سبد خرید 0

خدا دوست داره جلو بشینه!

بزراید خدا جلو بشینه!

خدا دوست داره جلو بشینه، خدا جلو رو دوست داره!

راستشو بخواید امروز کلاً هَنگِ هَنگ بودم و هر چقدر به خودم فشار وارد کردم نتونستم در مورد لاغری و چاقی چیزی بنویسم.

ذهنم مُدام بهونه میاورد و می خواست با دلایلی به شدت قانع کننده من رو قانع کنه که امروز بی خیال نوشتن بشم.

از صبح تا به الآن که ساعت 16:29ست دائم پچ پچ کرد و هزار و یک دلیل قانع کننده آورد تا من ننویسم.

ولی، ولی کور خونده بود، من هر چند نتونستم نمونه مشابهی رو پیدا کنم که تونسته باشه به مدت 8 ماه هر روز مقاله ای بنویسه و منتشر کنه، ولی باز هم توی دامش نیفتادم و گفتم من اولین نفری میشم که این کار رو انجام داده و این جوری حالشو گرفتم.

یه دفعه دلم به حالش سوخت که در قانع کردن من شکست خورده بود و این شعر رو براش نوشتم تا از دلش در بیارم.

یک روز معروف تر از گلزار خواهم شد

در نوشتن بهتر از عطار خواهم شد

هر چند می دانم برایم مشکل است اما

یکبار قبل از چهار و نیم بیدار خواهم شد

با اینکه چاق بودم یک عمری

در هپی فت روزی کم وزن خواهم شد

راحت پذیرا می شود گوگل نوشته هایم را

با این روند پادشاه تناسب اندام خواهم شد

این روزها وقتی می نویسیم مقاله هایم را

می دانم روزی باعث افتخار خواهم شد

تا اینکه الگوی مردم شوم روزی من

بهانه های تو را بی خیال خواهم شد.

(فکر کنم با اینکه یهویی نوشتم خوب شد)

و از اونجایی که به خودم تعهد دادم، تعهدی غیر قابل مذاکره که تا پایان سال هر روز مقاله ای در وب سایتم منتشر کنم به سراغ متنی که سال ها پیش خوانده بودم و تا به امروز از یادم نرفته بود رفتم.

آن زمان (حدود 4سال پیش) خیلی از خوندن این متن لذت بردم امید دارم شما هم لذتشو ببرید.


این متنی که براتون می نویسم الهام گرفته از متنی تحت عنوان دوچرخه سواری با خداست که مارک ویکتور هانس و جک کنفیلد نوشتن که من خودم همینجا ازشون غیابی اجازه می گیرم و یه ذره نه، خیلی دست کاریش می کنم.

با عرض پوزش از این دو عزیز فرهیخته


زندگی مثل دوچرخه سواریه، تا زمانی که رکاب بزنی از روی دوچرخه نمی یفتی.

همه ما تصوری که از خدا داریم یه آدم گردن کلفته که دور بازوش سه برابر آرنولده و یه گرز هم گرفته دستش که تا ما خطایی کردیم چنان بکوبه بر فرق سرمون که تا شقیقه فرو بریم تو زمین.

من با خودم می گفتم وقتی مُردَم خدا تصمیم میگیره که من بر اساس اعمالی که انجام دادم مستحقم برم جهنم یا بهشت.

و از اونجایی که من آدمی بودم که شئونات رو خیلی کامل رعایت نمی کردم همیشه منتظر گُرز نکیر و منکر در شب اول قبر بودم که بر فرق مبارکم فرود باید و من رو یه راست سرازیر بدترین قسمت جهنم کنه.

یه آقایی بود توی اقوام دووووووور ما، می گفت جهنم رو اگه یه اژدها تصور کنی من اینقدر گناه کردم که جام توی باسن اژدهاست!!!!!


من کم کم که به عقل و فهم اومدم تصمیم گرفتم خدا رو خودم پیدا کنم! اصلاً هم ترسی نداشتم که خدام شبیه بقیه نباشه.

