بلاگ

کارگاه تناسب اندام ماندگار با جراحی ذهن (جلسه اول)

کارگاه تناسب اندام ماندگار جلسه اول

سلام به دوستان عزیزم

تمرین مربوط به جلسه ی اول کارگاه تناسب اندام ماندگار با جراحی ذهن هپی فت رو اینجا انجام بدید.

تمرین:

بعد از اینکه سناریوی یک ساله ی تناسب اندام خودتون رو نوشتید و مشخص کردید که دوست دارید در این دوره چه نتایجی در زمینه ی تناسب اندام بگیرید چه گفتگوهای ذهنی به سراغتون اومد؟ ضمیرناخودآگاهتون چه زمزمه هایی رو انجام داد؟ قطعاً درگیر گفتگوهای ذهنی شدید. اون گفتگوها رو بنویسید.

این تمرین بهمون کمک میکنه که بتونیم مسیرهای عصبی مخرب مغزمون رو شناسایی کنیم و براش راهکار ارائه بدیم.

با دقت این واگویه های ذهنی رو بنویسید. این واگویه ها نشون دهنده ی باورهای شما در زمینه ی تناسب اندام است.

 


 

نکته اول: یادآوری این نکته ضروریه که در هنگام ثبت دیدگاه نیازی به وارد کردن ایمیل نیست. ولی لطفاً دقت کنید که نام خودتون رو یادداشت کنید که من بدونم چه کسی این دیدگاه رو ثبت کرده.

نکته دوم: بعد از اینکه دیدگاهتون رو ثبت کردید باید منتظر باشید تا من دیدگاه ها رو تأیید کنم تا در همین صفحه نمایش داده شوند. یعنی بلافاصله بعد از ثبت دیدگاه شما نمی تونید دیدگاهتون رو ببینید، باید منتظر تأیید من باشید.

نکته سوم: من تک تک دیدگاه های شما رو می خونم و منتشر میکنم. مطمئن باشید که اگه اشکالی یا سوالی در دیدگاهتون داشته باشید خودم پاسخ خواهم داد.

 

اشتراک گذاری:

42 دیدگاه

به گفتگوی ما بپیوندید و دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید.

  • با سلام
    واقعیت زندگی من اینه ، که تماما واگویه یست و هیچوقت خدا زندگی حقیقی نداشتم و همیشه ی خدا تو ذهنم هزار جور فکر و خیال بوده و هست طوری ک اصلا گذر زمان ، حضور یا غیاب اطرافیان و یا اتفاقاتی ک گاهی پررنگ و کمرنگ در اطرافم میشه رو متوجه نمیشم .انقدر ک وقای بخودم میام تازه میفهمم مثلادر حال گوش دادن به وویسی غرق شدم در افکار خودم و چیزی از بحث و فایل رو نفهمیدم .
    بله متاسفانه بعد از نوشتن هدفها و برنامه هام توی دفتر از همون روز افکاری مثل خوره اومدن تو ذهنم و باعث شدند فاصله بگیرم از برنامه هپی فت و لاغر شدن و تغییر ..
    یکی از این واگویه ها برمیگرده به دوران اوائل ازدواج ،زمانی که تازه ازدواج کرده بودیم با توجه باینکه من با تلاش زیاد ب وزن و اندام ایده الم رسیده بودم بسیار حواسم جمع خورد و خوراکم بود ک اطرافیان متوجه این توجه بود .. هی بهم میگفتند که نه تو دیگه خرت از پل گذشته و تا میتونی خوش باش نه بصورت تحکم و طئنه که کاملا دستوری و امری اما در کمال ارامش و خونسردی … و چون فامیل و خانواده ی همسرم قد و وزن بسیار ریز و جمع و جوری داشتند و بارها همسرم ازینکه ارزوش بوده همسری قد بلند و خوش استایل گیرش بیاد تعریف داده بود منهم دیگه خیالم راحت شد ک من همونیم ک همسرم ارزوش بوده و چی بهتر از این ؟ اما همسرم وقتی متوجه شدند ک من به غذا خوردنم حواسم هست خیلی جدی و طوری ک من حساب کار دستم بیاد گفتند من از زن لاغر و نحیف خوشم نمیاد حواست باشه با دقت غذا خوردنت باعث لاغریت نشه ک من دوست ندارم و این مساله انچنان میخکوب شد تو ذهن و فکر و ناخوداگاه و خوداگاه من که دیگه نتونستم پاکش کنم با اینکه ووجهی هم بهش نداشتم اما تا میخواستم یه لقنه کمتر بخورم بخودم میگفتم وای نه فلانی از زن لاغر بدش میاد .. و واقعا همینطور بود ، بارها شده بود جایی میرفتیم ک خانم خانه دار یا میزبان فرد لاغری بود میگفتند نمیتونم تحمل کنم حالت دستاشو ک استخونی و لاغره انگار پای مرغه 😑😑😑و من چون همیشه دنبال تایید دیگران بودم بخاطر کمبود اعتماد به نفس سهی بر نگهداشتن و حفظ چاقیم بودم تا لاغر شدنم مبادا اقای همسر از اندام و دستای لاغرم چندششون نشه … مورد دوم خانواوه ی همسر بودند که التقاد داشتند باید بخوری چاق بشی و چاق بمونی سخت بر این باور بودند ک اگه لاغر بشم و یا لاغر بمونم اطرافیان چی میگن ؟ نمیگن عروس فلانی نون گیرش نمیاد ؟ منهم بنا به دلیلی که عرض کردم نمیخواستم ناراحتشون کنم و سخت به ذهنم داده بودم که اگه لاغر بشم قطعا آبروی خانواده ی همسرم در خطره … متاسفانه فرهنگ و باور غلط خانواده ی همسرم بصورت بسیار قوی توی ذهن و ناخوداگاهم ریشه کرده بود و من همچنان به دنبال تایید دیگران در حال تخریب خودم از پی و اساس بودم .
    هنوز هم وقتی تصمیم میگیرم برای لاغری و تغییر این واگویه ها دست و دامنگیرم کردند که مبادا اطرافیان فکر کنند من از گرسنگی کشیدن در خانه ی همسر انقدر لاغر شدم ، نکنه لاغر بشم همسرم از دستم اب و غذا نخواد و از من چندشش بیاد ، نکنه لاغر بشم و ابهتم رو از دست بدم .. وای اگه لاغر بشم مطمئنم لباس محلی که تو مجالس میپوشیم تو تنم زار بزنه و بعد بگن عروس فلانی چه بد شده ، نکنه لاغر بشم پوستم بیفته و سنمو بالاتر نشون بده . نکنه لاغر بشم توان جسمیم بیاد پایین ؟ و واگویه های مزخرفی ک شده جزئی از وجودم و زندگیم که هیچ جوره نمیتتونم از ذهن و ناخوداگاهم پاکش کنم 😐😐🥺🥺
    و واگویه های دیگه ای ک واقعا تاثیر خیلی بد و شگرفی داشته اینکه امکان نداره دوباره برگردی باون اندام اگر هم برگردی حتما حتما هورمونهات بهم میریزن و تاوان سنگینی خواهی داد … دوباره سیستم ایمنی بدنت ضعیف میشه ، دوباره تیروییدت بهم میریزه ، دوباره ویتامینها و املاح بدنت از بین میره و مریض میشی

    • چقــــــــــــــدر خوب تمرین رو انجام دادید خانم جهانی عزیز کامل و با جزئیات
      الان با این کامنت یه عالمه بازدارنده ی ذهنی رو می تونیم شناسایی کنیم. که همین ترمزها جلوی کاهش وزن شما رو گرفتند و هرگز به شما اجازه نخواهند داد که به تناسب اندام ماندگار دست پیدا کنید.
      خانم جهانی تا مادامی که این باورها در ضمیر ناخودآگاه شما ثبت باشند باید قید تناسب اندام رو بزنید.
      اونجوری که من متوجه شدم اکثر بازدارنده های شما از کمبود عزت نفس ناشی میشن اینکه دیگران چی میگن و دیگران در مورد من چی فکر میکنن و اگر متناسب بشم دیگه همسرم و دیگران دوستم نخواهند داشت. باید حتماً تو کارگاه عزت نفس و اعتماد به نفس شرکت کنید تا بتونید سبک شخصی خودتون رو داشته باشید و به خواسته هاتون احترام بگذارید و خودتون اولویت زندگیتون باشید نه دیگرون.

