نمیتوانیم انجام دهیم. پس فقط با وجود نیروی بی انتهای خداست که زندگی ما ادامه دارد.

  • سلام، نمی دانم چرا فکر می کنم در گذشته خدا را بهتر می شناختم ولی خوب می دانم در گذشته خدا بهتر حرف هایم می شنید ومن وقتی خواسته ای داشتم جواب می گرفتم ولی حالا … مطمنا خدا هست وما را هدایت می کند و چون ما حکمتش را نمی دانیم گاهی اوقات نا امیدی سراغمان می اید… ما که امیدمان فقط خداست حتی فکر کردن به نبودنش دیوانه مان می کند، اصلا دوست ندارم حتی فکرش را هم بکنم که خدا نباشد ….چون اونوقت واقعا از پا در می اییم و نابودی مطلق….

  • با سلام خدمت استاد ارجمندم و خانم خیری عزیزم
    خدای کودکی من بسیار بزرگ ومهربان بود ولی خیلی جدی .در حدی که اگه نانی روی زمین می ریختیم کور می شدیم .هر کسی نماز میخواند حجابش را رعایت میکرد جایش بهشت بود و هر کسی این کارها رو انجام نمیداد به جهنم میرفت ودر قبرش عقرب و مار ظاهر میشد
    اگر حاجتی داشتیم حتما باید با گریه زاری و التماس همراه بود
    اگر کسی در حقمان ظلم میکرد .باید منتظر می ماندیم خداوند خودش انتقام مارو بگیره م لازم نبود خودمان هم اقدامی انجام بدهیم
    و وای به حالمان بعد از مرگمان چنان عذابی داریم که شیری که خوردیم از دماغمان بیرون میزد و این عذاب قبره
    قدم دوم
    خدای الانم رو عاشقانه دوست دارم وحاظر نیستم گناهی انجام بدهم چون از خداوند شرم دارم نه ترس نه وعده ی بهشت
    با تغییر دیدگاهم و اموزش دیدن به دست اوردن اگاهی نظرم راجع به خداوند تغییر کرد
    دیگه کسی رو نفرین نمیکنم فقط از خداوند کمک می گیرم .تابا چالش های زندگی مبارزه کنم و پیروز بشم
    قدم سوم
    خداوند یک انرژی بسیار بزرگ و قدرتمنده
    قوانینی بسیار دقیق و با نظم وحساب شده داره که هر کسی این قوانین رو شناخته باشه .سعادتمند زندگی میکنه و اخرت خوبی هم داره
    قدم چهارم
    زندگی بدون خداوند کاملا پوچ و بی معناست
    و بدون خداوند شرم و حیایی وجود نداره
    شاید زندگی هایمان شبیه قانون جنگل باشه
    با تشکر از استاد

  • سلام استاد خدای من درگذشته مهربان بخشنده زیبا قادر وقوی معنا شده بود ولی درعین حال سخت عذاب میداد ووحشت ناک طوری که اگر در عالم کودکی بچه ای رو هل میدادی میگفتن خدا کورت میکنه میترسیدم ازخدا حس رفاقت نداشتم کم کم شکل خدای من بزرگتر شد درتنگدستی ها برام پول فراهم میکرد خواسته هام روجواب میداد ولی از بخشندگی خدا دردلم خبری نبود هنوز بخاطر اشتباهاتی که درگذشته کردم حس عذاب وجدان داشتم باز خدای من بزرگ وبزرگتر شد دروجودم الان خدا کنارمه باهاش حرف میزنم براش گریه میکنم وقتی نا احتم میخوام که خوشحالم کنه وصبور باشم الان تضادی که توزندگیم پیدامیشه اول یکم ناراحت میشم بعد تواون حالت نمیمونم ازخودش راهنمایی میخوام وخوشحالم که بعدازاون پاداشی عظیم درراهه دیگه بخاطر غیبت ها واشتباهاتی که در گذشته داشتم نگران نیستم توبه کردم وسعی میکنم این اشتباهات روکم وکمتر بکنم خدای من الان شنوده است تا نشونه ای میخوام سریع درک میکنم دیگه تنها نیستم گاهی میگم خدایا من پشت دوچرخه خسته شدم یکم تنها رکاب بزن تا انرژی بگیرم وبرچشم برهم زدنی میرسم به یک سراشیبی عالی وهمه چیز لذت بخشه
    به بچه هام میگم خداعشقه خدا تکه ای از وجودتونه من هرچقدر دوستتون دارم اون صدبرابر من دوستتون داره باهاش حرف بزنین گوش میده به حرفاتون.پسرم که بزرگتره گاهی به خاطر لکنت که داره میگه خدا منو دوست نداشته چراتواینهمه ادم من چرا؟
    اگر درگذشته میبود فکر میکردم تاوان کدامین اشتباه منه وخدا داره عذابم میده ولی الان میگم پوریای من خدا میدونسته که تواون چند هزار نفر تواز پسش بر میای وگرنه اصلا خدا بنده هاش روازار نمیده ومطمئنم پاداش بزرگی میگیری وقتی میپرسه کی؟ میگم وقتی عاجز بشی خالصانه ازخودش کمک بخوای به بهترین شکل راهنماییت میکنه وفکر میکنم بدون خداهرگز نمیشه زندگی کرد

  • سلام استاد وقت بخیر راست اش سوالها خیلی چالشی بودند از دیروز دارم راجع بهش فکر میکنم و بدونه اینکه پیامهای دوستان رو بخوونم اول میخوام انچه در وجود و اعتقادم هست بنویسم
    سوال اول خدا رو چگونه برایتان تعریف کردند و خدا. رو چگونه شناختید
    از دوران طفولیت خدا رو برام یه چیزی یه ابر قدرتی تعریف کردند که باید براش نماز بخوونی روزه بگیری دروغ نگی همیشه کارهای خوب بکنی تا خدا دوست داشته باشه اگر چیزی میخوام با گریه و زاری از خدا بخوام انوقتها از خدا وحشت داشتم خیلی هم وحشت داشتم که ای وای برمن من این کار و کردم خدا الان پدرم و درمیاره رابطه که وه عرض کنم اصلا رابطه ای نبود فقط از ترس و اجبار اکثرا از دست خدا عصبانی بودم همیشه بهش بد و بیراه میگفتم که این چه خدایی که ما داریم وای نگم از اون روز ها که چه جنگی داشتم با خدا کم کم که اگاه تر شدم کم کم که مثل یه دوست با خدا حرف زدم رابطه ام بعد ها بهتر شد خیلی بهتر شد بعدها فهمیدم خدا اصلا دنبال این نیست که مچ منو بگیره یا وقتی من یه گناهی کنم همونجا عذاب نازل کنه سالها طول کشید تا به خدایی که خودم ساختم و بهش اعتماد و ایمان دارم روی بیارم