می خواستم خدای شخصی خودم رو داشته باشم نه خدایی که دیگرون برای من ساختن.

البته که به عقیده من همه خدایی شخصی رو برای خودشون ساختن.

خدای یه عده کلاً همه رو گناه کار میدونه مگه خلافش ثابت بشه. یعنی خدای یه عده میگه همه کافر و بی تربیتن مگه عکسش ثابت بشه.

خدای یه عده میگه همه بَد و کافر و اجنبی و لاابالی هستن مگه یه عده خاصی از مردم دنیا که به یه دین خاص هستند.

خدای یه عده کلاً خیلی مهربونه و فقط نگاه میکنه ببینه دلت پاک باشه و هر روز صبح دلت رو تمیز شسته باشی، دیگه کاری به چیزی نداره.

خدای یه عده، از پیروانش می خواد برای صحبت کردن باهاش یه کارهای خاصی رو انجام بدن.

خدای یه عده میگه فقط توی یه روزهای خاصی میتونید من رو ملاقات کنید.

اصلاً یه داستان پیچیده ای داره که من از درکش عاجزم و همین الآن سیم پیچی مغزم کلاً داغ کرده.

خلاصه ما به دنبال خدای خودمون تو هر کتابی سرک می کشیدم تا به یه دیدگاه جدیدی رسیدم.


فکر کردم دیدم زندگی مثل دوچرخه سواری با یه دوچرخه 2نفرست.

همه ما نشستیم جلو و خدا رو هم گذاشتیم روی زین عقبی و داریم رکاب میزنیم.

خدا همیشه بدون اینکه ما بخوایم داره کمک ما پا میزنه و رکاب میزنه.

اکثر ما فکر می کنیم که ما داریم پا میزنیم و این کاملاً اشتباهه، این خداست که داره پای اصلی رو میزنه، و ما داریم ادای پا زدن رو در میاریم.

اگه خدا یه روز تصمیم بگیره پا نزنه ما یه قدم هم نمیتونیم تنهایی این دوچرخه رو حرکت بدیم. ولی متاسفانه خیلی از ما این رو نمی دونیم.

من وقتی این رو فهمیدم تصمیم گرفتم خدا رو بیارم روی زین جلویی و خودم برم عقب.

خیلی دو دل بودم، که چطور این رو به خدا بگم! مدام با خودم کلنجار می رفتم بگم؟ نگم؟ خدایی نکرده خدا ناراحت نشه از دستم؟!

ولی تصمیمم رو گرفتم و دل رو زدم به دریا و گفتم خدایا شما بفرما جلو بشین و رکاب بزن من پشت سر شما میشینم.

یه بفرما زدم و خدا هم مثل اینکه از خداش بود سریع نشست و گفت بپر بالا بریم!!


اولش ترسیدم سوار شم، می ترسیدم اعتماد کنم فکر می کردم من فقط راه رو بلدم.

با خودم می گفتم اگه خدا مسیر خونمون رو ندونه چکار کنم؟ اگه خدا مسیر اداره رو ندونه چه گِلی به سرم بگیرم؟

خدا میدونه من چقدر قسط و وام دارم؟ اگه من رو نبره سر کار من چطور اقساط وامم رو پرداخت کنم؟

اگه من رو خونه نبره زن و بچه هام که از گرسنگی میمیرن.

همش از این فکرها تو سرم بود، ولی نمیدونم یه حسی در درونم گفت سوار شو و اعتماد کن.


چشمتون روز بعد ببینه، از اون روزی که خدا نشسته جلو الآن سالیان ساله که میگذره. نمی دونید زندگیم چه گلستانی شده. نمیدونید چه اتفاقاتی برام رخ داده.

خدا خیلی سریع رکاب میزنه، تمام مسیرها رو میدونه مثال اینکه جی پی اس وصل کرده به خودش، از یه جاهایی من رو میبره که پر از زیبایی و شگفتیه.

من مسیرها رو می دونستم و همیشه از مسیرهای تکراری و خسته کننده می رفتم ولی خدا راه های میونبر رو بلده.