  • سلام به استاد عزیزم و نجمه جان دوست داشتنی،بالاخره جرات کردم و میخوام بنویسم،من هیچ وقت کنفرانس ندادم و همیشه فرار میکردم والان میخوام خطا کنم،اشتباه بنویسم،با خودم کنار اومدم و این تمرین رو در سه صفحه نوشتم وفرستادم،اما میخوام اینجا هم به طور خلاصه بهش اشاره کنم،هدف من در یک سال رسیدن به وزن ۶۵کیلو وسایز ۴۲ هستش
    هم خیلی خوشحالم واحساس میکنم قراره دوباره متولد بشم،وقتی خطا میکنم ،دیگه خودمو سرزنش نمیکنم،چه بسا افرادی که غرق شدن در افکار متعصبانه وافکاری که به ارث رسیده،خدا رو شاکرم که این راه رو بهم نشون داد ومن از پیله ی خودم در اومدم
    قطعا افکاری مثل اینکه تو نمیتونی،بازم کم میاری،یا اینکه شاید راه دیگه ای جلوی پات سبز شد واین جور واگویه ها به سراغم میاد
    اما ته دلم میگه،تو یک سال دیگه،فریده ی الان نیستی
    هم از لحاظ تنوسب اندام وهم از لحاظ رشد فردی
    بسیار ممنونم از شما و خداتون وضمیر ناخدآگاهتون
    🌱🌱🌱🌱🌱

  • با سلام و خسته نباشید خدمت استاد گرانقدر و خانم خیری عزیزم و دوستان همی فتی
    من وقتی سناریو یکساله لاغری خودم رو مینوشتم نور امیدی در دلم بود که حتما به آرزویی که سالها دارم میرسم با اینکه همه به من میگن تو خوبی چاق نیستی ولی در ذهن من هدفی نهایی هست که این حرفها اونو از این هدف دور نمیکنن وقتی مینویسم قرار تو این راه چه اقدام های عملی انجام بدم حالم دگرگون میشه حس روزهایی رو دارم که کیف و لوازم تحریر میخریدم برای رفتن به کلاس اول و انگار حس پرواز داشتم، البته جاهایی هم نجوا میشنیدم( اینهمه رفتی و نشد بازهم نمیشه ، تو با این میگرنی که داری همین که تا الان خودت و نگه داشتی و چاقتر از این نشدی برو خدا رو شکر کن مگه تو میتونی غذا نخوری شیرینی نخوری همین که اینا رو نخوری سردردت شروع میشه و اینقدر اذیتت میکنه که برگردی به عقب) ولی من به این نجواها اهمیت نمیدم و با منطق باهاش حرف میزنم و بهش میگم من به اندازه نیاز بدنم میخورم نه ذره ای کمتر نه ذره ای بیشتر و دوست دارم بعد از ۳۶۵ روز به ایده آل ترین وزنی که همیشه آرزوش رو داشتم برسم قدم برمیدارم نهایت تلاشم رو میکنم و در آخر وکالتش رو میدم به خدای بزرگم که نتیجه اش رو برام بگیره و تو دستام بزاره انشالله

  • سلام به دوستان و استاد گرامی من در ذهنم صداهایی شنیدم که میگفت تو میتونی تو موفق میشی شک نکن تو به اون وزن دلخواهت خواهی رسید و من با حرف ها خیلی امیدوار شدم و الان هم دارم نتیجه رو میبینم و ۵ کیلو تا به امروز کم کردم

  • سلام خدمت استاد عزیز و خانم خیری گلم حالتون خوبه سلامتین الهی شکر
    خیلی ممنونم از این همه محبت
    استاد خوبم من در حال نوشتن که بودم اعتماد 100 در 100 پیدا کردم و با دل روشن مطمعنم به همه خواسته هایم میرسم و به تناسب اندام که اولین خواسته من هست خواهم رسید وقتی در حال نوشتن بودم اصلا هیچ صدای منفی را نشنیدم کلا صدای که درسته تست و یه حسی میگفت همه چیزهایی که آرزو داری رو بنویس و مطمعن باش که تا سال دیگر به همه آرزوهایت خواهی رسید از خداوند بزرگ خواهش کردم که من رو همراهی کنه و دستم رو رها نکنه و وکالت این بنده حقررو رو هم قبول کنه تا من هم بتوام یا خیال راحت به تمام برنامه هاو برسم

  • به نام خدا
    من محدثه طالبیان وقتی سناریوی یکساله ام رامی نوشتم ذهنم مراهمراهی می کرد ومی گفت تومی تونی برای همیشه ازشراضافه وزن راحت بشی وخوش استایل بشی فقط صبور باش ومثل دفعات قبل نیمه راه خسته نشو وادامه بده به خدای بزرگ توکل کن وباانرژی زیاد شروع کن حتما موفق می شی من هم شروع کردم واستارت زدم .پیش به سوی موفقیت

  • با سلام به استاد عزیزم عیدتان مبارک باد
    همین حالا وزن من ۹۸ کیلو می‌باشد دوست دارم توی این ۳۶۵ روز ۴۰ کیلو وزن کم کنم. دوست دارم مثل بچه هایم غذا بخورم هر زمان که گرسنه هستم غذا بخورم و ریزه خواری هم نداشته باشم و احترام گذاشتن به خودم را یاد بگیرم و اگر یک موقع که خطا کردم ناامید نشوم و همانطور که استاد عزیزم گفتند دوست ندارم احمال کاری کنم، دوست دارم سناریو نویسی را اجرا کنم و هر شب سناریو ام را بنویسم و تیک بزنم تا به اهدافم برسم ولی با خودم گفتم که من موفق میشوم و تا بتوانم و به یاری خدا و همکاری استاد مهربانم در هپی فت از بهترین ها باشم. انشاالله 🌹🙏

  • سلام روزتون بخیر و شادی
    وقتی سناریوی 365 روزه را نوشتم درمورد تناسب اندام ضمیر ناخودآگاهم با من همسو بود و خیلی راحت پذیرفت… من تو همین مدت کوتاه که در هپی فت بودم هنوز وارد دوره اصلی نشده توی دوره چله از 6 کیلو اضافه وزن 4.5 کیلوش رو کم کردم…بیشتر اهداف من شخصیتی بود که وارد این مسیر شدم… یکی از مورد های که توی سناریو نوشتم کنترل اعصابم است و اینکه تا دو کلمه حرف میزنم استرس نگیرم و قلبم به تپش نیوفته… ذهنم هم باهام همسو بود و هیچ عکسالعمل بدی نشون نداد چون تا همین جا هم خیلی تونستم کنترلش کنم ولی بعضی جاها ضمیر ناخودآگاهم خیلی مقاومت میکند و هرکاری میکنم نمیتونم راضیش کنم و باهام همسو نمیشه… ضمیر ناخودآگاهم نمیتونه بعضی هارو ببخشه و نمیتونه کسانی که در ظاهر ابراز دوستی میکنن و پشت سرم به ناحق حرف میزنن و کسانی که توی سخت ترین شرایط مارو درک نکردن ببخشه… ضمیر ناخودآگاهم نمیتونه پز دادن ها و به رخ کشیدن های بعضی هارو بپذیرد… چون تو وجودش این چیزا نیست و سعی کرده ازشون دوری کنه… من بهش میگم قطع رابطه خوب نیست بخشیدن خوبه باید بتونی بپذیریشون باهمین اخلاق و رفتاری که دارن ولی نمیتونه… ضمیر ناخودآگاهم از تبعیض و فرق گذاشتن متنفره و وقتی ازش میخوام بی تفاوت باشه نمیتونه
    من آنچه که دوست داشتم باشم رو توی سناریو 365 روزه نوشتم… امیدوارم بتونم تا آخر 365 روز ضمیر ناخودآگاهم رو با ضمیر خودآگاهم همسو کنم تا زندگی دنیا و آخرتم آباد شود
    از زحمات شما سپاسگزارم.

    • درود باخانواده هپی
      من مریم جهرمی خداروشکر ازامروز بمن فرصت داد اینجا باشم
      دوستان من نوشتن سناریو برا خیلی خیلی سخت بود در جنگ با دهنم نبودم اما دوست نداشتم یا نمیخواستم بپذیرم بی هیچ دلیلی تا اینکه به تاکید استاد شروع کردم
      در سناریو یکساله ام وزن ۶۰کیلو همراه سلامتی خواستم که دهنم میگفت تو با ۵۳سال سن خیلی نهیف وشکل مریضان میشی نیازی نداری سه کیلویی که کم کردی کافیه بعد گفتم اگه خطا کنم دوباره سه کیلو برمیگرده پس باید شش کیلو دیگه کم کنم تا اگه برگشت ۶۶ بشم
      واینکه چون آدم صفرو صد هستم میگفت تو حتما باید از این قانون استفاده کنی پس دوام نمیاری
      بعد گفتم وزن رو بی خیال شو بنویس متنفر از شیرینی وکربو هیدرات بشم که بااین خوشحال شدم اما گفتم خوب اگه فقط سبزیجات ومیوه بخوری بی اندازه اونم چربی وقند میشه سلامتی آسیب میرسونه ودوباره چاق میشی مگه گاو جز علف چی میخوره🤪
      درنهایت نوشتم همون وزن ۶۰رو میخوام با کمک خدا وهپی فت من تسلیمم راهی رو انتخاب کردم باید تااخرش بی چون چرا برم همون صفرو صده اینجا کار کرد که تصمیم گرفتم وخواسته ونوشتم خدایا تناسب اندام ۶۰کیلویی همراه با ماندگاری
      واینکه ازش خواستم منو خدایی مثل خودش کنه عاری از هرگونه عیب وایراد اما احساس خدا بودن نکنم یعنی خدایی بشم نه خدا
      دوستتون دارم بی نهایت