    واقعا خدای اولیه ای که جامعه و خانواده و اطرافیان برام ساخته بودند. وحشتناک بود و مطمن هستم اگر همون تعریف اولیه همونجوری پار بر جا میموند الان چیزی از من نمونده بود اره الان خدا دروجود من یه نور یه انرژی برتر هست یه انرژی که تمام وقت میتونم باهش حرف بزنم و صبورانه به حرفهام گوش میده و با مهربانی منو ارارام میکنه اره الان خدای من خدای مهربانی هاست بخشنده ترینه کلا الان فقط خدا رو در زمدگیم دارم و پررنگ تر اش هم دارم
    اگر بخوام خدا رو برای کسی یا فرزندی که ندارم تعریف کنم خدا انرژی برتر و مافوق طبیعی هست که وقتی ما خوشحالیم و خندان هستیم خودش هم خوشحاله مثل مادری مهربان میمونه که تمام خطاهای مارو چشم پوشی میکنه و به ما فرصت دوباره دوباره میده خدا نور هست خدا نور هست نور میتونم بهش اعتماد صدرصد بگنم چون پشت هیچ کسی رو خالی نمیکنه و جاهایی که هیچکس کاری از دستش بر نمیاد خدا میتونه برات کاری کنه کارستون خدا یه انرژی فوق العاده است که اگر بتونیم سیم مون رو بهش وصل کنیم هیچ وقت نا امیدی بیماری سراغ ما نمیاد

    اگر خدا رو حذف کنم من تنهاترین میشم بی کس ترین 😭

    اگر خدا رو حذف کنم کدوم کارها رو انجام میدم الان با این اگاهی که دارم و الان در این شرایط حال حاضرم کاری نیست که بخوام انجام بدم که اگر خدا نباشه راحتتر انجامش بدم کلا چون معتقدم جهان انعکاس رفتار ماست همین جوری که هستم خواهم بود چون الان هم وحشتی از خدا ندارم که بگم اگر خذفش کنم این کارو حتما انجام میدم استاد این سوال خیلی سخت بود شاید باید روزها در این باره اندیشه کنم ولی چون الان وحشتی واقعا از خدا ندارم و هیچ ترسی ازش ندارم هیچ کاری نیست که اگر خدا نباشه اونو راحتتر انجام یدم

  • سلام خدمت استادعزیزوخانم خیری
    تمرین اول درکودکی خدارابرای مااینگونه تعریف کردند که خدابخشنده ومهربان است واگرکاراشتباهی انجام دهیم مستحق مجازات سنگینی هستیم وهمش ترس حتی اگرکاراشتباهمان راجبران میکردیم بازهم حس خوبی نداشتیم وهمش ترس واسترس توی دلمان بود.
    تمرین2بله وقتی که دیگرخودم راشناختم دیدم خدای مابسیارمهربان وبخشنده است ومن الان همه ی کارهاموبه خدامیسپارم وبه درستی کارهام انجام میشود
    3.اگربخواهم خدارابرای فرزندانم تعریف کنم خدای بسیارمهربان .ستارالعیوب.وگشایش درکارها وانشاالله بتونیم وجودحقیقی خداوندروبه بچه هامون یادبدهیم.
    4.واقعانمیشودزندگی بدون خداروتصورکرد زندگی خیلی بی معناوپوچ میشود خدای که این جهان هستی روباتمام زیبایهایش خلق کرده وبه همه چیزمعنا داده
    وممنون ازاستادکه درهمه حال یاداوراست که هیچ وقت خدای خودوخدای درونمان رافراموش نکنیم

  • سلام خدمت استاد امین جعفری عزیز خانم خیری مهربان و دوستان گرامی هپی فت:
    قدم اول
    دردوران کودکی پدرم خدارو اینطور تعریف کرد مثل یک انسان قدرتمند که توانایی انجام کارهای خیلی بزرگ رو داره طوری گفت که این حس درمن ایجاد شد که خیلی زور داره وباید همیشه عبادتش کنم ویک سجاده پهن کرد ونماز خوندن رو یادم داد
    قدم دوم
    درسن نوجوانی خیلی گرایش پیدا کردم که خدا رو اونطور که پدرم تعریف کرد بشناسم وکلاس تابستانه رفتم وفهمیدم که خدایی به این قدرتمندی که بدون هیچ نیازی همه چیز بما داده پس مهربانی وبخشش رو یاد گرفتم طوری که دلم میخواست هرچی بدست میارم با دیگران تقسیم کنم تا اینجا همه شناختم همین بود ودرسن ۲۳ سه سالگی دچار چالش‌های زیادی شدم بیماری فرزندم وفوت ناگهانی خواهر جوانم واز دست دادن برادرم که دورکند داشت وچون برادر جوانم قبل از پدر فوت شد حق وحقوقی از جانب پدر بهش ندادن وباعث بهم ریختگی وبی اعتمادیم به عدالت خدا شد واینکه خدا یی که اینقدر قدرتمنده چرا جلوی این همه کشت وکشتار وجنگ رو نمیگیره پس دچار شک شدم عبادت میکردم ازسر ترس صداش میکردم با نا امیدی خیلی جاها به کمکم میومد اما من گمش کردم تا با هپی فت آشنا شدم ودردوره چله نشینی وفایل مدد ودوچرخه سواری با خدا متوجه شدم که دچار چه دامی شدم اونم با زرق وبرق زیبای شیطان ومددگرفتم از خدا که راه رونشونم بده وچه زیبا در زندگیم جاری شد
    قدم سوم
    بنظر من باید به زبانی ساده به فرزندان خدارو براشون تفهیم کنیم مثلا از حرکت ستارگان وخلقت موجودات وگیاهان که بوجود آورنده ای دارن که نامش خداست هرچند که اورا نمی بینیم اما وجودش رو احساس می‌کنیم مثل جریان برق درسیم را نمی بینیم اما وجود داره ودیگر با اعمال نیکویی که پدر ومادر در زندگی انجام میدن فرزندان هم یاد میگیرن
    قدم چهارم
    بی تردید بدون خداوند هرج ومرج وبی عدالتی گریبانگیر تمام عالم میشه واگر خدا نباشه نمی‌توان لحظه ای زندگی کرد وانسان دچار پوچی وبی هدفی میشه وزندگی بعد مادی بخودش میگیره وعاری از برجستگی های روحی ومعنوی میشه
    درست مثل زندگی من وخیلی از انسانهای دیگر که دچار پوچی ودرماندگی شده بود تا قبل از هپی فت
    استاد عزیزم بینهایت سپاس از اینکه منو با خودم وخدای قدرتمندم آشتی دادین

