بلاگ

جلسه دهم کارگاه فرمول رسیدن به خواسته ها

خیلی خوشحالم می کنید اگه دیدگاهتون رو در خصوص این جلسه برام بنویسید

سپاسگزارم

اشتراک گذاری:

مطالب زیر را حتما مطالعه کنید

15 دیدگاه

به گفتگوی ما بپیوندید و دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید.

  • سلام جناب جعفری، استاد عزیز
    بعضی وقتا هر چند بار که فایل رو گوش میدم، هیچ دیدگاهی نمیتونم ثبت کنم!!
    البته بجز تحسین!!
    با خودم میگم من که هیچ حرفی ندارم به این اضافه کنم!! انقدر که مبسوط و اصل کلام است فایل های شما…
    سعدی می گفت :
    بر حدیث من و حسن تو نیافزاید کس
    حد همین است سخندانی و زیبایی را
    البته او خود نیز به درستی واقف بود که در ادب پارسی ختم کلام است. . .!
    سپاس فراوان که نور آگاهی منتشر می کنید.
    جز این به نظرم نیامد بنویسم، اگر نامربوط بود مرا ببخشید.
    فیض بسیار بردم… 👌👌🙏🙏

    • ممنونم جناب کریمی
      به بنده لطف دارید
      شما بسیار باکمالات هستید و بنده رو چوب کاری می فرمائید
      خوشحالم که از شما می آموزم

  • بنام خدا
    من باید بنویسم،فکر کنم،بدانم،خدایا کمکم کن،حالم خوبه،خوب خوب،حالم شاید هم بد باشد ،بد بد،نمی دانم ،توصیفش امری نا ممکن برایم است.
    یک روز نمی دانم،یک ساعت از داشته ها انباشته می شوم،می پندارم که همه دانش عالم را دانسته ام،درک می کنم،!
    می خوانم،ذوق می کنم،و بعد به خویش و جنون خویش می خندم،!
    در عین تنهایی سنگینی نگاه دیده گان را بر شانه هایم تحمل می کنم!
    همه نظاره گر من هستند و منتظر! و من در سکوت خویش غرق ! ودر این همه تنهایی و سکوت انتظاری جز شنیده شدن ندارم!
    در سکوت مرا می نگرند و در هیاهو و فریاد هیچ نمی خوانندم!
    زمانی در خود می گنجم و شناخته شده ام،!
    هر گاه سازه خویش بافته را پوشیدم دیگر غریبه ای بیش نیم!
    نمی دانم که می دانم ،
    یا می دانم که نمی دانم!
    متحیر از این همه ….!
    گوشه هیاهوی اتوبان عزلتم می گردد و فریاد می زنم در خیابان ،یافته ام را و کوس رسوایی سر می دهم که این منم! و ساعتی دگر در آرامشی ،سکوت اختیار می کنم و وامی مانم از بودن و هستن !
    و امید بر می دارم بر نبودن و خجلت از کرده!
    نمی دانم!
    انگار زیبایی ایست در عین رسوایی!
    و زشت نمایان می شود این من در خویش گرفتار!

    در کودکی آموختم همه چیز را خود بایدم اموخت،حرارت گرم است ،دست زدم و سوختم!
    پدر نظاره گر بود و مرهم نهاد،!
    از بلندای ایوان افتادم و شکستم مادر مرا مرهم بود!
    آموختم ارتفاع را
    آموختم حرارت را
    زیبا بود!
    می سوزاند،می شکند!
    آموختم راه ورود غذا به تنم دهان است،
    خود آموختم،!
    آنقدر کابین سفر کرده سوپ را بر سر و چشم خود ایستگاه کردم تا راه را یافتم،!
    همه نظاره گر بودند و خوشحال از یافته هایم،با خنده هایم خندیدند و گریه هایم بیداری آنان را بنیان نهاد!
    زیبا بود برایشان و برایم این همه آگاهی و خویش یافته!
    پس چه می شود که این همه زیبایی ادامه نمی یابد تا ….!
    دیگر حرارت نمی سوزاند،آیا؟
    یا که ارتفاع دیگر شکننده نیست؟
    چرا زمانی که اعتماد به نفس باید رنگ و بویی تازه گیرد ،همه پیش مرگیم!؟
    چرا دیگر خندیدن ها باعث نمی شود خندیدن را؟
    می شود تمسخر !
    دیگر اشک آیا دلی نمی سوزاند،تمساح چه کار می کند این میان؟
    چرا همه چیز دروغ انگاشته می شود؟
    در جایی که باید شکل دهد نو جوانی را غرور را!
    دیگر یافته ام برای کسی حس غروری را بر نمی انگیزد!
    چرا برای یافتن راه های ورودی دیگر برای کسی دست نمی زنیم!
    آیا باید راههای نشان شده و از قبل چراغانی را پیمود،من هم راهی یافته ام ،کسی نمی آید، باشد ،من چرا نباید به راه خویش روم!
    راه من هم خدای خود را دارد!
    مگر قرارمان نبود نظاره گر باشیم و راهنما ،کژی و راستی را فقط بنمایانیم؟
    و حرارتش را مرهم و شکستش را زخ بندیم؟
    و اگر چنین نکنیم و خود سوزیم و خود شکنیم،بر جایش! چه بسا شاهد خود سوزی و خود شکستی خواهیم بود که دیگر نه مرهمی را علاج حرارتش و نه توان بند زدن شکستی در غرورمان باشیم!