  • ابتدا ذهن دنبال بهانه جویی است ، سپس تلاش میکند منصرفم کند ، در نهایت من او‌را متقاعد میکنم و میبیند چاره ای ندارد جز اینکه پا به پای من بیاید و هدفم را اجرا کند

  • به نام معبودم
    سلام و روز بخیر
    من زمانی که نوشتم میخوام به وزن ۶۰ کیلو و سایز ۳۸ برسم ضمیر ناخودآگاهم گفتم تو سالهاست که میخوای وزن کم کنی و به سایز دلخواهت برسی تناسب اندام و سبکی شده آرزو برات اما تا الان مسیر درست و کاملی که هیچ گونه محدودیتی نداشته باشه پیدا نکرده بودی دفعه آخر که با ذهن خوش اندام هم آشنا شدی اگر چه با بقیه روشهای قبلی و سنتی فرق میکرد اما موضوعی داشت ب نام تحرک لذتبخش که تو نمیتونستی انجانش بدی چون شاغل بودی و مشغله های زیادی داشتی پس چون کامل نمیتونستی ب اون تمرینات و تکنیکها عمل کنی و فرصت تحرک نداشتی سرخورده میشدی و باز نمیشد ب اندام دلخواهت برسی و همچنان در پی یافتن روشی بهتر و کاملتر بودی که هیچ گونه محدودیتی نداشته باشه حتی تحرک ک تو بتونی راحت وزن کم کنی و ب تناسب اندام دلخواهت دست پیدا کنی و درخواست کردی از خدا که بهت راه نشون بده و با هپی فت و استادجعفری عزیز آشنا شدی و چون خدا این راه به تو آدرس داده بود پر از شور و اشتیاق وصف ناپذیری بودی و خیلی احساست عالی بود از اینکه هپی فت پیدا کردی اینقدر برات مهم بود ک با همه درگیری ها و مشغله های زیاد اما متعهد شدی که توی دوره ثبت نام کنی و باشی و تمریناتش رو انجام بدی حالا که اینقدر مشتاقی و متعهد هستی بیا منم با تو همراهم و بهت کمک میکنم تا ب هدفت برسی و حتما موفق میشی تو لایق رسیدن ب اهدافت هستی چون داری با برنامه ریزی از تمام لحظاتت استفاده میکنی و عمر باارزشت رو هدر نمیدی

  • سلام
    میخواستم سناریوی یکساله را بنویسم ذهنم میگفت خودتو خسته نکن کلی هر سال اول سررسید ت هدف گذاری داری
    ذهنم میگفت ۳۰ کیلو میخوای کم کنی هههه
    چند ساله داری این هدف از یک سررسید میبری به سررسید بعدی
    فقط تاریخش عوض میکنی
    ول کن بابا تو وزن اضافه نکن کم کردن پیشکش
    هر بارم میای تو یک دوره جدید تازه اضافه هم میشی
    زندگیتو بکن
    من سعی کردم اروم و خونسرد جوابشو بدم بهش گفتم عزیزم بهت حق میدم
    خسته و نا امیدت کردم
    سرگردونت کردم
    حق داری دیگه به من اعتماد نکنی
    ولی ذهن عزیزم بالا غیرتا این یکدفعه را هم صبوری کن خانومی کن با من بیا
    من قول میدم رگ میزارم همه تعهد های دوره را انجام بدم
    اخه نگاه کن ۵۰ کیلو کاهش وزنم داشتن دیگه ۳۰ تا که چیزی نیست
    ذهن عزیزم خودت میدونی من همیشه میگفتم یکیو میخولم پا به پام بیاد همراهیم کنه پشتم باشه تو مسیر تناسب اندام حالا یک منتور کار بلد درد آشنا همراهمه دیگه
    یک گروهم هست که اهداف مشترک داریم
    تازشم قرار نیست که رژیم بگیرم
    قراره فقط درست زندگی کردنو یاد بگیرم
    به قول معین زد تو بیا بقیش با من
    تو خانمی کن همراهی کن ذهنم منم قول میدم ایندفعه تا آخرش بیام
    یکسال وقت داریم دیگه
    دفعات قبل همش منتظر معجزه تو چند ماه بودیم
    حالا می‌خواهیم اهسته و پیوسته برسیم به هدف با حال خوب
    پس دیگه ترس نداره
    تازه ایندفعه وکالت دادی به ابر قدرت جهان هستی دیگه پس بهانه نداریم
    تا خدا هست خودت میدونی هیچی غیر ممکن نیست

  • با سلام خدمت شما .وقتی در حال نوشتن سناریوی یکساله بودم تمام راه‌هایی که برای کاهش وزن رو امتحان کرده بودم مانند یک فیلم از جلوی چشمم گذشت .ولی من توجه نکردم و تمرکزم روی نوشتن و مقدار کاهش وزن دلخواهم بود و از خدای خودم مدد خواستم که در این راه کمکم کند و خودم را با وزن دلخواهم تجسم کردم ولی باز یه مقدار توجهم به این جلب شد که شاید مثل دفعات گدشته لاغر بشم ولی لاغر نمونم .ولی دایم با این موضوعات در کشمکش بودم ولی گفتم من موفق میشم و به خواسته خودم با یاری خدای مهربونم و راهنمایی شما میرسم .
    خدایا شکرت

  • به نام خدا سلام. دیروز وقتی که داشتم از سناریوی یک ساله ام می نوشتم مخصوصاً توی بحث تناسب اندام ناخودآگاهم باهام صحبت می‌کرد و واگویه هایی که بود اینا بود، اینکه این هم مثل دفعه های قبل تو یک سال پیش بود که وارد هپی فت شدی و نتونستی به نتیجه برسی باز هم که همون راه را انتخاب کردی، دوباره اومدی الکی بنویسی و سیاه کنی و بعد به هیچ چیز نرسی و هیچ هدفی نداشته باشی حالا بیا شروع کن ببینم چی میشه من قول نمیدم که همراهیت کنم. اما وقتی که این ها توی ذهن من اومد در پاسخ به اینکه تو یک سال پیش به هپی فت وارد شدی و نتیجه ای نگرفتی این را گفتم که تو خودت کوتاهی کردی در انجام تمرین ها در گوش دادن به فایل ها و در جراحی ذهن خودت اول ناامید شدم و نوشتن سناریو نویسی رو متوقف کردم، اما بعد بعد از اینکه ناراحتی هام تموم شد به خودم اومدم و گفتم اگه نمیخوای یه سال دیگه هم بشینی و بگی چرا پارسال اینکارو نکردم از همین الان جدی شروع کن و به خودت و همه آدم های دور و برت اثبات کن که تو میتونی و هپی فت بهترین و درست ترین راه پیش رو هست.

  • با سلام خدمت استاد عزیز
    من وقتی سناریو یکساله ام را نوشتم،خیلی ذوق زده بودم که ایندفعه حتما حتما به آرزوی چندین ساله ام که ماندن در یک اندام متناسب است، خواهم رسید.و با انرژی بسیار مثبت این سناریو را نوشتم. ولی هنوز اینقدر قوی نشدم که بتوانم کاملا با شیطان ذهن مبارزه کنم و بتوانم آن را کاملا شکست بدهم. هنوز آزمون و خطا دارم، ولی با تمام توان دارم سعیم را میکنم. از خودم هنوز راضی نیستم و هنوز دارم با خودم می جنگم. هنوز یک هپی فت نیستم،هنوز وقتی خودم را در اینه میبینم از خودم متنفر میشم و به خودم توهین میکنم. هنوز نتوانستم ذهنم را آرام کنم.وقتی که تمرین جلسه قبل را انجام دادم و سه روز غذا خوردنم را نوشتم، چون بیشتر اوقات روزها دوازده ساعت سر کار هستم معمولا مقدار غذایی که با خودم سر کار می برم میخورم. وعده صبحانه، وعده ناهار که شامل یک عدد ساندویچ خانگی است بدون انواع سس،ساعت ۳ یا ۴ بعد از ظهر دو یا سه عدد میوه تابستانی یا یک عدد شکلات تلخ پنج گرمی، و وقتی خانه می‌روم وعده شام،در طول روز دو لیتر آب مینوشم و یک لیتر چای بدون هیچگونه شیرینی یا مخلفات دیگه.ولی هنوز امیدوارم که من می‌توانم و انجام خواهم داد. کلا هیچوقت نمی توانم شکست را بپذیرم و برای این همیشه بینهایت به خودم سخت میگیرم با خودم می جنگم و وقتی در این جنگ خسته میشوم روز از نو و روزی از نو. ولی این دفعه با بقیه دفعات فرق دارد ، باید بشود، چون دیگر وقتی نمانده.
    با سپاس از شما