  • 🌺 به نام سلطان مقتدر عالم 🌺

    سلام استاد خدا قوت امیدوارم حال دلتون عااالی باشه🙏
    استاد، انجام این تمرین، به شدت نیاز به تفکر عمیق داشت. از خدا مدد گرفتم، من برای انجام همه تمرینهام از خدا مدد میگیرم میگم خدایا تو بگو من بنویسم، یهو دستم به سمت قلم میره و مینویسم و مینویسم، پس الهی به امید تو🙏
    🌹 قدم اول:
    در کتب درسی، خانواده، اطرافیان، خدارو در این دنیا مهربان توصیف کردن و در آن دنیا خشن، عصبانی و نامهربون توصیف کردن که بخاطر کارهای اشتباهی که در دنیا انجام دادیم مارو به شدت مجازات میکنه و توی آتش جهنم میندازه مارو از مو آویزون میکنه و چند سال به این شکل نگه میداره ووووو.
    و بالطبع ماهم میپذیرفتیم خصوصاً اگه معلممون گفته باشه چون تعصب و ایمان عجیبی به معلمین داشتیم!
    در حقیقت، خدارو نمیشه تعریف کرد! خدا همه چیز میشود همه کس را.
    🌹 قدم دوم:
    من تا قبل از هپی فت، تا حدودی در تعریف اولیه از خداوند بودم تا اینکه در دوره قبلیتون که با شما آشنا شدم و کتاب گفتگو با خدا رو معرفی کرده بودید و من تهیه ش کرده بودم و خواندمش، مطلبی در این کتاب، نظر منو جلب کرد که این جمله و عملکرد آن را از یه استادی شنیده بودم و اون مطلب اینه:
    ” شما نمیتوانید خدا را بشناسید مگر آنکه این باور را که از پیش، خدا را میشناختید، متوقف سازید، شما نمیتوانید خدارو بشنوید مگر این فکر را که از پیش، خدارو می شنیدید، متوقف سازید. خداوند، حقیقت را به تو نمیفهماند مگر آنکه تو دیگر به حقیقتی که به آن معتقد هستی فکر نکنی.”
    و این شجاعت میخواد و من اینکارو کردم!
    وارد هپی فت که شدم در آموزشهای ناب شما که از خدا به چه زیبایی صحبت میکنید کم کم خدا را بیشتر فهمیدم بهش نزدیک شدم هرزمان که در زندگیم پررنگش میکردم نتایج فوق العاده ای در زندگیم میدیدم و حس میکردم ولی اگه کمرنگش میکردم و به شیطان نزدیک میشدم کاملاً میفهمیدم خدارو در زندگیم کمرنگ کردم.
    اگر الان از زندگیمون راضی نیستیم و به چیزهایی که میخواستیم و بهشون نرسیدیم، نشانه عدم حضور خداوند در زندگیمونه.
    هرجوری که در زندگی هستم به هر شکلی که هستم یعنی خدای من به همین اندازه است به همین شکل هست که الان هستم. باید اینقدر به خدا نزدیک بشیم که شکل خودش بشیم کارهایی انجام بدیم که به صفات خودش نزدیک باشه.
    🌹 قدم سوم:
    من فرزندی ندارم ولی اگر داشتم، خدارو براش اینگونه توضیح میدادم اینگونه معرفی میکردم:
    فرزندم، اینقدر خدا بهت نزدیکه که همیشه ازت مراقبت میکنه، بهت کمک میکنه، با تو بازی میکنه و حواسش بهت هست.
    اینقدر خدا مهربونه که هروقت صداش بزنی، چیزی ازش بخوای برات تهیه میکنه. خدا خیلی دوستت داره، کاری میکنه همیشه تو خوشحال باشی حالت خوب باشه، خدا هر لحظه پیش توئه چون خدا آدمای شاد و خوشحال رو بیشتر دوست داره.
    هرچیزی که میخوای، از خدا بخواه.
    هرکاری داری با خودش مشورت کن.
    هرکجا که میخوای بری با خودش برو.
    خلاصه، هرکاری، هر حرفی، هرجایی، هر عملی میخوای انجام بدی اول به نام او و به یاد او شروع کن. مطمئن باش با یاد و نام او کارهای تو به بهترین شکل ممکن انجام میشه و تو لذت میبری.
    🌹 قدم چهارم:
    حتی تصورش هم سخت است بدون خدا زندگی کردن، آخه مگر میشود بدون او؟!!!
    اما متاسفانه ناخواسته اینکارو انجام میدیم خودمون میریم روی زین جلویی و میخوایم بلدم بلدم راه بندازیم و انگار نه انگار خدایی هم هست!
    خودخواهانه برای انجام کاری دنبال پارتی بازی هستیم و شرک میکنیم.
    همه کار میکنیم، داریم میبینیم زندگیمون داغونه، خروجی خوبی نداریم، دست به دامان همه کس میشیم الّا اونی که باید دست به دامانش بشیم نمیشیم!
    نشانه عدم حضور خدا در زندگیمون رو باید از رفتارهامون، از زندگیمون، از اینکه نگران و مضطرب و غمیگینیم بفهمیم.
    بله البته اگه خدارو از زندگیمون حذف کنیم ما هم حذف خواهیم شد! نمیشه بدون خدا زندگی کرد.
    قطعاً همه ما باید خدای خودمون رو بزرگ کنیم تا شیطان کوچیک بشه!
    همه چیزهایی که در زندگیمون داریم و همه چیزهایی که میبینیم تجلی اراده خداوند هست پس نمیشه خدا رو انکار کرد.
    وقتی فهممون از خدا زیاد بشه لاجرم همه چیزهای عالی در زندگیمون پدیدار میشه یعنی باید از همه چیزهای عالی بهره مند بشیم و به همه خواسته هامون برسیم این یعنی حضور خدا در زندگیمون پررنگه و ما همه چیز از نوع بهترینش رو در زندگیمون خواهیم داشت.
    🌺 کار خوبه خدا درست کنه 🌺
    با سپاس و قدردانی از شما استاد عزیزم که با اینهمه خرد و دانایی، تمام تلاشتون رو میکنید با این سوالات بسیار هوشمندانه و عالی، مارو از خواب غفلت بیدار کنید و مارو به خودشناسی و خداشناسی نزدیک میکنید.
    دمتون گرم و دست مریزاد، حق نگهدارتون🙏🌹

    • آفرین خانم غلامی عزیز
      همون جوری تمرین انجام دادید که من انتظارش رو داشتم مخصوصاً در مورد قسمت چهارم تمرین.
      سپاس