    من که چنین سوختم و شکستم !
    دل بستم به عایق حرارتش! گر مایی نداشت!
    دل بستم به بندش و جز صدایی از شکستش نصیبم نشد!

    رفتم،رفتم،سخت شدم! پخته شدم!
    قالبی بسته شدم!
    کوره رفتم به امید کوزه!
    و چقدر داغ ! من که سوختم ! شکستم! خرد شدم!

    به امید آنکه شاید کودکی سازد ازم سوتکی و فوت کند در بر من!
    و چه آیا شاید ،بشنوندند مرا!
    و تمام و والسلام!

    ولی ای دوست ! من نه خاکم نه گلم!
    که شوم کوزه و کوره شود مدفن من!
    که بسوزم ،شکنم!
    و نه حتی گل سرخی که شود با وزش باد روان!
    و بمیرد با آن!
    و فقط خاطره ای ماند از او!
    من چیم ؟
    یا که کیم؟
    من همی انسانم!
    خاک من خاک رس نیست!
    روح من آب نی است!
    پختگی ام کوزه نبود، حاصل کوره نبود!
    گل من سوت نشد ،
    تن من مخزن یک فوت نشد!

    تن من سازه دستی ایست که ز خود در تن من روح دمید.

    من کیم؟
    نا شکری!
    او چه گفت؟ یا که چه کرد؟
    گفت : بیا !
    من تو را خواهانم،
    ولی اما تو چه ؟!
    تو مرا می خواهی؟
    یا هنوز خود رانی؟
    ولی اما ،من همی قره به خود ، !
    خود خواهم!
    من هنوزم رانم!
    او بسوزد! شکند!

    ولی ای یار نه سوزی- شکنی!

    تو مرا مرهمی و آرامش.
    تو مرا راهنما.
    تو مرا کار گشا.
    تو مرا همراهی.

    من تو را بد فهمم!

    تو مرا سد شوی از افتادن-بشکستن!
    تو مرا حاصلی از سوختن و نیست شدن!

    ولی اما ای دوست – استادم!
    چقدر سخت بود فهمیدن!
    رفتن و ماندن!
    نوشتن
    گفتن
    ذهن من در گیر است،پوچ ،پوچ است!
    می نویسد ،گوید!
    این همه ضد و نقیض،!
    سوختن و گل دادن؟
    ماندن و رفتن ها؟
    من همی زاده آبان ،ذهن من تیر شود بر جانم!
    من ندانم! دانم؟
    من نویسم،خوانم!
    من هنوز هیچ ندانم!
    تو بگو! منتظرم! خواهانم!
    آشفته!
    تشنه ام ،آب نخواهم!
    گشنه ام نان نتوانم خوردن!
    من چه ام ،انسانم؟
    من بهم ریخته ام ! ایستادم!
    در سکوت فریادم! من ز فریاد سکوت خواهانم!
    من اگر باز بگویم که خدا می خواهم!
    می شود آیا؟
    من به خوانم که بخواهم ! او مرا یار شود آیا؟
    و سپاس استادم.
    حال من خوب بود من دانم!
    او همی خواسته است و مرا بس.
    من همی مجنونم!