از بالای کوه ها از لابه لای صخره ها و کنار دره ها با چنان سرعتی میگذره که من باورم نمیشه. خدا میگه نترس تو فقط پا بزن. یه جاهایی من میگم خدایا خسته شدم میگه باشه نگران نباش من هستم من بجای تو هم پا میزنم و با چند برابر سرعت پا میزنه و ما خیلی زودتر به مقصد میرسیم.


من یه روز به خدا گفتم میشه اصلاً من پا نزنم و فقط شما پا بزنی؟

خدا گفت یه جاهایی لازمه که تو هم پا بزنی ولی 90 درصد مسیر رو من تنهایی پا میزنم تو فقط 10 درصد مسیر رو پا بزن. چون بهم اطمینان کردی و من رو نشوندی جلو من همه کاری برات می کنم البته تا زمانی که بهم اطمینان کنی و بزاری من جلو بشینم.


یه مواقعی خدا با سرعت باور نکردنی رکاب میزنه و من خیلی میترسم. بعضی مواقع از جاهایی میره که لاستیکهای چرخ میترکن و چرخ کلاً درب و داغون میشه و من میگم الآنه که چرخ از حرکت وایسته و ما از روی چرخ پرت شیم پایین.

توی این جور مواقع یه صدایی تو گوشم میگه خودت بشین جلو، فکر کنم خدا خسته شده یا مسیر رو گم کرده. چرخ خیلی داغون شده الآنه که متلاشی شه و سقوط کنی پائین.

یه بار همین صدا انقدر گفت و گفت که زدم روی شونه خدا و گفتم می خوای جاهامون رو عوض کنیم، به نظر میرسه اوضاع خراب شده! خدا برگشت و بهم لبخند زد، یهو دلم لرزید و بیخیال اون صدا شدم و گفتم منم کمکت رکاب میزنم و ادامه میدم.

این رو که گفتم خدا گفت دوچرخه رو نگاه کن!

من دوچرخه رو که دیدم از تعجب خشکم زد، دورچرخه مون دیگه اون دوچرخه داغون قبلی نبود نو نو شده بود و خیلی هم زیباتر و پیشرفته تر بود. خدا گفت حالا مسیر رو ببین.

دیگه خبری از جاده های ناهموار نبود، دیگه خبری از تاریکی نبود.

یه دشت وسیع بود پر از گل و زیبایی و آفتابی که همه جا رو روشن کرده بود.


من یواش یواش فهمیدم که هر موقع اوضاع از دید من اصلاً خوب نیست و دوچرخه خیلی درب و داغون شده اصلاً نباید نگران باشم چون قراره بعدش یه دوچرخه جدید خیلی خیلی زیباتر جایگزینش بشه و همیشه پشت صخره ها و دره ها یه دشت وسیع و زیباست.

یاد گرفتم که وقتی توی دره هستم و از لبه پرتگاه های خیلی ترسناک عبور می کنم و دشتی پیدا نیست به اون صدای توی ذهنم گوش ندم و به خدا که داره تند تند و باسرعت رکاب میزنه اعتماد کنم و الآن دیگه مطمئنم که باید اون دره ها باشه تا چرخم بهتر بشه و جدید تر بشه.


خدا در مسیر زندگی من رو پیش آدمهایی می برد که به من هدایایی می دادن و خدا به من اشاره می کرد که هدیه ها را بگیرم. خدا می گفت این پاداش اطمینانت به منه و همین طور پاداش رکاب زدن هات.

هدایایی که به من داده میشد دقیقاً همان هایی بودن که در طول مسیر از اون ها با خدا صحبت کرده بودم و خدا به من می گفت که به زودی به دستت خواهند رسید تو فقط خوشحال باش و پا بزن.


خیلی مواقع می شد که می ترسیدم و جیغ می زدم و خدا بر می گشت و دستام رو می گرفت و بهم لبخند میزد، با لبخندش  دلم آروم می گرفت.