  • من وقتي سناريو يك سالمو نوشتم .
    نجواها ي منفي تو ذهنم اومد كه اينا ارزو هست و اگه با همين منوال بري بهشون نميرسي
    بعضي ازينا هم دست تو نيست تا الان تلاش كردي براشون و دعا كردي اما بهشون نرسيدي
    الان مردم نون ندارن بخورن دست از اين هدف بردار به همين زندكي الانت قانع باش اين قدر دردسر براي خودت درست نكن آرامش مهم تره .دنيا ارزش نداره.مگه چه قدر عمر ميكني.
    بالاخره تو اين دنيا اومدي نميشه كه بي هدف باشي -بعدن از انجام ندادن كارهات بيشتر پشيموني تا انجام دادنشون ،هر چند اون كار كوچولو باشه هر چند اشتباه باشه ولي تجربه شده برات.تو اين كه اين قدر به صورت متافيزيكي كلي هدف تو ذهنت داري اگه به صورت فيزيكي دنبالشون نري بيشتر غصه ميخوري و خود خوري ميكني ولي وقتي يه قدم به سمت هدف ميري ببين چه انرژي و حس خوب ميگيري-خودت ميدوني چه قدر تو بعضي زمينه ها استعداد داري حيف نيست ازش استفاده نكني-يه روزي كه مهلتت براي زندگي تموم شه و براي لحظاتي اون كسي ميتونستي بشي و كارهايي كه ميتونستي انجام بدي رو ببيني اون موقع جز حسرت چيزي برات نميمونه -حتما خدا تو رو براي هدفي افريده و اونا رو تو ذهن تو قرار داده و خودتو به اون بسپار بذار اون ركاب بزنه .

  • تمرین جلسه پنجم کارگاه سناریو نویسی
    احساس و نجواهای درونی در مورد است اهداف ۳۶۵ روزه از که در تمرین جلسه چهارم آماده کردیم:
    ۱-احتیاج به تلاش زیادی دارم اما با لطف خدا و با پیگیری و ممارست میتونم انجامش بدم
    ۲- من تلاشم رو میکنم میدونم شاید این اتفاق نیفته اما اگر هم نیفته افسوسی نمیخورم چون شرایط فعلی برام نامطلوب نیست
    ۳- قطعا انجام میشه
    ۴- حتما اینکارو میکنم
    ۵- راهش رو نمی‌دونم ولی امیدوارم بتونم پیداش کنم
    ۶- با اینکه درصد احتمال محقق شدنش با دانش فعلی من زیاد نیست،اما من همه تلاشم رو برای این موضوع میکنم
    ۷- حتما این اتفاق می‌افته
    ۸- مطمئنا انجامش میدم
    ۹- یک بار شده بازم میشه کافیه مسیر ذهنیش رو دوست بسازم
    ۱۰- واقعا پیچیده است اما من از پسش برمیام
    ۱۱- این سفارش دقیق و با جزئیاتیه که من به کائنات دادم و برای تحقق اون هم عجله چندانی ندارم. مطمئنم که کائنات برام فراهمش می‌کنه
    ۱۲- با برنامه ریزی میتونم بهش دست پیدا کنم
    ۱۳- قطعا این هدف رو تیک میزنم
    ۱۴- با برنامه ریزی دقیق یقین دارم که محقق میشه

  • درود بر استاد و دوستان پر قدرت هپی فت
    وقتی نوشتم سناریو ۳۶۵ روزم در مورد تناسب اندام
    نجواهای اومد تو زهنم که میگفت باز جو گرفت تو رو
    باز تو هم زدی
    تو که هزار بار خواستی ولی همیشه تا پایان مسیر نرفتی تو کی تا حالا یه مسیری که انتخاب کردی
    تا آخرش رفتی همیشه حوصله ات سر رفت همیشه نصف راه بر گشتی و چسبیدی زمین حرکت نکردی
    بابا ول کن چقدر می خواهی ادامه بدی
    خسته نشدی
    من نتونستم بهش بگم خفه شو بازم پروبال دادم به زهن خرابم و گفتم تو راست میگی و باز نشستم
    وقتی در مورد اندام نوشتم که دوست دارم دیگه شکم گند و شل و ول با پهلو های بزرگ نداشته باشم
    بدتر شد اخه این همه اضافه وزن این اندام کی درست میشه مگه میشه تو کجا میتونی برگردی به وزن ۷۰ کیلو این طور که مثل لودر غذا میخوری عمرا بس تو هم نزن .
    اینجا نگفتم زهنم خفه شو
    تسلیم شدم و گفتم راست میگه .
    چقدر رفتی و جا زدی
    تازگیا دوستم قرص لاغری میخوره کلی لاغر شد
    به من پیشنهاد داد
    ولی من نگرفتم
    میدونید چرا نگرفتم
    چون من فقط باید با هپی فت به تناسب اندام
    ماندگار برسم این چیز های سطحی و زود گزر
    من باید مثل بچه های موفق هپی فت باید باید وفق بشم

    وقتی در مورد در آمدم نوشتم
    و خواستم دو برابر بشه تا پایان سال
    یه نجوای تو زهنم اومد بله میشه ..حتما امین طور امیدوار شدم یه جوری تو دلم روشن شد
    خوشحال شدم و پر انرژی
    ولی وقتی یادم اومد که چاقم گفتم اخه چه فایده ای داره
    تو خیلی چاقی انقدر چاقی که همه میگن پیر شدی همه میگن ۵۰ سالت با اینکه ۳۶ سالم
    و باز اعصبی تر و پر خور تر سدم

  • سلام خدمت همگی ،
    چند روزی درگیر نوشتن نواقص و خواسته هام بودم ، گاهی اشکم سرازیر میشد از حقارت خواسته هام و دلم بحال خودم میسوخت ک بی اززشترین خواسته ها برام شدن سنگ سر راه و مانع بزرگ پیشرفتم ، انقدر نوشتم و نوشتم تا چهار پنج صفحه شد اولین هشدار و الارم از طرف ذهنم این بود ک ای بابا اینا ک دیگه نوشتن نداره هی مینویسی مینویسی که چی مثلا ؟ عامو یکسال برا ای کارا میخوی خودتو درگیر کنی ، پاشو پاشو خودتو جمع کن یا میگفت ای وااای تو فقط تو یکسال میخوای تموم این مشکلات رو حل کنی ؟ یکسال کمه حداقل بیست سال میخواد تا تغییرات و خواسته هات انجام بشن … در جواب کوچک نمایی ذهنم برای مشکلات نهیبش زدم و گفتم بله همین نکات به ظاهر کوچیک سالهای سال منو از خواسته هام دور کرده و از من یه ادم بیخود ساخته اینا ک خوبن باید به مغزم فشار بیارم ریز تر ازینا رو هم پیدا کنم .‌‌ و برای بزرگنمایی ذهن ناخوداگاهم از مشکلات میگفتم هوووو یکسال وقت دارم و مطمئنم زمان زیادیه برای تغییرات چشمگیر و نجواهاش رو خاموش کردم
    جالب اینجاست هی این نجواها میرن و هی با شمایل دیگه ای برمیگردن …
    تو زندگی من پرونده های باز زیادی هستن ک بخاطر ترس از تغییر سراغشون نرفتم و خوشحالم هپی فت فرثتی بهم داد تا سری به بایگانی ذهنم بزنم ، غبارروبی کنم و بشینم پای تک تکشون و تا تکمیلشون نکردم نه با کسی کلامی بگم و نه از اون دخمه ی تاریک ذهن بیرون بیام .. من با هپی فت خواهم توانست … مرسی ک هستین ، خوشحالم و خوش شانس ک دارمتون 🥰🥰🥰

  • با سلام، نمی دونم موقع نوشتن اهدافم یک حس نا امیدی رو دلم سنگینی می کرد و می گفت اینا که تازگی نداره سالهاست که داری با فکرشون زندگی می کنی …اما نمی دونم چرا دارم با شوق واشتیاق بازم می نویسمشون ،کمی بیشتر بهشون فکر می کنم! من به بعضی هاشون تا حدودی رسیدم ..اما یکی دیگه میگه بیشتر میتونستی تلاش کنی تو تلاشت کم بود …واقعا نمی دونم چرا شخصیتم دو گانه شده چرا گیج شدم هم می خوام انجام بدم وهم نمی خوام …هم می گم از وقت استفاده کن تا به هدفت برسی و هم می گم برا چی …برا کی…اخرش که چی…؟بالاخره استاد یک جورایی با خودم در گیرم…خیلی وقتا اصلا حوصله ندارم وخیلی تنبلی می کنم…یک روزایی هم که دیگه به قول بعضی ها می ترکونم…خیلی سخته خود درگیری …امیدوارم که متوجه شده باشید.. باتشکر گلستانی هستم