    • سلام و درود بر مرد بزرگ جناب استاد رمضان عزیز
      و مُراد فقط حال خوش بود
      وســـــــــــــــــــــــــــلام

  • سلام استاد این فایل تون عالی بود خیلی دوستش داشتم شاید این روزها تنها چیزهایی که منو ارام میکنه گوش کردن به فایلهای شما باشه درسته همیشه تمرین انجام نمیدم ولی سعی میکنم من بعد بیشتر. متعهد باشم گوش کردن به حرفهای شما و حس خوبی که از فایلها میگیرم منو ارام تر میکنه و کمک میکنه که ذهن و رو درسکوت نگه دارم و ذهن چموش ام هر لحطه منو وارد بازی جدیدی نکنه استاد باز امشب با این فایلتون به خودم هی زدم که داد بیداد که تو تسلسم نیستی هنوز و اگ. تسلیم صدرصد بودی تلاش ات رو تمام کمال انجام ندادی ممنون که دوباره حالم رو با این فایلها خوب میکنید ممنون که منو با خدای درون ام اشتی میدیدمرسی استاد

    • سلام وعرض اداب
      فراموش کردید اسم زیباتون رو بنویسید
      خداروشکر که این فایل تونست حالتون رو خوب کنه
      ممنونم بابت ثبت دیدگاه
      مشتاقانه منتظرم که بیشتر بنویسید و تمرین انجام بدید چون بسیار زیبا مینویسید.
      موفق باشید.