  • 🌷درود و مهر امین جعفری عزیز

    🍃قدم اول :
    من در کودکی هیچ تعریفی از خدا نیاموختم اگر هم آموختم اصلا به خاطر ندارم
    هر چه در خاطرم هست از دوران مدرسه و کتاب تعلیمات دینی و معلم پرورشی ست
    چیزی که به یاد می اورم از آن دوره این بود که خدا بالای سرمان در آسمان نشسته و اگر کار بد انجام دهیم باید منتظر مجازات سختی باشیم و حتما به خدمت مان می رسد و تا زندگی سخت می شد می گفتم خدا بر سرم بلا آورده
    ساده تر بگویم ترس از انجام عمل ناصالح و ارتکاب گناه و بعد هم چوب خدا بر سرمان
    هیچ به یاد ندارم که آموخته باشم که خدا ذاتی ست سراسر عشق و محبت و مهر و بخشش و ثروت و فراوانی و یا تکیه بر قدرت خویش که از ذات الهی نشات گرفته است
    🍃قدم دوم
    من اصلا خدایی نداشتم و خدایی که در مدرسه برایم تعریف شده بود برای من اصلا وجود نداشت و من همیشه انکارش می کردم
    من صاحب خدا شدم در دوران هپی فت به جرات باید بگویم از بی خدایی به خدا رسیدم و تغییرات فاحشی در من ایجاد شد دلیل این تغییرات این بود:
    ۱_ اولا خدایی که هپی فت برای من تعریف کرد در احساسات و مخیله من می گنجید و کاملا قابل درک بود
    ۲_ همسو با احساسات من بود یعنی وقتی از آموزه های هپی فت خدا را می شناختم در زندگی روزمره ام حسش می کردم و در امورات زندگی ام عمیقا تجربه اش می کردم
    و این تجربیات به شدت عالی بودند و مرا به احساس امنیت و آرامش عجیبی می رساندند
    درک این تجربات باور مرا لحظه به لحظه قوی تر می کرد
    ورای ذهنم بود انگار در عمق قلبم بود و این سبب می شد بیشتر ایمان بیاورم
    به جرات باید بگویم صدایش را می شنیدم آغوشش را لمس می کردم با بند بند وجودم حسش می کردم قدرتش را در وجودم درک می کردم و آن را در زندگی به کار می گرفتم و به اتفاقات عجیب و در عین حال حقیقی بر میخوردم که برایم تفسیر حضور و وجود خدا در قلب و روحم بود.
    🍃قدم سوم :
    همه تلاشم را کرده ام تا خدا را همانگونه که از هپی فت آموختم و در قدم دوم توضیح دادم به فرزندانم بیاموزم و تا اینجا خیلی موفق بودم در تاثیر گذاری روی فرزندانم و از نوع صحبت و نگاهشان درباره خدا می فهمم که از من و دانش امروز من تاثیر گرفته اند در محور درست خداشناسی.
    🍃قدم چهارم:
    من خدا را در وجودم حس می کنم در ایمان قلبی عمیقی که دارم
    نیرویی ست که در قلبم روز به روز قوی تر می شود و به من امکان رویایی با هر اتفاقی را می دهد
    چون خیلی وقت است که خدا را در زین جلو نشانده ام
    و فکر می کنم با قدرت ایمانم توانسته ام امروز تا حد زیادی زندگی دلخواهم را رقم بزنم
    خداوند احساسی ست که در قلب من است و ریشه در روحم دارد هر گاه این احساس بی رنگ شود زندگی هم بی رنگ می شود
    من بر خلاف گذشته دیگر هرگز نمی توانم خدا را انکار کنم چون یک روز در نهایت عجز و ناتوانی و بدبختی بعد از یک عمر شرک، صدایش زدم و خواستم که خودش را نشان دهد
    هدایتم کرد و نشان داد و نجاتم داد از طریق، افکارم، احساساتم، نگاهم به زندگی و پیرامونم
    پس هست و باید باشد چون من میخواهم که در همان احساس ایمان قوی باقی بمانم.
    این ایمان قوی، توانی ست در من که تمام نمی شود قدرتی ست که مرا به جلو می برد و دلم را قرص می کند
    ترس ها را می کُشد و دستم ره می گیرد تا آگاهانه تر ادامه دهم.

    شکر بی پایان برای وجود ارزشمندتان امین جعفری عزیز💙🍃
    زنده باد شیدا❤
    زنده باد هپی فت💚

  • باعرض سلام و درود خدمت استاد امین جعفری عزیز
    ⭐️ تمرین جلسه چهارم فرمول رسیدن به خواسته ها ⭐️
    پروردگارم را از کودکی با نام یکتا و بی همتا شناختم کسی که قدرت مطلق هست و همه چیز و همه کس همه و همه از آن اوست کسی که برای شروع هرکاری اول باید نام او رو برد و به او توکل کرد کسی که بهشت و جهنم را ساخته و اگر ما بچه های خوب و حرف گوش کنی باشیم بهشتش نصیبمون میشه و اگر به راه راست هدایت نشیم در آتشش میسوزیم اینها همه تعاریف بچه گانه ای بود که در بچگی و مدرسه از اطرافیان و معلمم میشنیدم ولی فقط در حد شنیدن بود کسی تلاشی برای شناختن و درک کردن خدا برایمان انجام نداد همه میگفتن راه راست ولی پیداکردن راه راست و بهمون یاد ندادن البته خودمون هم تلاشی برای شناخت خداوند انجام ندادیم و به همون حرفها و آموزه ها بسنده کردیم و ترجیح دادیم در ناآگاهی باقی بمونیم شاید اینطوری راحت تر بودیم .

    امروزه خدارو بیشتر و نه بهتر شناخته ام چون نظم و قانون محیط اطرافمو دیده ام و نسبت به بچگیم آگاه تر شدم وقتی معجزه خداوند و در بقلم گرفتم وقتی از وجودم سیرابش کردم وقتی بعد از نه ماه یک موجود و در درون خودم پرورش دادم و از وقتی که مادر شدم فهمیدم خدایی که من داشتم و بهش ایمان داشتم خیلی خیلی فراتر از این حرفهاس من ازش ی بچه سالم میخواستم ولی اون خیلی بخشنده تر از این حرفها بود و با وجود ناشکری و کم لطفی های من دوتا فرزند سالم به من عطا کرد ولی صدافسوس که ما آدمها خواسته ها و درخواستهامون تمومی نداره و همواره هر دستاوردی که داریم اونو حاصل زحمت و تلاش خودمون میدونیم .
    ودرمورد سوال سوم جواب قطعی نمیتونم بهش بدم چون آگاهی و علمی برای بیان این موضوع ندارم و نمیخواهم خدای بچگی خودم و به بچه هام معرفی کنم و این چالش باعث شده تا به دنبال کسب مهارت برای شناخت پروردگارم بروم و زمانی که خودم خدایم را شناختم میتونم و اجازه اینو دارم که این آگاهی و به فرزندم منتقل کنم .
    به نبودن خدایی که زندگی هامون هیچ رنگ و بویی از بودن و وجودش نداره مثل نبودن خیلی از عزیزانمون بعد از مدتی عادت خواهیم کرد و این برای من واقعا جای افسوس داره که جایگاه خدا در زندگیم اینچنین کمرنگ هست .

  • سلام خدمت خانم خیری نازنین و استاد گرامی
    خدارو برامون اینجوری تعریف کردن که منتظره ما دست از پا خطا کنیم و مارو به بدترین و وحشتناک ترین صورت ممکن عذاب بده.
    تغییر تو شناخت خدامونو از هپی فت یاد گرفتیم و به لطف شما اون خدایه ظالم و ستمکار تو ذهنمونو باورمون از بین رفت و خدایه واقعی رو شناختیم.
    من که فرزند ندارم ولی اگر زمانی داشتم بهش میگم خدا بهترین دوست و مهربان ترین خالقه که تو میتونی با تکیه بهش و در کمال آرامش با تلاش به همه چی برسی و از پدر و مادر و هر کسی بهتره و تو رو درک میکنه و دستگیرت میشه.
    من صبح از خواب بلند میشم میگم خدایا به امید خودت و جدیدا کوچیک ترین کارامو به خودش میسپرم و از خودش راه و روش میخوام که بندازه تو ذهنم .
    چطور ما انقدر از خود بی خود شدیم و خدامونو فراموش کردیم که این شد حال و روز زندگیمون که با مغز یکسره تو در و دیوار بدبختی و فلاکتیم .
    خیلی خدامونو فراموش و رها کردیم و تکیه کردیم به اینو اون و آدماش .
    ما خدارو تو واگذار کردن آدمایی که از دستمون برنمیومد جوابشونو بدیم و رفتار بدشو نو تلافی کنیم فقط بلد بودیم و میشناختیم .
    چون اینجوری یاد گرفتیم .
    من واقعا شرمنده ام پیش خدا😭😭😭😭😭