  • سلام استاد
    هدف هایی که برای خودم نوشتم، چون خیلی ساله که میخوام انجامشون بدم و ندادم، واگویه های ذهنیم زیاده و همه ش میگه وقتی این همه سال نشده الآن هم نمیشه.
    اول از همه میگه تو که اصلا هدف درست و حسابی نداری، یعنی میاد هدف هام رو پیش پا افتاده و ساده برام جلوه میده، میخواد انگیزه منو برای تلاش برای رسیدن بهشون کم کنه. یعنی کمالگرایی رو پررنگ کنه و چون هدف هام کوچیک هستن، کلا بیخیالشون بشم. ولی من بهش میگم شاید الآن هدف هام ساده باشن، ولی قطعا اگه بهشون برسم، خدا درهای جدیدی رو روم باز میکنه و مسیرهای بعدی رو بهم نشون میده.
    من الآن در حد توان خودم شروع میکنم، بعد به خدا وکالتنامه میدم که خودش مسیر های بعدی رو جلوی پام بذاره.
    تو بحث روابط عالی، میگه عملی نیست خودتو اذیت نکن. من فعلا بهش جوابی ندادم چون راستش خودم به اون اطمینان که بتونم انجامش بدم نرسیدم هنوز.
    تو بحث تناسب اندام، مطمئنم که اگه همه تمرینات رو درست انجام بدم قطعا به سلامت جسم میرسم چون قبلا رسیدم و میدونم اگه الآن دوباره یه مقدار برگشت به عقب زدم، چون تو انجام تمرینات اهمال کردم، پس اینجا واگویه ندارم خداروشکر
    در مورد زیبایی پوست و پرپشت شدن موهام، یه سری کارها قبلا انجام دادم که خیلی نتیجه نگرفتم، ولی الآن یه سری کارهای جدید که تا حالا انجامشون ندادم رو نوشتم و امید دارم با انجام اونها و به موازاتش انجام تمرین های هپی فت و استفاده از بال متافیزیکم که کمتر ازش استفاده کردم تو این زمینه، بتونم نتیجه دلخواهم و بگیرم.

  • سلام استاد گرامی
    مطمئن بودم اگر به مصلحت زندگی ام باشه به تمام اهدافم میرسم
    چون تجربه این موضوع رو دارم و چندساله اهداف سالانه ام رو می‌نویسم
    ولی من با این موضوع کنار نیومدم که بگم باید این موضوع اتفاق بیفته تمام تلاش ام رو برای هدفم میکنم اما خودم رو به دست های توانای خدا میسپارم و مطمئن هستم خدا من رو از خودم بی بیشتر دوست داره

  • سلام استاد گرامی نجمه جان عزیزم و دوستان گلم من زمان نوشتن سناریو سالانه یک نوع حس دوگانه پیدا کرده بودم از یک طرف می ترسیدم که نشود به ان عمل کرد و از طرف دیگر امیدوار بودم با عمل کردن به فایلها می توانم به برنامه های مد نظرم جامعه عمل بپوشانم و به خودم قول دادم که اگر روزهایی هم خطا داشتم و‌نتوانستم به خوبی به برنامه هایم و سناریو نوشته شده خودم و کارگاه هپی فت عمل کنم حتما انرا در روزهای دیگر جبران کنم و سعی کنم تعداد خطاهایم راکاهش دهم همیشه در اینجور مواقع یک حس منفی به سراغم می اید و استرس در من ایجاد میکند ولی سعی میکنم از این استرس به نفع خودم استفاده کنم و اولین چیزی که در سناریوی سالانه برای خودم نوشتم داشتن حس خوب و مثبت در هر شرایطی باشد امیدوارم با کمک خدا و شما و همت خودم به اهدافم برسم ممنون از بودنتان در کنارم

  • سلام و درود به استاد جعفری عزیز و همراهان عزیز هپی فت
    خواستم بگم همینکه میخوام به سمت سناریونویسی برم تو گوشم نجوایی میشنوم که دیگه تو نمی تونی موفق بشی، مگه نه اینکه قبلا هم تلاش کردی و نتیجه نگرفتی. اما ذهن هوشیارم میگه اصلا به این حرفها گوش نده، چطور بقیه تونستند تو این مسیر رضایت کامل داشته باشند،و مهمتر از همه خود استاد این همه دستاوردهای زیادی رو کسب کرد، دیگه چی از این بهتر.
    ولی هنوز هم ضمیر ناخودآگاه من خیلی سمج و بدپیله است. اصولا اجازه نمیده از حد خودم بالاتر برم.
    من ایمان ۱۰۰۰درصدی که به شما دارم دست از تلاشم برنمیدارم.
    در مورد سلامت جسم باید بگم که تا بخوام بیام سناریویی بنویسم که من کمر درد و زانو دردم کاملا بهبود پیدا میکند و کلا بیماریها از من دور میشود،باز هم ترمز های ذهنی دارم که مانع میشه من به سمت جلوتر برم و میگه همین جا بایست، تو نمیتونی پیشرفت کنی.
    ولی من خیالم از بابت شما راحته. اینکه من هرچه ترمز ذهنی داشته باشم باز هم استاد ما رو تنها نمیذاره و چنان امیدی به ما میده که گاهی اوقات ناخودآگاهم رو راضی میکنم که اینقدر سمج بازی در نیار. تا حالا من تحت فرمان حرفهای تو بودم و هرچه میگفتی انجام میدادم، حالا نوبت منه که حرفم رو به کرسی بنشونم چون این بار میخوام واقعا تغییر کنم. باااید ضمیر ناخودآگاهم را قانع کنم که با من همکاری کنه و باورهای قبل رو کنار بذارم. به خدا این مسیر تنها راهی است که میتونم تغییر کنم و هیچ راه دیگری نیست و تمااااام .
    دلم میخواد این واگویه های ذهنی دست از سرم برداره و ذهن هوشیارم با پشتکار و تلاش مضاعف گام برداره و به نتیجه عااالی برسه.
    باید این مسیر را آنقدر برم و بیام تا پررنگ تَرَش کنم و مراقب باشم که از آن خارج نشوم. مدد بجویم از پروردگارم، این قدر قدرت ملک هستی و بقیه کارهام رو بسپارم دست او، تا دستاوردهای بی نظیری بدست بیارم.

  • سلام و وقت بخیر خدمت استاد عزیز و پشتیبان گرامی و تمام دوستان عزیز
    در مورد سناریو یک ساله خوب هر یک از ابعاد وجودیم را در نظر گرفتم یک سری نجوا ها به ذهنم رسید
    ۱_بعد تناسب اندام چون هیچ زمان من رژیم خاصی نداشتم و واقعا از نظر خودم چاقیم به نظرم نبود وقتی نوشتم ۳۰ کیلو وزن کم کنم فقط چیزی که به ذهنم امد این بود که این که کاری نداره پروین مثل اب خوردنه راحت می تونی 😂😂😂اما زمانی که ابعاد دیگه رو در نظر گرفتم و داشتم هدفها رو می نوشتم گفت بگیر که امد هر چیزی که فکر کنید به ذهن من امد در مورد رفتار با دیگران و برعکس همش این تو ذهنم بود تو گفتی انتقام می گیرم انقدر بی اراده ای که همه رو بخشیدی یا این نجوا که تو خیلی ترسو تر از این حرفهایی که از حق خودت دفاع کنی تو همون زندگی نکبت بار برات کافیه نیازی نیست برنامه بنویسی یا تو کی برنامه نوشتی و اجرا کردی که حالا بار دومت باشه و گاهی این نجوا تو باید همیشه التماس کنی و تو نیاز داری که دیده بشی و تو باید برای دل اطرافیانت کاری انجام بدی و انها تایید کنند میخوای ناراحتشون کنی اما من در برابر این نجواها گاهی ساکت بودم و گاهی می گفتم همون طور که اولین قدم رو برداشتم در رفتارم با دیگران بقیه رو می تونم مطمئنم
    در بعد خداشناسی که دیگه نگم براتون دقیقا ببخشید یک ان با ان نجوا ها خدای خودم رو از دوچرخه زندگیم انداختم پایین و گفتم خودم میتونم نیازی به تو ندارم تو کی صدای من رو شنیدی کی هوای من رو داشتی حالا تلافی می کنم و اصلا قبولت ندارم ولی وقتی ببه اتفاقهایی که این چند وقت اطرافم افتاده دقت کردم واقعا در برابر نجوای ذهنم ایستادم و قوی ایستادم 🙂🙂🙂
    بازم ممنون استاد عزیز

  • سلام وعرض ادب خدمت استاد وخانم خيري عزيز. اولا وقتي داشتم مينوشتم خيلي حس خوبي داشتم كه مواردي كه در ذهنم است رو دارم مينويسم. چون در همون لحظة با نوشتن فكر ميكنم. من در بعضي موارد مثل كم كردن وزن ٢٥كيلو و خواندن رشته تحصيلي كه دوست دارم احساس نا اميدي ميكردم. در واقع بي هدف نوشتم مخصوصا خواندن رشته تحصيلي. ولي بعدش كه ميدونستم شما پشت ما هستيد وتنها نيستيم دوباره با اراده ادامه ميدادم. به اين فكر كردم كه ميتونم با كمك شما واراده خودم به خواسته هام برسم. در مورد اضافه وزن مطمئن هستم كم ميكنم ولي درباره ادامه تحصيل نه خيلي اميدوار نيستم. در إرتباط با پسرا چون يه سناريو تهيه كردم اونم مطمئنا به دستاورد خوبي ميرسم