  • به نام او که با سپاسگزاریش بندها رو پاره میکنیم تا پیشرفت کنیم وبه نام استاد فرهیخته که اگه خدا سر راهم قرارش نمیداد امروز از جهل خود مرده بودم..سلام استاد جان در این با نفسا به یکباره وبه اجبار دور افتادم ازنور امیدولی از پا نیفتادم همه چی به هم خورد تا نا به هنگام خود بخود وصل شدم وفایلها نمایان شدسر از پا نمیشناختم ولی دراین مدت هنز فری تو گوشم بود ودر هر شرایطی فایلهای قبلی رو گوش میدادم تا مبادا ذهن شیطانی دورم کنه از راه پاک وبی آلایشی که استاد جان برام به اذن الله هموار کرده بود البته که نتواند چون من پالایش شدم وزمین وجودم آماده بذر آگاهی وتشنه یادگیری بود که به اذن الله دوباره وصل شدم به اصل وجودم این شش فایل را دراین چند روزچندین بار گوش دادم با گوش جان واعماق وجودم درک کردم واین ده فایل فرمول رسیدن به خواسته ها رو جمع بندی کردم در فایل اول متوجه شدم افسرده نیستم وهمه چی رو دروجود خدا میبینم که تمامیت من از آن اوست با توکل به خودش وتلاش من بقول شما پرنده خوشبختی دوتا بال داره فیزیکی ومتا فیزیکی تلاش وتوکل بقیش با اوس کریمه..فایل دوم متوجه شدم بعضی چیزها رو خودم خلق کردم پس انداز کردم ولخرجی نکردم تا تونستم ماشین بخرم گوشیمو عوض کنم ویا غذاهای جدید خلق کنم عزمم رو جزم کردم وخدا هم کمکم کرد ویا حتی خودم خواستم زندگیمو عوض کنم ویه انقلاب درونی وبیرونی کردم خونمو عوض کردم آدمهای دورو برمو عوض کردم خودمم تغییر کردم وشد آنچه باید میشد وماحصلش اینکه همه اخم میونن این چش شده چرا گوش به حرفامون نمیده نمیاد نمیخوره انجام نمیده نه میگه به خواسته هامون واین موهبت رو از آموزه های ناب شما استاد گرانقدر گرانمایه دارم وسعی کردم خدای واقعی خودمو بشناسم و آرامش داشته باشم که شکر خدا دارم ..فایل سوم تلاش کردم فاصله بین ذهن وروحم رو کم وکمتر کنم وتمرین کردم حال خوب داشته باشم ومدام درحال شکر گزاری هستم واصلآ به ذهنم ونجواهاش گوش نمیدم وتوجه کامل به روحم دارم ویا حد اقل سعی میکنم که حضور خدا رودر وجودم رنده کنم وبا توکل به اسم اعظمش پیش برم البته که کامل نه دارم سعی میکنم ایمانم راصددرصدی کنم تا بتوانم از این بحرانها بگذرم ومدیریتشون کنم وباید تکامل خودمو طی کنم آزمون وخطا میکنم تا بزرگ بشم وخردمنددر فایل چهارم به دنبال خدای واقعی میگردم به ظاهر خدایی دارم در ذهنم کامل ووافی ولی در واقع زنرگیمون نشون میده تاچه حد درسته منم خدا رو فقط لق لق زبون میشناسم دراین مدت خدای واقعی رواز خدای ظاهری تمیز بدم سخت بود وطاقت فرسا ولی تاحدودی موفق بودم کامل نه تونستم بر ترسهام غالب بشم باهاشون برخورد کردم وازشون عبور کردم از گوشه دنج تنهایی رهایی پیدا کردم وخودمو شناختم ودیگه میدونم از زندگیم چی میخوام آرزوهامو به واقعیت تبدیل کردم به کسی کینه ندارم نفرت ندارم راحت میبخشم واز آرامش که دارم متوجه میشم راه رو درست اومدم فایل پنجم تادهم که به یکباره برام باز شدمنو متحیر کرد من خودمو صددر صد مقصر مشکلاتم میدانم در هر کشوری باشم باهر شرایطی تا خودمو از درون نسازم بقول خودتون نکوبم ار نو بنا نکنم آش همون آش وکاسه همون کاسه دارم رو خودم کار میکنم وهیچکس رو مقصر نمیدونم جز خود خودم ودارم تلاش میکنم برای تغییر وضعیت وخدا زندگیمو درجهتی قرار داده دارم بیزینس میکنم ووضعیت مالیم کمی بهتر شده خدا هست وبرام کافیه تلاش وتوکل وخدا وفهمیدم که اگر حضور خدانبود من نمیتونستم این همه چالش رو مدیریت کنم وخوشبختانه قدم به قدم با کمک مثلث سه ضلعی خدا استاد ضمیر ناخودآگاه تونستم موفق بشم کامل نه خمیر هنوز آب میبره 😄استادانی چون مولانا حافظ سعدی قطعآ به متبع اصلی وصل شدن وخود خدا را شناختن که توانستن کتابهایی بنویسن منبع دانش والهاماتشان خداس .باشد که ماهم به این منیع لایتناهی دست پیدا کنیم ..آخ استاد جان روی چه نکته ظریقی دست گذاشتین انقلابی درمن لوجود اومد زانو در بغل با ضمیر ناخوآگاهم مذاکره میکردم که وااااای چه شد این همه ادعا من الم بلم جیم بلم خوش اخلاقم مهربانم مردمدارم همش از پدرم نشآت میگرفت ومن به خدکم گرفتم کاخ منیتم به یکباره سرم خراب شد تلاشی براشون نکرده بودم جزیی از شخصیتم بدون از بچگی ذاتآ مهربون بودم از خودم چی داشتم مشتی خصوصیات بدرد نخور که نگم بهتره .باید روخودم کار کنم تا خصوصیات خوب بسازم که خودمو دوست داشته باشم قضاوت نکنم وووو همه چی با اذن خود خداس وجود من توهپی فت به فرمان خودش بود ومن ظرف وجودیم را بزرگ میکنم تا از نعمتهایش استفاده کنم ورشد کنم ومهارتهای عالی از این کارگاه فوق العاده کسب کنم هرچی زمین بخورم بلند میشم هرچی نه بشنود نشنیده میگیرم وپاندول ساعتمو از یک سمت میکشم میکشم باتلاش ومشتکار تا خدا برش گردونه جهت مخالف ومن به ساحل امن آرامش وآسایش وزندگی پرفکت برسم باتوکل برخودش.از استاد فرهیخته که درخت دانششونو با آموزش به ما آبیاری میکنن کمال تشکر رو دارم …خدایا خودت میدانی که کسی بجز تو وجریان روح الهی نمیتونه مارو از زندان ذهن نجات بده سپاسگزارم

    • مرحبا به خانم خالقی
      شما از اون دسته آدمهایی هستید که از رنجهاتون گنج میسازید
      تو این فرصت که تایم داشتید و فایلها بر اساس برنامه ارائه نشد بجای نق زدن و غر زدن برگشتید و مرور کردید و جمع بندی کردید
      و به این زیبایی اینجا برامون نوشتید
      من بسیار از شما تشکر میکنم بخاطر تعهدتون
      مرحبا به شما
      فوق العاده بود.