  • سلام به استاد عزیز و همراهان قدم اول خدا رو از بچگی برای من طوری تعریف کردن که کمتر دچار گناه بشم در قدم دوم از وقتی که وارد هپی فت شدم خدا رو مهربونتر و بهتر شناختم قدم سوم اون طوری که خودم خدا رو شناختم دوست دارم بچه هام هم همون طور باشن تا گناه نکنن وبه مرور زمان خودم آموزش های هپی فت رو بهشن میگم درمورد خدا الان بهتره که یه کمی بترسن تا گناه نکنن قدم چهارم اگه بدونم که خدا نیست پس من بیهوده اومدم به این دنیا پس کسانی که بدی میکنن در حق من خودم باید مجازاتشان کنم مادر و همسر خوبی نبودم چون از خدا شاید نمیترسیدم بی بند وبار بودیم گناه همه جا رو پر می‌کرد مثل خارجی‌ها که قتل و کشتن براشون معنی نداره و من از اول خدا رو تو زندگی م حس کردم این طور نبوده که با پارتی خیلی چیزارو به دس بیارم خیلی چیزا رو با دعا کردن وکمک خواستن از خدا به دست آوردم و میدونم که همیشه محتاج به درگاه خدام

  • با سلام و عرض ادب
    از وقتی که خیلی بچه بودم خانواده منو‌از خدا ترسوندندوبرای من جهنم رو اونقدر بزرگ کرده بودند که بهشت تنها وجبی از دنیای وسیع ذهن من بود
    هر بچه ای(البته الان میفهمم که طبیعت بچه گانه هست که هراز گاهی دروغ بگه یا اشتباهتس رو پنهون کنه)دریک سنی برای رهایی از عِقابِ پدرو مادر دروغ میگه اما همیشه باگفتن هر حرفی مارو‌در قعر جهنم وبا عذاب الهی ترسوندندپس خدا برای من الهه ی ترس و وحشت بودووقتی کسی از دیگری یا چیزی بترسه نمیتونه رابطه ی خوبی باهاش برقرار کنه این روند ادامه داشت تا کمی بزرگتر شدم و(البته به لطف داییم)تونستم کتاب های مختلفی بخونم که بیشتر شعرو داستان بودند در همین ایام بود(سن ۱۳-۱۴)سالگی کتاب همسایه ها نوشته ی آقای محمودی رو خوندم تواون کتاب یکی از کاراکترها گفت که دیشب خدا با ریش دوشاخش اومد پیشمو باهم حرف زدیم و ….خیلی فکر کردم ،روزها و هفته ها و ماهها گذشت تا به خودم قبولوندم که هر چند خدا ترسناکه اما من هم میتونم باهاش صحبت کنم و شروع کردم به حرف زدن با او،اما همچنان با ترس
    سالیان سال گذشت تا فهمیدم اگر خدا اینقدر ترسناکه ،اگر فقط خشم و غضب داره ،اگر فقط عقوبت میگیره وهزار تا اگر دیگه پس چرا اول هر سخنش در قرآن خودش را بخشنده ی مهربان تو صیف میکنه ؟تا روزی که به دلیلی میخواستم دخترم رو‌تنبیه کنم ،دستم رو بالا بردم اما به آرومی پایین آوردمو روی پای خودم‌زدم!!!!عجب !پس اگر روح خدا در من است ،اگر من ذره ای از وجود او‌هستم پس بخشندگی و مهربانی او که کُل هست باید بیشتر باشد اگر من برای تنبیه دخترم دستم را روی پای خودم کوبیدم حتما اوهم برای تنبیه من رعوف تر از من عمل خواهد کرد بعد از اون‌نتیجه گرفتم که خدا اونی نبود که گفته بودند اونی بود که خودم‌شناختم
    و همیشه بخشندگی و مهربانی خدارو به بچه هام آموختم،فارغ هر زبان و هرکتابی ،یادشان دادم خدا را با زبان خودشون هر جور که دلشون میخواد صدا بزنند ،باور کنند که خدا ناظر بر اعمال همه ی ما هست اما مراقبت از ما قطعی ترین کار خداست،و …..حال دیگر این مقوله به خودشون مربوط میشه که چقدراعتقاد به این اصول رو‌داشته باشندو این مسئله طوری برای دخترم محقق شده که میگفت برسر مسئله ی…….به خدای خودم گفتم :من نمیدونم تو چی هستی؟آبی ،نوری،حسی،رنگی، انرژی هستی یا…….اما هرچه که هستی میدونم همیشه حواست به من هست ،میدونم که همیشه بهترینهارو برام خواستی،میدونم که فقط تویی که میتونم حرفم رو بدون هیچ قضاوتی بهت بگم ،میدونم که همیشه کنارم بودی ،هستی و خواهی بود بی هیچ چشم داشتی
    دنیا رو نمیتونم بدون خدا تصور کنم حتما نیرویی باید بالاتر از نیروی من باشه تا منو در زندگی یاری کنه
    باید قدرت نامحدودی باشه که محدودیتهای من و زندگی منو بر طرف کنه
    باید نوری فراتر از تصور من باشه تا تاریکیِ مسیرِ زندگی من روشن بشه
    باید قدرتی باشه تا جاده ی عمر و‌زندگیمو‌هموار کنه
    خدایی که بوده و هست و خواهد بود

  • با سلام .۱.خدا نیرویی فراتر از همه نیروهاست بر تمام کارهایی که انجام میدهیم وحتی در فکر ما هست و کسی نمیداند او میداند وآگاهی دارد. خدا یکیست و همه مردم فقط یک خدا را دارند حالا هر دینی که داشته باشند با امام و پیغمبر و کشیش و غیره کاری نداشته باش هر کاری داری مستقیم با خودش صحبت کن اونم به زبان خودت خودش متوجه میشه اونم با زبانی که تو متوجه بشی باهات حرف میزنه. اشتباهاتمون رو بوسیله وجدانمان به ما گوشزد میکنه و کارها واعمال صحیح مان را بی پاداش نمیگذارد .در همه حال و همه کار به یاد خداوند باش وهمیشه به او تکیه کن .هیچ وقت رویش را از تو برنمیگرداند همیشه یارویاورت هست. همیشه مهربان و بخشنده هست حتی اگر ناخواسته اشتباه کنی وازته دل توبه کنی تورو می بخشه وهمیشه چیزهای خوب را برات میخواهد. ۲.خیر هیچ تغییری در آن تعریف بوجود نمیاید حتی پررنگتر هم شد که او را همیشه باید روی زین جلو دوچرخه زندگی بنشانم و فرمان رودست او بدهم و همه کارهامو به او بسپارم.۳. همانطور که خانواده به من یاد داد من هم همانطور توضیح میدهم و سعی میکنم در عمل و رفتارم هم همانگونه باشم تا بچه هایم کاملا اعتماد داشته باشند به خداوند .وهمیشه شاکر خداوند هستم. ۴. بله اتفاق خیلی مهمی میافتد انگار که دیگه هیچ پشت و پناهی نداریم که بخواهیم به او تکیه کنیم و دیگه تنهای تنهاییم وبا کوچکترین مشکل کاسه ی چه کنم چه کنم رو دستمان میگیریم تا چه برسد به مشکلات بزرگتر که اصلا از پس آن مشکلات بر نمی آییم حتی اگر تمام توانمان را نیز بکار ببریم باز گوشه ای از مشکلاتمان را حل نکرده ایم .و مسلما با وجود مشکلات شیطان به سراغ ما میاد و در دل و روحمان جا میگیره