  • با سلام وعرض خسته نباشید خدمت شما استاد بزرگوار
    استاد دیروز که داشتم سناریو ی یه ساله ام رو تنظیم کردم خیلی خیلی با انرژی وقدرت فراوان ویه خوشحالی وصف ناپذیر مینوشتم .از ذوق قلم یارای نوشتن ورسیدن به ذهن مرا نداشت .تند تند اهدافم توی ذهنم می اومدن ومن با شوق مینوشتم .با هر کلمه وهر هدفی که من ثبت میکردم ضمیر ناخواگاه من
    .مرا تشویق میکرد وبرایم به نشانه ی پیروزی دست میزد وبهم میگفت که تو لایق این اهداف زیبا هستی .زیبا بودن وشاداب بودن وتندرست بودن حق تو هست .بهش گفتم پس چرا تا الان اینا رو بهم نگفتی .نگاهی از سر شوق بهم انداخت وگفت چون تا الان اینقدر مشتاق تو رو ندیدم وهیچ وقت تو از من نخواستی الان که شوق واشتیاقت رو میبینم منم همراهیت میکنم وبا قدرت در کنارت هستم .
    از اینکه این چنین درونم انقلابی بوجود اومده بود خوشحال بودم وایمانم را هزار برابر به خدایم کردم که اگر یه قدم به طرفش برداریم اون صد قدم به سمتمان خواهد امد
    دوست داشتم دوباره سناریو یم را دوباره باز نویس کنم اهدافم را بالاتر وقوی تر کنم ومسلما این کار رو خواهم کرد
    از خدایم سپاسگزارم که مرا در این مسیر خدا شناسی قرار داد وبا قدرت تمام در مسیر سعادت وخوشبختی روحی وجسمی در حرکتم
    استاد عزیز خدا رو بابت بودنت شکر میکنم واز تمام زحمات شما تشکر میکنم
    اذر پوردیان

  • باسلام خدمت استادبزرگواروزحتمتکش ماآقای امین جعفری.❤
    استادمن وقتی داشتم لیست سناریوی یکساله خودم رامینوشتم خیلی خوشحال بودم وبااین کارانگارواقعابه خواسته هام دست پیداکردم وخیلی امیدوارشدم ..استادهرخواسته ای که مینوشتم واگویه های ذهنم همش بمن میگفت توبه این خواسته ات میرسی وتودرمسیردرست وصحیح داری قدم برمیداری…خیلی خوشحال بودم حتی امروزدوبارهمون فایل شماره ۴ راگوش دادم ولیستموازاول دوباره خوندم ازخوشحالی قندتودلم آب شدوامیدوارم که من درطی این مسیربه خواسته هام برسم ..استادیه جایی نوشته بودم من بایدطعم خوشبختی رابچشم ازخوشحالی پرزدم وخیلی امیدوارشدم .انگارمنتظرم قول چراغ جادودربیات وخواسته ام رابمن بده ..یک احساس خیلی خوبی بدست آوردم که انگارباایمان صددرصدبه ضمیرناخودآگآهم دستورمیدم.. چونکه استادمن توی زندگیم به نقطه عجزرسیدم که خداشماراسرراهم گذاشت وتواین مدت ۳ ماه که باشماهستم همش امیدواروخوشحالم که باشماهستم ویک صدای درونی بمن میگه هدیه تواین دفه برنده میشی وخدابوسیله هپی فت تورونجات میده وزندگیت جوری میشه که توبه بهترینهامیرسی ..ولی استادفقط یه چیزی تمرینهاموبااسترس مینویسم انگارکسی دنبالم کرده وباعجله مینویسم وقتی میخوام کاری کنم خیلی استرس میگیرتم …آیااین امرطبیعی هست ..اماهمیشه سعی میکنم خودموآروم کنم وتمریناتم رابه نحواحسنت بنویسم ..به امیدروزی که بتوانم مانندبقیه دوستان ازتجربیات واتفاقات بسیارعالی که براشون رخ دادم برای منم رخ بده وفردی خوشحال وآرام ومتناسب بشوم …اززحمات شمااستادگرامی بسیاربسیارسپارسگذارم …امیدوارم که هرچه بیشتربه موفقیت بیشتری برسید…

    • سلام بر خانم عسچری عزیز
      خوشحالم که تونستید ضمیرناخودآگاهتون رو قانع کنید که با هپی فت می تونید به تمام اهدافی که تو سناریوی روزانتون نوشتید دست پیدا کنید. این عالیه که واگویه های مثبتی داشتید. خیلی عالیه
      و در خصوص استرسی که نوشتید موقع انجام دادن تمرینات دارید. سوال خوبی بود من سعی میکنم تو یه فایل کامل در موردش صحبت کنم.
      موفق باشید.

  • سلام استاد روزتون به خیر و شادی ان شاالله⚘

    …همه خوابند و من تو تاریکی با نور موبایل نشستم تمرین مینویسم تا تو اولین فرصت بیام ثبتش کنم
    “البته که نخوابم تا اول ثبت کنم و تیک سناریومو بزنم”

    راستش من دقیقا طبق فرمایشات شما وقتی چندباری که به وزن ایده آلم رسیدم با خودم میگفتم که چی حالا؟!حالا باید چیکار کنم؟! برنامه دیگه ای نداشتم بعد از این هدفم،و دقیقا بعد چندین ماه تلاش و وزن کم کردن ، دلایل رسیدن به این تغییرات برام بولد نبود…چیزی رو ثبت نکرده بودم که قبلا در چه شرایطی اسفباری!! بودم تا قدر دستاوردهایی که داشتم رو بدونم….

    خب با ذوق و شوق بریم سر تمرین امروز❤
    بعد(حین) از ثبت سناریوی یکساله تناسب اندامم واگویه ها ذهنیم اینها بود:

    🕛واقعا آیا ممکنه من پایان این دوره یک ساله،به تناسب اندام و خودشناسی و عزت نفس و …برسم ؟!

    🕧واقعا ممکنه آخر این دوره کلی سایز کم کنم و به سایز ایده آلم برسم؟!

    🕐واقعا ممکنه تا پایان این دوره دیگه از دردهای روماتیسمی و میگرن و کمردرد و پادرد و درد نفس گیر عصب سیاتیک،بی خوابی و خوابهای بی کیفیت و …. خبری نباشه؟!

    🕜یعنی واقعا ممکنه دیگه نگرانی های رنگ وارنگ بابت زندگیم‌ تموم بشه؟!

    🕑ینی ممکنه پایان دوره دیگه یادم نیاد رفتارم با غذاهای چطور بوده؟!یادم نیاد که من بنده غذاها بودم و چطور عزت نفسمو بابتش له میکردم؟!یادم نیاد وقتی به مهمونی و عروسی و دورهمی و پارک و مسافرت میرفتم یکی از دغدغه های اصلیم این بود غذا چی هست و قراره چی بخوریم؟!یعنی میشه یادم نیاد اولین نفر مینشستم سر سفره و آخرین نفر به بهونه خوردن اون حیفوها! از سر سفره پامیشدم؟!
    یعنی میشه یه روزی وقتی سر به این نوشته هام میزنم اینها رو یادم بیاد؟!

    🕒یعنی میشه پایان دوره من آدمی بشم که دیگه غیبت نمیکنه،کسی رو قضاوت نمیکنه؟ میشه صبورتر شده باشم؟ میشه رفتار همسرم از اینی که هست با من بهتر بشه ؟! یعنی میشه قضاوت دیگران در مورد خودمو زندگیم برام مهم نباشه؟!یعنی میشه آرامشم تو زندگی بیشتر بشه؟

    🕞یعنی واقعا ممکنه پایان این یک سال رابطه م با خدا اونی بشه که آرزومه؟! یعنی میشه تو انجام واجباتم اونی بشم که خدا میخواد؟!امکان داره اونی بشم که خدا دوست داره؟!

    🕓یعنی این همه تغییرات فوق العاده ممکنه؟!

    این مدل واگویه های ذهنی داشتم استاد💐

    • سلام خانم سادات عالی بود و صادقانه. اینکه با شوق و ذوق تمرین انجام میدید عالیه.
      سپاسگزارم.