  • سلام به استاد عزیز
    شیدای عزیز اشاره به همسویی کردن که برای من هم بسیار جالب بود .
    وقتی دست به قلم میشم که تمرین رو انجام بدم ناخودآگاه چیزهای رو مینویسم که خودم بعد از خوندن اش به خودم میگم من کی و چطوری صاحب این باورهای زیبا شدم ؟ البته مراقب تکبر و غرورم هستم و همیشه به خودم یادآور میشم که تو هنوز قطره ای از اقیانوس هم نیستی !
    و جالب اینجاست که عملکردهای روزانه ی من ، اتومات دارن تغییر میکنن انگار یکی کنترل از راه دور گرفته دستش و داره دست و پاهای من رو ، جور دیگه ای به حرکت در میاره ….
    و بعد وقتی میام جلسه ی مربوطه رو پلی میکنم و به قول شیدای عزیز همسویی ها رو میشنوم ، چیزی که بیشتر منو شگفت زده میکنه اینه که چه نا محسوس و لذت بخش رشد میکنی و وقتی که فقط توجه ات به سمت خودت هست ! و سرت رو بالا میگیری میبینی توی یه جهان ذهنی قرار داری که همون آدمها ، همون اشیا ، همون طبیعت ، همون خدا، الان یک رنگ و بوی دیگه ای دارن …. فقط کافی بود که من خودم رو معماری کنم … استاد عزیز من از این راه معماری کردن خودم بسیار دارم لذت میبرم دلم میخواد هیچ وقت این مسیر تموم نشه فارغ از نتیجه ، همچنان ادامه داشته باشه . هیجان کشف معماهای زندگی ، حل مساله ، خواندن فکر خدا ، خواندن پیام موجود در دل چالش ها و تضادها … داره واسم لذت بخش تر از رسیدن به نتیجه و خط پایان میشه ، چون وقتی به خط پایان میرسی انگار به سکون میرسی و شبیه یک آب راکد میشی … شاید دلیل اینکه ما آدمها تلاش میکنیم که به خواسته هامون برسیم و بعد از رسیدن ، بعد از مدتی دچار دلزدگی میشیم و واسمون عادی میشه به خاطر همین باشه که زندگی رو در خط پایان ، در نتیجه ، جستجو میکنیم ! و این باور ما شده که زندگی یعنی هرچه زودتر باید به خط پایان برسیم !

    با خودم فکر میکنم اگه بهم بگن مسیر خود شناسی و خدا شناسی یک سال دیگه تموم میشه و تو به خط پایان میرسی و میشی یک انسان کامل همه چی دان ، راستش اصلا خوشحال نمیشم ! انگار دلت میخواد همچنان خدا در پشت پرده باشه و تو در جستجوی حقیقت ….
    من فکر میکنم که این باور که( آخه کی تموم میشه ) داره انسان ها رو نابود میکنه … و آرامش رو از ما گرفته …. یکی مثل شما وقتی قیام میکنه و میاد بلند بلند فریاد میزنه در گوش جوان امروز ، و میگه تمام شدنی در کار نیست … تا هستی باید بری …. آرامش عجیبی بر جان و دل آدم وارد میشه … وقتی میگید زندگی یک پاندول همیشه در حرکته و کار ما نظم دادن روزانه به بی نظمی های زندگی هست !
    وقتی میگید هرچه قدر پاندول زندگیت رو به سمت بی نظمی و رنج بکشی ، از اون طرف شادی بزرگتری در انتظارت هست … این آگاهی ها هروز داره جسم و ذهن و روح رو به سمت هماهنگ شدن میبره ….
    حالا میفهمم که چرا اکثر مردم دنیا افسرده هستن . اونا یا بهتره بگم( ما) آدمها پاندول سمت چپ مون رو که همون خواسته ها و آرزوهامون هستن رو بسیار بالا تصور کردیم اما هیچ وقت به این فکر نکردیم که در قبالش باید پاندول رو به همون اندازه بهدسمت راست بکشیم و بها پرداخت کنیم و هروز باید از دل بی نظمی ها عبور کنیم تا به سمت چپ پاندول زندگی پرتاب بشیم .
    و این نگاهه، خیره شده ی، خشک و خالی به تابلوی خواسته ها و آرزوها ، نگاه خشک و خالی به پول و ثروت و ماشین و خونه ی لوکس ثروتمندان ، نگاه خسک و خالی به حال خوب افراد موفق ، باعث شده ناخودآگاه ، تابلوی آرزوها در ذهن همه ی ما حک بشه ، مخصوصا جوانان امروزی که در کسری از ثانیه از طریق فضای مجازی، بسیار نا محسوس تابلوی آرزوها در ذهن شون ساخته میشه و خودشون خبر ندارن ! و اما دریغ از توجه به بهایی که از بابت اشون باید پرداخت بشه … و نتیجه ی این ناآگاهی، شده ، افسردگی ، شده حس ناکامی در دل مردم و جوونا ، شده حس بداقبالی و بدشانس بودن ، شده حس هیچ گاه نرسیدن …حس پوچی …
    چقدر زیبا بود این جمله : یا به اندازه ی تلاشت آرزو کن ، یا به اندازه ی آرزوهات تلاش کن .