  • سلام خدمت استاد عزیز
    از بچگیدر خانواده بزرگ شدم که خدا رو اینجور برامون توصیف کردن که بزرگه و ناظر بر تمام کارهامون ولی حس خوبی به خدا داشتم ،ولی از این که روزی بمیرم و خدا بخواد ما رو باز خواست کنه یه ترسی داشتم ،وقتی بچه بودم همیشه به ماه نگاه می کردم و فکر می کردم خدا تو ماهزندگی می کنه و از اونجا بهمون نگاه می کنه ، بزرگتر که شدم فقط به خدا اعتقاد داشتم و از خدا می ترسیدم ،ولی از بچگی هم خدا رو همیشه تو قلبم احساس کردم
    دوم
    من از وقتی که با هپی فت هستم و فایل دوچرخه سواری با خدا رو بارها و بارها گوش کردم ،حسم به خدا یه چیز دیگس ،خدا رو نشوندم جلو و خودم پشت سرش ،این رو از ته دل میگم و حسش می کنم به خدا اعتماد دارم و از وقتی اعتماد کردم به خدا و نگاه و حسم به خدا فرق کره همش اتفاقای خوب تو زندگیم می فته دیدم به همه چیز عوض شده دلم ارام شده دیگه دلم زیاد حرف نمی زنه ،بد نمی گه تصمیم بد نمی گیره ،و روزی هزاران بار خدا رو سپز گزارم.
    سوم
    اگر بخواهم به خدارو با فرزندانم اشنا کنم
    خدا رو همین جور که در هپی فت شناختم توضیح می دم و دادم حتیی فایل دوچرخه سواری رو چند بار به بچه هام گوش کردیم ،و این اتفاق خوب برای بچه هام افتاده که خدارو خوب حسش کردن ،و از خدا ترس ندارن وخدارو دوست دارن
    چهارم
    حذف خدا در زندگی
    من زندگی که بدون خدا باشه رو راهشو بلد نیستم فکر کنم همش سیاهی و تاریکی باشه حتی نمی خوام بهش فکر کنم چون احساس تاریکی و خفگی بهم دست می ده

  • سلام به همه عزیزان.
    استادمثل اینکه ازمغزماخبردارن درست درزمانی که من درپی خدا می گشتم این سوالهارومطرح کردن.
    قدم ۱خدا روچگونه برایمان تعریف کردن،وخدا روچگونه شناختیم.
    خدای که من شناختم مهربان بود ولی صداموبه سختی میشنید ،تودوراهی ها وقتی بهش پناه می بردم مسیروبهم نشون میداد،شایدصداشو نمیشنیدم ولی پایان کار همیشه به فریادم میرسید .وراه درست روبهم نشون میدادچون همیشه دلی حرکت میکردم .
    ۲.آیادرتعریف اولیه ازخدا تغییری بوجود اومد .
    بله خدایی که من درهپی فت شناختم خیلی مهربون ،بامن درهر لحظه درحال حرف زدن ونشون دادن مسیر وصدای منو میشنوه ،خیلی بزرگ ،وفقط خدای یه عده ی خاص نیست ،همه رو دوست داره
    ۳اگربخوام خداروبرای فرزندم توضیح بدم ،میگم خداخیلی بزرگ ،انرژی مطلق که هرکاری بخوادیابخوای برات انجام میده ،وقتی که خدا هست دیگه نترس ناامیدنباش.دلتوگره بزن به دلش وهمه چیزوبسپاربه خودش همه چیزدرست میشه فقط کافیه بهش یه بفرما بزنی. خداتکیه گاه،امیدپناه ،چاره ساز ،فقط گوش بده بهش ،گوش جان .وبه نشونه توجه کن.وباخداباش وفقط به خدا روبنداز .
    ۴باحذف خدا درزندگی مان چه اتفاقی می افته.به شیطان عزیزمان یه بفرما میگیم به زندگی مون ،وای خدابه دورزندگی بی معنا میشه،افسرده میشیم ،ناامیدمیشیم .
    به پوچی میرسیم .
    دیگه دلمون قرص نیست با کوچک ترین چالشی فرو میریزیم ،من بدون خداهیچ هستم نمیخوام حتی زندگی بدون خدارو تصور کنم .خدای من بزرگ وتوانمند. خدایا ما روحتی لحظه ای به حال خودمون رها نکن.خدایا من خیلی ناتوانم توانم باش پناهم باش،خدایم باش.خودتوازمادریغ نکن.

  • سلام‌بر جناب جعفری و خانم‌خیری عزیز ودوستان قدرت مندم
    از کودکی خدایم را به صورت نوری دراسمان ها شناختم‌خدایی که من را دوست دار ه صدایم ر ا میشنوه به فریادم میرسه هروقت خواستم صدایس کنم دست به سوی اسمان بردم
    ۲ وقتی فقط برا لاغر شدگ جسمم وارد هپی فت شدم‌برای اولین بار خدایم را با احساس قشنگ‌تری از همیشه یافتم هر وقت می خواهم‌صدایش ک چشم هایم را می بندم و در اعماق وجود خودم به دنبالش می گردم خدای من عوض نشده اگاهی من بیشتر شده امروز مفهوم‌این جمله که خدا از رگ گردن به ما نزدیکتر هست را با اعماق وجودم درک میکنم
    ۳اگر بخواهم فرزندم را با خدای خودش اشنا ‌کنم به یاد می دهم که اشرف مخلوقات هست و خداوند از روح خودش در انسان دمیده اول باید در خودش به دنبال خدایش بگردد بعد بداند که خدا در همه جا هست به اک یاد می دهم که نباید از خدا بترسد چون خدا مهربان تر از انی هست که تصور میکنیم
    ۴من واقعا نمی ت‌وانم تصور کنم خدایی وجود نداشته‌باشد چون زندگی برایم‌نامفهوم می شود حتی اگر عمر نوح و ثروت قار ون داشته باشم اگر تصور ‌ خدا نیست همه ی کارها به همین روال می گذرد اما از در ‌ون تهی هستم شادیم را از دست می دهم تکیه گاهم نابود می شود من‌مانند خیلی ها تسبیح به دست نیستم اما تکیه کردن بر خدا نیروی انجام تمامی گار هایم است