      • باسلام خدمت استادگرامی
        شایدباورش براتون سخت باشه
        من درزندگی روزمره اینقدرسرم شلوغه وکارهای روزانم اینقدرزیاده که اصلایادم رفته بودچه کمبودهایی دارم وچه چیزایی لازم دارم،یاچه آرزوهایی دارم
        روزاول که وضعیت حالمونوشتم دلم براخودم سوخت،
        البته خداروشکرزندگی آروم وخوبی دارم که شایدآرزوی خیلیهاباشه،ولی یه چیزایی بودکه الان دقیقترشدم ودیدم،خوشحالم
        جلسه بعدکه بایدتمرین پایان دوره رامینوشتم،خیلی خوشحال وامیدواربودم،یکم این حالتم برای خودم عجیب بود
        یک چیزی مرتب بهم میگفت،اگرتاالان به اینانرسیدی برای اینکه روشون تمرکزنکردی وراه رسیدن بهشون روبلدنبودی،حالامطمئن باش که تمومه ،هنوزبه پایان دوره نرسیده همه این کاراروانجام دادی
        سعی کردم همه چیزمعقول باشه وهست
        اینقدرازخوندن دوبارشون لذت میبرم که اشک شوق روی گونه هام سرازیرمیشه
        این حس خوب امیدوتلاشومدیون شماهستم.ممنونم

  • باسلام. وقت بخیرفاطمه خردمندان هستم.
    من موقعی که میخواستم وزن دلخواه سال دیگه ام روبنویسم. 15 کیلوکاهش وز نوشتن براساس حالا که حدودا ماهی یک کیلو کم میکنم. باامیدواری وخوشحالی گفتم خداروچه دیدی باآموزه های جدید بهتربتونی به تناسب اندام برسی.
    احساس میکنم رژیمهای متعدد وسخت ونامرتب متابولیسم بدنم روبه هم زده.
    الان نسبت به پارسال اینموقع مقایسه میکنم.
    بدون رژیم ومحدودیت وفرق گرسنگی وتشنگی روبهترفهنیدن. تشخیص گرسنگی بهتر خوب این پیشرفت برای من عالی بوده ومیگم اگه 15 نوشتم اقلا 10 کم بشه. ولی هنوزنگرانم که معمولا من یابلدم وزن اضافه کنم یاکم کنم. متعادل خوری روهنوز بلد نیستم. خوب سالها اشتباه رفتن دوروزه کاررودرست نمیکنه. به امیدخدا پیش به سوی یادگیری وعنلکردهای بهترباکمک شما استادمحترم ومتبحر ودلسوز.
    الهی به امیدتو. من روزبه روزازاحساس سنگینی بیشتربدم میاد وازسبک بودن درعین محروم نکردن خوردنیها وبه اندازه وبه موقع خوردن وایجادسرگرمی وآموزشهایی که دوست داشتم جای پرخوری روبه متعادل خوری بدم.
    خوب دروغ نباشه ازخطاها میترسم چون حس میکنم جبرانشون سخته.

      • سلام و عرض ادب
        من شاگرد عقل افتاده از دوره ام
        اما دارم تلاش می کنم به گروه برسم خداوند رو شاکرم که هنوز امیدی به آینده دارم
        خداوند را شاکرم که کم نیاوردم
        واما ،
        من عادتی که دارم اینه تا مطلبی رو متوجه نشدم نمیتونم ازش بگذرم
        برای همون چند روزه درگیر سناریوی سالانه ام هستم
        یه چیزی این وسط هست
        من هر روز یه ناخونکی بهش میزنم و به ویرایش رو تغییر میدم نمی‌دونم چرا ؟
        روزی نیست که ویرایش نکنمش
        شاید درست نباشه کارم
        اما دلم طاقت نمیاره
        سناریوم رو که می نوشتم حال خوبی نداشتم شاید دلیلش این بود من در اوج تا امیدی در اوج مشکلات نوشتم
        و گاهی فکر می کنم خیلی مأیوسانه نوشتم دریچه های امید که برام باز میشه میرم سر وقتش و باز تغییر
        اما هنگام نوشتن ضمیر ناخودآگاه من چه گفت؟
        وقتی از تناسب اندام می نوشتم چون من قبلا در این مسیر موفق بودم همه اش می گفت بنویس
        تو می تونی تو خوب عمل کردی و منم کیفور می نوشتم حض کردم خیلی باهام همراه بود جملات زیبا به ذهنم می‌رسید و شور و شعف داشتم هر چند الان در مسیر کاهش وزن نیستم به خاطر بارداری متوقف شدم
        اما ایمان دارم و ضمیر نا خودآگاهم هم ایمان داره که من می تونم هر چقدر بخوام وزنم رو بیارم پایین
        و اما در زمینه ی درآمد باهام کلنجار رفت بدجور تو نمیتونی تو برنامه نداری
        تو تنبلی
        تو اهمال گری
        منم بهش گفتم این دفعه میخوام با برنامه برم جلو هر روز سناریو بنویسم هر روز تیک بزنم این سری راهنما دارم این سری استاد دارم
        قانع نشد اما قانعش می کنم
        اما در زمینه ی خدا شناسی من کم آوردم
        خیلی زانو زدم
        خیلی باید باهاش حرف بزنم خیلی هر چه میگم کلی قول برام میاره که عمل نکردم
        کلی یادم میده که فلان جا خدارو فراموش کردی خلاصه در این مورد من کیش و‌ماتم،😭😭
        در مورد روابط باهام راه اومد چون یادش آوردم چقدر من تونستم ارتباطات خوب داشته باشم
        وای خدای من رسیدم به بخشش
        شروع کرد چقدر آخه سمج
        هرچه گفتم میخوام فلانی و فلانی هارو ببخشم سریع گفت اما هر روز داری کارهایی که سالهاست انجام دادن رو یاد آوری می کنی و این تنفرت رو زیاد می کنه
        گفتم نه دیگه کمتر شده گفت خودت رو‌گول بزن صبح تا شب تلفن صحبت می کنی و داری کلمات اون آدم هارو بیاد میاری
        تو نمیتونی
        اینم هنوز باید برم باهاش حرف بزنم
        قانع نمیشه چون من هنوز نتونستم ببخشم
        گفتم یادته فلانی هارو بخشیدم
        گفت نه فقط نمی بینیشون وگرنه نبخشیدی داری گول میزنی
        خلاصه خیلی زرنگه و من اینجا هم کم آوردم
        در زمینه ی مهارت گفتم میخوام برم آموزش خیاطی ببینم
        راحت همراهیم کرد چون دیده اگر پاشم عمل می کنم
        یه چیزی بگم ؟
        اصلا باور ضمیر ناخودآگاهش نمیشه من بتونم سناریو تیک بزنم
        اول باید سر به راهش کنم
        همه اش میگه تو خیلی وقتا شب برنامه ریزی کردی اما طول روز بی خیال شدی
        راست میگه
        اما من بهش گفتم
        این دفعه نه هر دفعه این دفعه یک راهنما دارم
        اما اون میگه تو همون راهنما و هم کنار میذاری
        ولی من بهش ثابت می کنم

        فقط امیدوارم در روزهای آینده خبرهای خوبی بهم برسه و من
        از آزمایشی که خداوند جلو پاک قرار داده سربلند بیرون بیام
        وای خدای من یعنی میشه
        خدای بارم شکرت به خاطر همه چیز
        خدایا ممنونم