    این جلسه ی شما باعث شد من خیلی از خواسته ها و هدفدهایی که بهایی از بابت اش تعیین نکرده بودم رو فعلا پاک کنم چرا که وجودشون جز آزار روحی خودم هیچ چیز دیگه ای به ارمغان نداشت . با خودم گفتم اگه یه روزی از ته قلب ات اونا رو میخوای، و واست شده مثل هوا . بشین بنویس چه بهایی از بابت اش حاضری پرداخت کنی ؟ اونوقت میتونی اون خواسته رو توی تابلوی ذهنت بنویسی .
    استاد قبل از آموزش های شما ، من و همسرم دنبال داشتن چیزی بودیم که از بابت اش دنبال راه حل میگشتیم ، و وقتی میدیدیم که مثلا فلانی رفته اون کار رو کرده یا اون چیز رو خریده با خودمون تعجب میکردیم و گاها سرزنش ! که چرا ما نمیتونیم ! ؟
    وقتی خوب به زندگیش دقیق شدیم دیدیم اون فرد خودش رو وارد یک رنج هایی کرده ، تقبل تعهدهای میلیونی ! ، کم خوابی ، تقبل ریسک بیشتر ، غوطه ور شدن توی چالش های اقتصادی! کلاس های آموزشی ! مهم نبودن حرف و قضاوت مردم ! تقبل پرونده های شکایتی و دادگاه رفتن !!!

    که وقتی به خودمون نگاه کردیم دیدیم ما اصلا حاضر نبودیم وارد این شرایط بشیم ! ، که اسم اش ، همون پرداخت بها بود !
    خیلی راحت اون خواسته رو از دلمون پاک کردیم . چون جز خودآزاری چیزی به دنبال نداشت . به خودم میگم هر وقت آماده ی پرداخت بها شدی ، هر وقت آماده شدی واسه وارد شدن به شادی ، از کوچه ی بی نظمی ها عبور کنی ، اونوقت اون خواسته و اون آرزو رو طلب کن !
    استاد این جلسه بی نظیره . هر فرد افسرده و ناکامی رو شفا میده …
    اون مادری که غصه ی پسر جوونش رو میخوره رو شفا میده …
    اون جوونی که در حسرت داشتن ماشین و خونه ی لوکس هست و با حسرت و خشم درونی به افراد ثروتمند نگاه میکنه رو شفا میده…

    اون زن و مردی که غصه ی رابطه سرد زندگی شون رو میخورن و با حسرت به روابط موفق دیگران نگاه میکنن رو شفا میده …
    اون خانمی که نازا هست و فکر میکنه بچه دار نمیشه رو شفا میده ( که من به شخصه از این جریان تجربه ی عجیب و غریبی دارم ) …
    اون فرد بیمار که میگه بیماری صعب العلاج دارم ( ….
    اون فرد معتاد که دائم میگه من نمیتونم … !
    اون جوونی که میگه زن ، زندگی ، آزادی … اما بهای اشتباهی داره پرداخت میکنه !
    و خیلی چیزهای دیگه … که من ادعا نمیکنم که الان همه چی تمام شدم … ولی از اینکه آگاه شدم و به آرامش رسیدم همین بسیار ارزشمنده و این بار در حرکت و تلاشم خودم رو مسول تمام و کمال میدونم !