  • بنام خالق جهان وهستی
    سلام استاد ونجمه جان و دوستان
    الان که فکر میکنم خدارو چنان قولی برایمان تعریف کرده بودن بسیااار وحشتناک و وقتی یاد دوران کودکیم میفتم و بیاد خواندن ان کتاب بی معنا که اگر ی تار موهات بیرون باشه خدا روز قیامت از همان تار مو اویزانت میکند ویاد شب اول قبر که نکیرومنکر بااون گرز اهنی که هرلحطه منتطر کوبیدن بر فرق سر مبارکم بودم که مغزمو از هم متلاشی کنه و بااون صدای وحشتانکشان تمام وجود مرا ترس ورعب در بر میگرفت
    و اونجا بود که دیگه حسی نسبت بخدایم نداشتم و نه ارامشی… وازش روز ب روز دور ترو دورتر میشدم ولی ی حس تو وجودم بود که مثل کسی که چیزی را گم کرده بود و سرگشته وحیران بود…وخیلی دوست داشتم حس کنم ودرک کنم حس شیرین خدارو تو وجودم و اینجا بود که خدا مرااگاه کرد و من وارد این گروه نورانی شدم، بله با ورودم ب هپی فت اون ترس و نبود حس خدا توی وجودم ازبین رف و خوب درک میکنم توی وجودم حس خوب خدایم رااا…
    واگه بخواهم برایم فرزندانم توصیح دهم خدارا طوری برایشان وصف میکنم که اقیااانوس بزززززرگی از ارامش و بخشندگی ومهربانی را درک کنن که از هیچ چیزی نترسن و با خدا رفیق بشن و وجود خدارو تو قلباشون حس کنن..
    وتمرین اخر….
    وااای استاد شما چه میکنید با حال دل ماااا مگه میشه خدایی که این جهان رااخلق کرده وهرلحظه با دیدن طلوعی دوباره بادیدن اسمان قشنگش و زمین وکوهاا درباها جنگل و حیوانات بشه حذفش کرد و چقد دنیا پوچ میشود و دیگر زندگی کردن بدون معبودم معنا ومفهومی نداردمن لحطه ایی بدون فکر ویاد خدا نمیتوانم زندگی کنم واصلا نمیشه که در ذهنم بگنجانمش و ماانسانها همیسه هرکار خوبی رو که انجام بشه میگه عقل خودمون بودخ وهرکاری که باب میلمان نباشد گردن خدا میندازیم فارق ازاینکه بدانم بی میل خدا برگی از درخت نمیافتد وچقد حال دلم منقلب شد و از طرفی هم خوشحال که واقعا خدایم را دارم تالحظه ی مرگم و با وجود خدای نازم دیگه از هیچ چیز نمیترسم حتی خدا چون دیگه رفیق نابم شده و اینجااس که باتماام وجودم فریااااد میرنم خداجونم مررررررسی که هستی عااااشقتم فدات شم ممنونم ازتون استاد

    • باسلام ودرودخدمت استادجان ..ونجمه جان.وخانواده خوب هپی فت🧡❤🌷
      استادبااین سوالات شماایمانم رابخدامیلیون برابرکردین……
      درقدم اول خداراچگونه برایتان تعریف کردند؟؟؟خدارابسیاربزرگ وقوی وعظیم برام تعریف کردن .من درخانواده ای اهل نمازوعبادت بزرگ شدم از۸سالگی نمازخوندم تاالان که سن ۵۰ ساله هستم ..واقعامن ازترس خدایی که برام تعریف کرده بودن ازهرخطایی اجتناب میکردم وازترس جهنم ورسوایی همیشه نمازمیخوندم وعبادت میکردم ولی الان فهمیدم که این نمازوعبادت همش برام عادت شده ومن فقط ازترس پدرم وخدانمازوعبادت میکردم. نمازمیخوندم ولی همش سرنمازتوفکربودم همش ذهنم درگیرترس ومشکلات بودازبچگی قرآن ودعامیخوندم اماهیچوقت درلحظه حضورنداشتم وفقط میخوندم …
      به هرمشکلی که برمیخوردم بیشترسمت نمازوعبادت میرفتم ولی قربون خدابرم تادعامیکردم کمکم میکردومنوازاون مشکل نجات میداد…
      من خدارامهربونترازاونی که برام تعریف کردنددیدم
      ازبچگی یک دفتر۲۰۰ برگ فقط دعاازدیگران میگرفتم وبرای خودم مینوشتم ..واین دفترسببی شدکه من همش درگیرمشکلات ودعابودم…ولی خداخیلی مهربونه .من خدارابااون کسی که برای ماتعریف کردندفرق داره …..ودرقدم دوم …آره ….تغییرات زیادی… من ازوقتیکه درهپی فت هستم بیشترعاشق خداشدم ..جوری شدم که بخدااعتمادکردم..همه آموزشهارادرزندگیم عملی کردم همش سعی میکنم حالم خوب کنم چونکه نمیخوام توی دایره زحمت باشم ومن الان توی شرایطی هستم که همچیوبخداسپردم وبخداوکالت دادم وخداراوکیلم کردم که خودش اگرصلاح میدونه شرایطمودرست کنه ..اصلانگران نیستم چونکه وکیل بزرگی برای زندکیم گذاشتم وخدارانشوندم زین جلوخودم عقب نشستم وسعی میکنم درلحظه حضورداشته باشم ولی متاسفانه بعضی وقتهافراموش میکنم ومیرم توفکرونگرانی واسترس میات سراغم ..وشیطان هم درگوشم پچ پچ میکنه اماتابه خودم میام یه خفه شومحکم به شیطان میگم وآرامشمودوباره پس میگیرم ..
      سعی میکنم خودم دردایره رحمت تصورکنم وحالم خوب باشه…..
      قدم سوم …متاسفانه من فرزندی ندارم ولی اگه داشتم همیشه خدارامانندنوری وصف میکردم که به قلب وذهنش آرامش بپاشه.
      وبه فرزندم میگفتم به خدااعتمادکن وهمچیوبخدابسپار.وخدارافقط برای وجودخداییش ستایش کن .خداراعظیم ومهربان وآرامبخش وصف میکردم…
      قدم چهارم …واای اگه خدانبوداصلادنیایی نبودوبرای من خیلی برام سخته که خدارااززندگیم حذف کنم واصلامن زندگی رابدون خدانمیخوام ..ماتمام عمرمون خدارااززندگیامون حذف کرده بودیم وفقط بخدااعتقادداشتیم واعتمادنداشتیم واصلاخبرنداشتیم که ماخدارادرزندگیامون کمرنگ کردیم واوضاع درستی نداشتیم بی پولی ‌.بیکسی.آوارگی.بی خانمانی. وخیلی چیزای دیگه چونکه خدادرزندگیامون حظورنداشت فقط اسم خدابودوالامااعتمادنداشتیم..واگه الان که متوجه شدیم وخداراحذف کنیم اونوقت چی میشه..وشیطون اینجاخوب درزندگیامون پررنگ میشدواونوقت بجای خدا..شیطان راستایش میکردیم.واصلادیگه نه دنیانه زندکی مفهومی نداره وهمچی دچاراختلال میشد…عاشقم خداجونم …استادسپاسگذارم❤