دیگه نگران نبودم که نکنه مسیر رو گم کنم، خدا همه مسیرها رو بلد بود و تند و تند رکاب میزد. خدا هیچ موقع خسته نمی شد، خدا هیچ موقع شکایت نمیکرد و فقط به من امیدواری میداد که من هستم، من رکاب میزنم، تو فقط باید به من اطمینان کنی.


در طول مسیر دوچرخه سواران دیگری هم بودن که خودشون رکاب می زدن و ما به سرعت از کنار شون رد می شدیم.

من با صدای بلند فریاد می زدم که جاتون رو با خدا عوض کنید، خدا دوست داره جلو بشینه، ولی انگار صدای من را نمی شنیدند.

به خدا گفتم، چرا اون ها به حرفم گوش نمیدن؟ خدا گفت هر کسی به اندازه تو به خدا دسترسی داره و فقط کافیه که مثل تو به خدا اطمینان کنه و تعارفی بزنه و جاش رو با خدا عوض کنه.

خدا گفت اصلاً نگران بقیه نباش، میبینی که دوچرخه ها همه دونفره هستند و هیچ کس تنها نیست، همه خدا رو به همراه دارن ولی ازش کمک نمی گیرن.

خدا روی زین عقب نشسته و آمادست که به محض اینکه اونا در خواست کنن جاش رو با اونا عوض کنه و با تمام قوا رکاب بزنه، ولی اونا باید خودشون بخوان.

خیلی از دوچرخه ها در حال متلاشی شدن بودن ولی باز هم خدا روی زین عقب بیکار نشسته بود و داشت یواش یواش رکاب میزد و من افسوس می خوردم که چرا صاحبین دوچرخه ها جاشون رو با خدا عوض نمی کنن؟!!!!! خدا دوست داره جلو بشینه.


در طول مسیر یه دوچرخه هایی بودن که خیلی خیلی سریع و تند حرکت می کردن و خیلی از دوچرخه من پیشرفته تر بودن و به سرعت نور از کنار من عبور میکردن!

به خدا گفتم، چرا خدای اونا خیلی سریعتر رکاب میزنه و دوچرخشون خیلی سریعتر حرکت میکنه؟ چرا ما مثل اونا سریع حرکت نمی کنیم؟

خدا گفت، اگه میبینی اونا سریعتر از ما حرکت می کنن، برای اینه که صاحبان اون دوچرخه ها باور کردن که میتونن سریعتر حرکت کنند. در واقع این صاحبین دوچرخه ها هستند که تعیین می کنند خداشون چقدر قدرتمند باشه.

من به هر اندازه ای که تو فکر میکنی که نیرومندم، نیرومند میشم.

تو تصور میکنی توان من همینه و تا همین حد میتونم رکاب بزنم سرعت 60 کیلومتر. ولی اونا باور کردند که خدا میتونه با سرعت 200 کیلومتر هم رکاب بزنه و خداشون همون قدر سریع رکاب میزنه.

البته که ذهن شما هیچ محدودیتی نداره، ولی شما خودتون محدودش می کنید، هر چقدر من رو قدرتمند بدونی من به همون اندازه نیرومند میشم.

من متوجه شدم که هر چقدر من ایمانم به خدا بیشتر میشه خدا تند تر رکاب میزنه و هر روز سرعت دوچرخه من از روزهای قبل بیشتر میشه.


یه مواقعی که سرعتمون کم میشه خدا میگه اون هدایایی رو که آدم های طول مسیر بهت دادن رو بده به دوچرخه سوارهای دیگه، بارمون رو سبک کن تا بتونیم سریعتر حرکت کنیم.

من روزهای اول با شک و تردید می بخشیدم، ولی الآن خیلی راحت تر می بخشم چون دیدم با هر بار بخشیدن سرعتمون چند برابر میشه و در طول مسیر هدایای بیشتری رو دریافت میکنم.


من دارم یاد می گیرم که ساکت باشم و در ترسناک ترین و عجیب ترین مسیرها فقط سکوت کنم و پا بزنم و به مسیر یابی خدا اطمینان کنم.

من با تمام وجودم پذیرفتم که خدا بهترین مسیریابی ست که تا به امروز دیدم. خدا بهترین تصمیمات رو میگیره و بهترین نقشه ها رو برام میکشه.