    استاد من به این آگاهی رسیدم که ما آدمها یا :
    ۱. توی جهل مرکب هستیم ؛ یعنی یا اصلا نمیدونیم که باید بها پرداخت کنیم ! و تابلوی خواسته هامون رو بزرگ مینویسیم و فقط خودمون رو دچار افسردگی و ناتوانی و احساس ناکامی میکنیم ‌ ، که من اسم اش رو میذارم خود آزاری …
    و یا اگه میدونیم که باید بها بدیم ؛ بهای اشتباهی پرداخت میکنیم و بدتر خودمون رو داغون میکنیم و زمین و آسمون و مملکت و صاحب مملکت و خدا رو مقصر میگیریم و آشوب میکنیم …

    همه ی اینها ناشی از اینه که همیشه فکر میکنیم همه چی رو میدونیم ! من از این فایل به این آگاهی رسیدم
    پاندول سمت راست زندگی:
    ۱. اول تعیین بها
    ۲ .تعیین هدف
    ۳. حرکت و اقدام هوشمندانه به همراه باورهای درست ( مرحله ی ایمان و توکل)
    ۴. تمامیت داشتن ( مرحله ی ایمان و توکل)
    ۵. رها سازی و سپردن به خدا
    ۶. منتطر سمت چپ پاندول زندگی بودن ،نه بر اساس خواسته ی دقیق خودم ، بلکه بر اساس تشخیص و مصلحت خدا .
    و این گردش آونگ زندگی تا آخر عمر ادامه خواهد داشت …
    چون رسیدنی در کار نیست … هر بار اندکی که میروی رسیده ای ….

    سپاس از استاد عزیزم. و بی نهایت محتاج امداد الهی هستم .

    • ***دوستان عزیز بارها و بارها این کامنت رو مطالعه کنید****

      عجیـــــــــــــــــــــــــــــــب خوب بود این کامنت
      به من که خیلی چسبید
      من رو برد به تمام روزهایی که اشتباه فکر میکردم
      من رو برد به روزهایی که همه چیز رو وارونه فهمیده بودم

      خیلی خیلی خدا رو شکر میکنیم که در این مسیر هستیم، همگی با هم داریم رشد میکنیم و به دید خوبی از زندگی میرسیم.
      همونطور که اول کامنتتون گفتید که وقتی مینویسم یعد که می خونم نمی دونم چطور اینا رو نوشتم، من هم وقتی فایلهایی که آماده میکنم رو گوش میدم میگم چطور به همچین دیدگاه جالبی رسیدم؟

      اصلاً قصدم تعریف نیست، در کمال تواضع و فروتنی عرض میکنم که همین یه جلسه می تونه یه کارگاه باشه. میشه روی همین یه جلسه کلی صحبت کرد. این جلسه اصلاً قیمت نداره. چون میتونه ذهن ها رو روشن کنه و مسیرها رو هموار کنه و دلها رو آروم کنه..
      من هر چی بدفهمی برای خودم تو این یک دهه جمع شده بود رو سعی کردم تو این یه جلسه بیان کنم. و شفاف سازی کنم که کسی مسیر رو گم نکنه.
      چون ذهن ما داره بمباران میشه با اطلاعات، با دیدن زندگی های لاکچری، خانه های آنچنانی، ماشینهای چند میلیاردی، باغ و استخر و ویلا، تفریحات لوکس و… واگه اطلاعات این جلسه نباشه درگیر توهماتی میشیم که زندگی ما رو نابود میکنه.

      ممنونم که انقدر کامل و زیبا مینویسید.

  • باسلام خدمت استادمهربان آقای جعفری…
    استادخداقوت….این سبک آموزش شماعالیه …
    من تاحالااین سبک راندیدم برای همینه که من وقتی ازسبک آموزشتون مطلع شدم زوددرهپی فت شرکت کردم…
    منکه به خودم قول دادم که تاجایی که بتونم پیروآموزشهای شماهستم …
    ازآموزشهای شماخیلی نتایج خوبی درزندگیم نمایان شد… بهترین نتایج آرامش درون پیداکردم..
    وخیلی دروجودم تغییرات مثبتی پیداشد، که حتی دیگران هم متوجه شدند..
    من خیلی آگاهترشدم وخیلی چیزهارایادگرفتم…
    وهمیشه سعی میکنم درلحظه باشم ..
    وجدیدا خیلی روی من حال حاظرم کارمیکنم .که منیتم راقربانی کنم..
    ازخدامیخوام که بمن یاری بده که درکنارشما رشدکنم وآگاه ترشدم.. استادیه دنیاسپاسگذارم..🌷🙏🤲❤

    • ممنونم خانم عسچری
      باعث افتخاره که در کنار شما هستم و با همدیگه این مسیر رو طی میکنیم
      با دوستان خوبی مثل شما این مسیر خیلی دلپذیرتره.