  • 🌷سلام و عرض ادب امین جعفری عزیز
    ✅نجواهای من :
    شیدا تو یک متناسب هپی فتی هستی که روزی بزرگ ترین و اولین آرزوی غیر ممکنی که تمام روزهای عمرت بخاطرش گریه کردی ، تناسب اندام بود حالا فقط ۷ کیلو مانده تا به وزن فیت برسی وقتی ۳۷ کیلو کم کردی پس ۷ کیلو در برابرش موریانه ای ست که اصلا دیده هم نمی شود با قدرت ادامه بده شیدا تو می توانی ۱۰۰ درصد به نقطه دلخواه تناسب اندامت برسی همین حالا هم رسیده ای فقط کمی مته به خشخاش گذاشتی
    ✅در حوزه ثروت :
    شیدا حالا وقت ثروت آفرینی ست تو با هپی فت از جهان تاریک غیر ممکن ها به دنیای شگفت انگیز ممکن ها رسیدی پس ثروت آفرینی هم مقوله ای ست ممکن که اگر متمرکز و متعهد قوانین جهان هستی را اعمال کنی ورای تصورت دست خواهی یافت اصلا ثروت تو همینجاست موجود و کافی فقط همه آن هنوز به دستت نرسیده است تلاش کن با امید و آرامش و متعهدانه با هپی فت لبیک دوباره بگو که ممکن های بزرگ دیگری در شگفتی و زیبایی در انتظار توست.
    ✅در حوزه سلامتی : شیدا اگر چه گاهی ته دلت میترسی که نکند به درمان ۱۰۰ درصد بیماری ات نرسی ولی تو خوب میدانی چطور و چگونه همه چیز در جهانت ممکن می شود شیدا هپی فت بارها و بارها یادت داد رهایی یعنی ایمان فعال یعنی ایمان ۱۰۰ درصدی یعنی تمرکز بر روی خواسته ات با احساس خوب یعنی همه وجودت در آغوش خالق یکتاست یعنی سلامتی در ذات توست و تو سزاوار و لایق زیست سالمی هستی
    شیدا حتما به بهبودی ۱۰۰ درصد می رسی دل قوی دار و هر چقدر می توانی به سمت زندگی سالم تر قدم بردار از خودشناسی گرفته تا بخشش تا مراقبه تا خوداگاهی تا ایمان قلبی تا تغذیه سالم تا ورزش تا چکاب های پزشکی تا…تا…تا…هر قدمی که می
    توانی در جهت سلامتی ات با احساس خوب بردار از هیچ چیز نترس بیماری هم مثل چاقی مهمان توست و همینقدر که رفته باقیمانده اش هم خواهد رفت
    شیدا یادت باشد که تو خود خدای خویشی که تو خود بلای خویشی…
    ✅در حوزه رابطه :
    انگار خسته ام انگار حوصله تلاش کردن برایش را ندارم از شخص مورد نظرم در رابطه عصبانی ام از خودم شاکی ام ، فکر می کنم در رابطه مشترک قدمها باید دوطرفه باشد و تجربه من همیشه در قدم های یکطرفه بود حالا از اینکه همیشه به تنهایی سعی کرده ام حال خوبی ندارم البته ورودی های ذهنم را بسیار کنترل می کنم ولی متوجه ام صورت مسئله را هم می پوشانم، اصلا انگار دلم نمیخواهد ادامه دهم نه شکل بدش را نه شکل خوبش را،
    و اما ته ته همه اینها حس غریبی به من می گوید شیدا باید پیدا کنی اشکال کارت از کجاست چرا یک مشکل ۲۳ سال برایت حل نشد چرا با اینهمه تغییر در شخصیتت هنوز در این مرحله از زندگی رضایت نداری ولی جواب هم می گوید خسته شدم تلاش بی فایده است شیدا ول کن بس است
    پس چرا نمی فهمم مشکل از کجای درون من است انعکاس کدام سایه درونی من است که اجازه نداد رابطه درستی را تجربه کنم…
    اصلا امین جعفری عزیز در این نقطه از زندگی گیر افتاده ام هنوز به جواب نرسیده ام😖😖
    و اصلا نمیدانم قرار است چه غلطی را دوباره متحمل شوم خسته ام خسته!
    ✅در حوزه موفقیت فردی:
    شیدا به خودت افتخار کن چون همواره در حال آموختن هستی همواره سعی می کنی در خودآگاهی زندگی کنی و رمز و شاه کلید موفقیت خودآگاهی ست از اینکه هر لحظه تلاش می کنی آگاه تر و هوشیارانه تر زندگی کنی یعنی پله های موفقیت را به ترتیب رد می کنی
    امین جعفری عزیز حقیقتا امید به موفقیت من در زندگی آنقدر بالاست که نمی دانم چطور وصفش کنم و چه تفسیری بیاورم اگر خلاصه و مطلوب بگویم می توانم بگویم واقعا همه چیز را ممکن می بینم و خودم را پادشاهی می بینم که دستور هر خواسته ای را صادر کند قطعا به آن دست می یابد البته با اعمال قوانین هستی و خودباوری و ایمان صددرصدی و باور و بکارگیری نقش عظیم ضمیرناخودآگاهم.
    و خوب میدانم اگر چیزی سبب نارضایتی ام هست درست درخواست نکرده ام یا دیگر نمی خواهمش یا برایش توان و آگاهی کافی خرج نکرده ام تا هدایت درست را دریافت کنم و به نتیجه دلخواه برسم.

    🙏تشکر ویژه دارم امین جعفری عزیز از آموزه های عالی تون و شکر بی پایان برای وجود ارزشمندتان🤍🍃

    زنده باد امین جعفری عزیز💙
    زنده باد شیدا💜
    زنده باد هپی فت💚

    • سلام خانم عابدی عزیز
      همونطور که انتظار داشتم نوشتید. شما که این همه میتونم نوشتید و این همه قدرتمندانه پیش اومدید، قطعاً در روابط هم می تونید بهترین راهی که به شما احساس خوبی رو هدیه می ده پیدا کنید.
      امسال این تضاد هم به بهترین شکل ممکن حل خواهد شد.

  • سلام خدمت استاد عزیزم ونجمه جونم ودوستان خوبم
    درموردواگویه های ذهن در حوزه تناسب اندام خدارشکر مقاومتی نداشت و بگو مگوی منفی نداشت و باهام همراه واحساس خوب موقع نوشتن خواسته هام در حوزه تناسب اندام داشتم
    در مورد ارتباط با خداهم چون لذت همراهی همیشگی اش رو دارم البته در اکثر اوقات 🤲🤲نمیتونم بگم همیشه چون همیشگی نیست گاهی از اوقات خودم رو محروم میکنم از این لذت بی نظیر که ارتباط با الله هست
    در مورد عادتهای غذایی که با خودم قرار گذاشتم دیگه شیرینی بیش از اندازه نیازم مصرف نکنم و به اندازه نیازم از غذا ها استفاده کنم و احترام به خودم رو یادم نره البته در مورد کنترل خودم در مقابل شیرینی یه مقدار مقاومت داره ولی من با احساس ارزشمندی خودم رو به خودم گوشزد میکنم و یاد آور میشم که من باید انتخاب کنم که چی بخورم چی نخورم و یاد قدیما خودم میافتم که در مقابل برنج بسیار ضعیف عمل میکردم ولی الان چندین روز هم اگه نخورم برام اصلا مهم نیست و این مثال دلیل رو برای ذهنم میارم بعدش خاموش میشه در مورد ثروت هم ذهن من از همه خواستهام بیشتر ذهنم نجواهای منفی داره و کمتر میتونم قانعش کنم وای دلیلش ریشه ای هست به خاطر باورهای نادرست خودم ولی از الان تصمیمم گرفتم که دید وسیع تری به ثروتمند شدن داشته باشم البته در حال حاضر به خودم قول دادم که احمال کاری نداشته باشم و غذاهای سالمتر استفاده کنم و نظم داشته باشم در هر زمینه ای وب خودم توانایی های خودم ایمان و اعتماد داشته باشم وبه الله ایمان ۱۰۰٪واعتماد ۱۰۰٪داشته باشم که من رو توانمند افریده من میتونم بگم به طور کلی ذهنم کمتر نجوا داشت چون یکسری دست آورد در دست دارم و ذهنم به پذیرش رسیده که من میتونم و اگر بخواهم واقعا براش تلاش میکنم و بهش دست پیدا میکنم من می خوام به ذات خودم به اون رویای درجه ۱درهر زمینه تبدیل بشم و بهترین خودم بشم
    استاد جان بهترین ها رو براتون آرزو میکنم بسیار سپاسگزارم از شما 🌻🙏🏻

  • باعرض سلام خدمت استاد گرامی
    من بعداز نوشتن سناریوی یک ساله ،حالم خوب بود وهیچ چیزی به ضمیر ناخودآگاهم خطور نکرد، چون زیاد چیز غیر ممکنی رو ازش نخواسته بودم
    فقط در حد یک لحظه زمانی که من داشتم مینوشتم که چه پوستی میخواهم و چطور باشد ،در آن لحضه فقط با خودم گفتم مگر می‌شود من پوستم به اون شکل که می‌خواهم بشود، ولی دوباره اعتنا نکردم و بهش هم فکر نکردم ،

  • درود بر شما استاد بزرگوار و پشتيبان مهربان و دوستان هپي فتي استاد جان وقتي داشتم تمرين روز چهارم رو مينوشتم هدف گزاري براي ٣٦٥ روزم رو ثبت ميكردم كه دلم ميخواد و هدفم رسيدن به تناسب ماندگار هست ريز رير نحوا شروع شد اول اهميت ندادم ولي صدا بلند تر ميشد به محض اينكه ثبت كردم كه ميخوام به وزن ايده ال ٥٥ برسم انگار يكي از درون خودم بهم ميگفت بلند بلند كه اخه اين وزن قبل از زايمانته بعد از ٢٠ سال چه طوري ميخواي دوباره بشي ٥٥ و من جواب دادم لطفا خفه شو بزار بنويسم بعد ي لحظه دوباره ي نجوا اومد تو ذهنم كه الان دست درد ميشي بزار حالا برا بعد دوباره گفتم خفه شو اين دفعه با دفعات قبل فرق داره من خوشحالم من ي سناريو نويس حرفه اي هستم بزار كارم رو انجام بدم و وقتي كه دوباره مشغول نوشتن شدم در مورد سلامتي نوشتم كه من خواهان ي جسمي هستم كه در كمال صحت و سلامت باشه جسمي كه حق الهي منه و اكنون پيش روي من صحت سلامتي كامل هست و من ايمان صد در صد دارم به به سلامت جسم روان دست خواهم ياقت چون من اين طور افريده شدم و همچنين به تناسب اندام نيز دست خواهم يافت چون خدا ما انسانها را متناسب افريده باز نجوا داشتم كه خوب بيماري كه دست خودت نيست بعد ازي سني مياد خود به خود بدن كه اهن نيست ولي باز ي خفه شو گفتم چون مطمئنم با قدرت ذهنم ميتونم به صحت سلامت جسم و روانم برسم و من به طور كامل به خودم و راهم ايمان دارم پس بر خلاف قبل به نتيجه مي رسم سپاس فراوان از شما استاد گرامي به خاطر اين دوره جذاب در پناه نور و عشق الهي باشيد 🙏

دیدگاهتان را بنویسید

سوالی برایتان پیش آماده؟ از ما بپرسید
×