من دارم یاد میگیرم که در طول مسیر فقط چشمام رو ببندم و از برخورد نسیم خنک با صورتم در کنار همراهی دائمی با خدا لذت ببرم.

در سخت ترین شرایط گاهی میترسم، در چنین مواقعی خدا در حالی که با سرعت رکاب میزنه برمیگرده و بهم چشمکی میزنه و میگه تو فقط رکاب بزن، هیچ موقع اوضاع از کنترل من خارج نمیشه، هیچ موقع.

 

جاتون رو با خدا عوض کنید. خدا دوست داره جلو بشینه.

 

برقرار باشید. 

 

AMIN-JAFARI

11 دیدگاه

به گفتگوی ما بپیوندید و دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید.

  • سلام استاد عالیقدر و توانا درنوشتن .خیییییللللی مقاله تان شگفت انگیز بود.یک داستان حقیقی وپر از راز و تامل برانگیز و خواندنی.اینقدر آرام شدم که میخواهم باخدا یکی شوم در اوغرق شوم،یکی شویم.درحین خواندن مقاله نمی دانستم گریه کنم یا بخندم ولی با صورتی غرق در اشک میخندیم.وبه خودم میبالیدم که چنین خدا و چنین استادی دارم. خدای مهربون و استاد عزیزم به خاطر داشتنتون به خودم می‌بالم.

    • سلام خانم سعیده
      ممنونم بابت محبت شما. من واقعاً تمام تلاشم رو میکنم که بتونم خیلی ساده و خودمونی و با چاشنی طنز مطالب رو برای شما باز کنم و به شما کمک کنم که مسیر صحیح رو پیدا کنید. البته که خدا این وسط نقش خیلی خیلی خیلیییییییییییییییییییی پررنگی داره در نوشتن این مقاله ها.

      • سلام آقای جعفری رقیه هستم چه داستانه جالب وزیبا دلنشین بود با توجه به داستان تون که خیلی ساده و خداراوصف کرده برای هر انسانی که خدارا چطور باور کرده وچطور تو زندگی ها قرار داده وما گاهی اوقات نه همیشه بنشینم وبزارم خدا دست به کار بشه ولی ما به خاطر ترس؟ایمان ضعف باور نداریم که خداواند تواناتر وپر قدرت از ماست وچه زیبا وباچه آرامشی اوضاع ومسایل زندگی حل میشود ماهمیشه به خودم وقدرت وتوانای خودم فکر میکنم همیشه خدار را فراموش مکنم وقدرتش که میتونه بهتر ازمن باشه اگر بزار خدا خودش دست به کار بشه از خدا میخواهم ایمان وباور روز به روز بیشتر بشه وبا دیدن داشته هام ومعجزات خدا دوچرخه زندگی م بدم تا خداواند با پاهای پر قدرتش پا بزنه ممنون که هست آقای جعفری واقعن اینجور داستانهای ساده وشیرن در وصف خدا وقدرتش را دوست دارم

  • به نام خدا
    یلدا هستم هنر جوی دوره
    متن بسیار زیبا وآموزنده بود مثل همیشه
    با زاویه دید بسیار متفاوت وزیبا
    من همیشه فکر می کنم بایستی به خدا
    امیداوار باشم چون همیشه با ماست
    ولی این ترس رو داشتم که نکنه این
    کار درست از آب درنیاد
    وشما با این متن زیبا چه خوب این موضوع
    برای ما باز کردید
    استاد عزیز در مورد کاری در حال ترید بودم
    که این متن زیبا رو خوندم ولذت برم
    حالا کاملا اطمینان دارم با وجود سختی کار
    باید همه کارها رو بسپارم به خدا وخودم هم
    پشت سرش رکاب بزنم
    بی نهایت از شما ممنون هستم🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹

    • سلام خانم یلدا
      تقوی یعنی ایمان به خدا و ترس یعنی شِرک به خدا.
      تنها و تنها گناهی رو که خدا گفته هرگز نمی بخشم شِرکه.
      هر موقع ترسیدید بدونید بنده شیطان شدید.
      همراهان خدا نه میترسند و نه غمگین می شوند چون خدا جلو نشسته و با قدرت رکاب میزنه.