  • سلام خدای مظلومم سلام خدای عاشقم سلام خدایی که هستی ولی خیلیا هنوز پیدات نکردن ونمیشناسنت سلام خدای زیباییها سلام خدای مهربانم چه خوبه من کسیو مثل تورو دارم وچه سعادتمندم که تورو پیدا کردم وچه حیف که تو کسی مثل خودت رانداری خدای من وچه خوشبختم من که تورو دارم تورو تورو دارم استاد چه کردی با قلب ما چقدر دلم شکست ویه لحظه قلبم فشرده شد با تمرین ۴به بعد اونجا که نوشتین با نبود خدا بعد از یک هفته ناراحت شدن کنار می آیید وای نه استاد نه اصلا چه حرفیه چقدر چقدر ناراحت شدم از این حرف مگه میشه بدون عشق مطلق زنده بود نفس کشید کنار اومد استاد من به قدری عاشق خدام شدم که اگه بخواد تو اتیش دوزخم بندازه بازم ندا سر میدم من عاشششقتم دوست دارم دوست دارم😭😭😭😭😭 وچقدر تازه خوب دارم درک میکنم این فراز دعای کمیل رو اگرتو آتیشم بندازیم بازم ندا سر میدهم من دوست دارم وبا تمام وجودم دوست دارم خدا جونم وچقدر قشنگ پیدات کردم درست زمانی که از همه چیزو همه کس بریدم اونجابودکه تو‌شدی بهترین وکیلم‌بهترین رفیقم بهترین همدمم بهترین دوستم بهترین مشاورم بهترین راهنماکننده ام بهترین مونسم وفقط تو برام موندی ودرست تو چه مسیری منو انداختی مسیر خود شناسی خدا شناسی مسیر نور مسیر زندگی مسیر بندگی بندگی بندگی وچه شیرین است بنده وعبد تو بودن ومسیر دلدادگی مسیر عشق نور هدایت عاشق شدنو عاشق موندن مسیر هپی فت استاد من با شما خدایم را پیدا کردم خدای واقعی درونم وبه قول پسرم خدای حقیقی نه خدایی که نشونم داده بودند وفقط ازش میترسیدم اگرم کارخوبی میکردم بخاطر بهشتش بود اگرم کاربدی انجام نمیدادم از خوف جهنمش بود وچه بد تورو به من شناسوندن وچقدر دیر پیدات کردم ولی بازم شکر گذارم که پیدات کردم وعاشقانه پرستشت میکنم چون از وقتی توی زندگیم اومدی زندگیم رنگو بوی آرامش گرفته رنگو بوی شادی گرفته رنگو بوی بهشت گرفته وبهشت همینجاست وخدا همینجاست تو قلب خونه تو قلب منو تو دیگه اصلا مثل گذشته ترسی ندارم دیگه همه چیزمو به دستان خدایم سپردم وچه خوب بهش اعتماد کردم واین یادگیری اعتماد به خدای حقیقی رو شما یادم دادین استاد عزیزم چگونه از شما پیامبر وراهنما وهادی زندگیم تشکر کنم که زبانم قاصر است وچه زیبا خدایم به اعتمادم جواب میده استادعزیرم چه تمرین سختی بود وچه ترسناک وای از روزی که بخوام خدارو نداشته باشم وای عز اون روز وخدا اون روزو نیاره لحطه ای بدون اون نفس بکشم

  • باعرض سلام واحترام خدمت استاد بزرگوار وبانو خیری نازنین وگروه پرقدرت هپی فت
    وقتی این فایل را باز کردم و تمرین این فایل را خواندم خیلی بفکر افتادم باید پرسش به سوالهایی باید بدهم که تا الان بهش فکر نکرده بودم برام نامانوس بود همیشه به خدای که الان می شناسند فکر کردم نه خدایی که در کودکی شناختم همیشه خدایی که الان دارم خیلی با خدای کودکیم متفاوت است اون خدای ترسناکی بود واین خدا سرتاسر عشقه خدایی است که نه از ترس ونه از شوق پاداش دوستش دارم خدای اکنون من وجود خارجی ندارد در وجودم هست هر زمانی دستم را روی هریک از اعضای بدنم بخصوص قلبم می گذارم لمسش می کنم خدای من در قلب من خانه دار در ۲۵ سالگی به نیابت از مادرم به حج رفتم وقتی از حج برگشتم احساس پوچی می کردم دلم بشدت تنگ می شد برای خانه خدا وحضورش را آنجا حس می کردم برای همین با برگشتم احساس دلتنگی داشتم خدای که خانه دارد وفقط در هنگامی مهمانی به خانه حضورش را باور کنی ولی بعد از مدتی به بیت شعر خواندم
    کعبه راگم کرده ای حاجی چرا
    کعبه دل را زیارت کن که فرسنگش کم است
    الان وقتی احساس دلتنگی می کنم که از خود واقعیم دور می شم خدا را از خودم وخودم را از خدا می دانم چیه این معنای واقعی رسیدم

    هُوَ اللَّهُ الْخَالِقُ الْبَارِئُ الْمُصَوِّرُ لَهُ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَىٰ يُسَبِّحُ لَهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ
    ﺧﺪﺍی ﺁﻓﺮﻳﻨﻨﺪﮤ ﻣﺘﻤﺎﻳﺰﻛﻨﻨﺪﮤ ﺷﻜﻞ‌ﻭﺷﻤﺎﻳﻞ‌ﺩﻫﻨﺪﻩ ﻓﻘﻂ ﺍﻭﺳﺖ. ﺑﻬﺘﺮﻳﻦ ﻧﺎم‌ﻫﺎ ﻣﺨﺼﻮﺹ ﺍﻭﺳﺖ. ﺁﻧﭽﻪ ﺩﺭ ﺁﺳﻤﺎﻥ‌ﻫﺎ ﻭ ﺯﻣﻴﻦ ﺍﺳﺖ، ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺗﺴﺒﻴﺢ ﺍﻭﺳﺖ ﻭ ﺷﻜﺴﺖ‌ﻧﺎﭘﺬﻳﺮِ ﻛﺎﺭﺩﺭﺳﺖ ﻓﻘﻂ ﺍﻭﺳﺖ.
    در رابطه با قدم دوم متاسفانه بچه هام را هنوز نتونستم با اون خدای که شناختم آشنا کنم ولی دلم می خواد بچه هام هم حقیقت وجودی خودشان را بشناسند تا به خدا برسند
    من عرف نفسه فقد عرف ریه
    قدم بعدی واقعا نمی دونم آیا آنقدر خدا را باور دارم که نگران زمان پیری با وجود سلامتی نباشم ولی با همین مقدار درک وشناختم از خدا منطقی نیست که نگران باشم چون همان خدایی که روزی نوزاد را قبل از بدنیا آمدنش تامین کرده پس قطعا روزی مرا هم در سن بالا واز کار افتادگی می ر ساند
    در مورد قدم بعدی نمی تونم حیات غیر خدا را تصور کنم چون ثانیه به ثانیه زندگی من تعامل من با حضور خدا به جلو می رود تصور نبودن خدا یعنی توقف در امر حیات تمام علاقه ها تمام معامله ها تمام دوست داشتنها هر چیزی که با عشق جاریست از حرکت می افتد اصلا نمیشه تصور نبودن خدا را کرد در مورد توضیح قدم ۴ ناتوانم
    ممنونم که حتی خداشناسی ما را هم به چالش گذاشتید اینکه برگردیم وجای پای خدا را در زندگیمون ببینیم .بااینکه عقب را ببینم وبفهم در چه زمانی از زندگیم رد پای خدا نبوده احساس بدی بود وقتی پی می بری بدون خدا هم زندگی کردی

دیدگاهتان را بنویسید

مشاوره در واتساپ
مکالمه را شروع کنید
سلام! برای چت در WhatsApp پرسنل پشتیبانی که میخواهید با او صحبت کنید را انتخاب کنید