  • سلام اقای جعفری از شما متشکرم به خاطر مقاله های زیبایی که برامون میفرستن.مقاله شما هر روز یه در رو برای من باز میکنه . یه در که هر روز منو به خودم و خدای خودم نزدیکو نزدیکتر میکنه منو روشن میکنه که امدن به این جهان چقدر میتونه جالب باشه جقدر زندگیم میتونه هیجان انگیز بشه و این که هیچ وقت تنها نیستم یکی که هیچ قدرتی از اون بالا تر نیست با منه .خیلی از شما متشکرم به خاطر تمام نوشته هاتون که راحته و صمیمی .

  • درود و مهر امین جعفری عزیز
    این مقاله هم عالی تر از عالی بود جان کلام بود خدا دوست داره جلو بشینه..!
    در یکی از روزهای زندگی ام که تازه تغییر مسیر داده بودم و در حال تجربه های جدید بودم که من به آن می گویم تولد دوباره و دعوت خداوند ، برخوردم به چند برگ از کتاب مقدس ، که با صدایی زیبا از یک خانم مسن خوانده می شد با شنیدنش حسابی یکه خوردم که شیدا تو چه سخت می بینی و زندگی چه آسان است آنچه که خانم زیبا می خواند این بود ( من تو را آفریدم از خودم و از خودم تو را به درک الهی رساندم حالا چرا کوله بار سنگین ات را به تنهایی به دوش می کشی من شانه های تو هستم اما تو انتخاب می کنی خودت بکشی هرگاه به من اعتماد کنی و کوله بارت را به شانه های من بیندازی هر روز سبک و سبک تر می شوی و کوله ات خالی ، هر چقدر بیشتر مرا بخواهی تا کمکت کنم فارغ تر قدم بر می داری حالا انتخاب توست کوله بارت را به شانه های من بدهی یا پشت خودت حمل کنی) و من از آن روز تصمیم جدی گرفتم که شانه های خدا را بپذیرم و کوله بارم را به او بدهم ، و هر روز سبک و سبک تر شدم آنقدر فارغ که دیگر اب در دلم تکان نمی خورد..
    حالا این مقاله هم مصداق همین است
    من معجزه اعتماد به خداوند را هر بار به شکل زیباتری در زندگی ام می بینم …
    خدایا شکرت شکرت شکرت..

    تشکر ویژه امین جعفری عزیز
    شانه های خداوند مادام همراهتان باشد..آمین🙏🙏🌹🌹

    • سلام سرکار خانم عابدی
      چقدر عالی بود متنی که نوشته بودید، سپاسگزارم، واقعاً باید تمام کارها رو بندازیم روی دوش خدا و اجازه بدیم خدا تمام کارهامون رو سامون بده.
      یه روزی یه استاد عزیزی داشتم که می گفت من اینقدر کارهام رو انداختم روی دوش خدا که بعضی از اطرافیانم میگن، تو داری از خدا سوء استفاده میکنی و من در جوابشون می گم سوء استفاده از خدا یه هنره که باید یاد بگیرید.
      موفق باشید.

  • چه هوایی … چه طلوعی !
    جانم…
    باید امروز حواسم باشد که اگر قاصدکی را دیدم،
    آرزوهایم را بدهم تا برساند به خدا…!
    به خدایی که خودم میدانم!
    نه خدایی که برایم از خشم، نه خدایی که برایم از قهر،نه خدایی که برایم زغضب ساخته اند.
    به خدایی که خودم میدانم!
    به خدایی که دلش پروانه اس …
    و به مرغان مهاجر هرسال راه را میگوید …
    و به باران گفته ست باغ ها تشنه شدند!
    و حواسش حتی به دل نازک شب بو هم هست که مبادا که ترک بردارد!
    به خدایی که خودم میدانم …
    چه خدایی….جانم !

دیدگاهتان را بنویسید