  • ⚘درود و مهر امین جعفری عزیز
    ✅ من که همیشه تسلیم آموزش های عالی تون هستم و مو به مو متعهدانه عمل می کنم و نتایج فوق العاده ای هم در زندگی کسب کرده ام
    اما تفسیرات شما در این فایل کاملا منو آچمز کرد
    اگر خودم اعتراف کردم خدا کافی ست پس اگر نتوانم این جمله را عملی کنم در زندگی نهایت بی خردی ست
    حق با شماست اگر تشخیص من کفایت خداست پس عوامل بیرونی کیلویی چند…
    من بیشتر از همیشه دستانم به حالت تسلیم همینجا در همین لحظه بالاااااست🤚🤚
    خوشحالم که امروز دوباره دوباره حس قوی ایمان به الوهیت و توانایی های الهی ام را در وجودم گوشزد کردید
    همین امروز با چالش بزرگی صبح بعد از شنیدن فایل تون دست و پنجه نرم می کردم و همانجا خودم را محک زدم چقدر خدا کافی ست شیدا؟
    همانطور که طبق برداشت ها و تصمیماتم لابی تلفنی میکردم تا مسئله را به نتیجه قابل قبولی برسانم صدای قلبم را می شنیدم که می گفت تلاشت را بکن و بسپار شیدا خدای تو به شدت کافی ست تلفنم تمام شد ذهنم را ساکت کردم رفتم پیاده روی حالم خیلی خوب شد دیگر نگرانی نبود و چند ساعت بعد خبرهای بهتری از چالش مذکور به من رسید و باز گفتم خدایا شکرت شکرت که سپردم و زود جوابم را دادی…
    حتی به همسرم هم گفتم نباید نگران باشیم باید دنبال راه حل باشیم گفتم ته ته دلم می گوید همه چیز درست می شود و نتیجه دلخو اه من می آید
    پوسخندی به من زد و گفت چندین ساااال است که می گویی نتیجه دلخواهت می آید ولی….
    منهم در پاسخ گفتم خوب چه کنم شهود به من میگوید انجام خواهد شد و من بیشتر از خودم و ذهنم به شهودم باور دارم چون خیلی قوی ست.
    و بعد هر دو ساکت شدیم

    حالا می خواهم از احساساتم نسبت به این تمرینها و جلسات بگویم
    امین جعفری عزیز محال است تمرین انجام ندهم و فایل را بشنوم اول تمرین و بعد فایل را پلی می کنم هربار بعد از شنیدن فایل ها می بینم به نکات مهمی در تمرینم اشاره کردم که کاملا مطابق با آموزه های شماست که در فایل شنیدم از هیجان و خوشحالی در پوستم نمی گنجم نه صرفا به دلیل همسویی بلکه به این دلیل که من در حال رشد هستم و درجا نمیزنم و هوشیاری من در وضعیت صعودی ست و این یعنی خوشبختی تام
    اگر به من پیشنهاد عقب گرد داده شود تا دوباره زندگی کنم حاضرم باز هم همان رنجهای عجیب و غریب کشیده ام تا امروز را بکشم ولی در همین نقطه از آگاهی و هوشیاری امروزم باشم چون این گنج از همان رنج هاست

    🙏خدایا دوستت دارم و متشکرم
    شکر برای وجود ارزشمندتان امین جعفری عزیز🤍⚘

    • من شهادت می دهم که همیشه در حال رشد و پیشرفت هستید.
      اینکه گفتید اگر برگردید بازهم همان مسیری که رفتید را دوباره انتخاب میکنید چون همان رنج ها بودند که گنج آگاهی را به شما هدیه دادند کلی ذوق کردم.
      این نشون میده که قانون رو خوب درک کردید.
      من هم هرچند زندگی بسیار پرچالشی داشتم ولی بازهم اگر برگردم قطعاً که باید همین مسیر را بیایم چون جایگاه کنونی ام را با هیچ چیزی طاق نمی زنم. و اگه اون چالش ها نبود این درک امروز هر چقدر ناچیز هم نبود..
      این یعنی کشیدن پاندول زندگی با تمام توان به سمت تلاش، تجربه، چالش، رنجی که در طول مسیر هست تا آبدیده بشی، تمسخری که قوی تر بشی و الباقی داستان…
      مرسی بابت ثبت دیدگاه
      سلام من رو به جناب مهندس ابلاغ بفرمائید.

      • بزرگوارید هم من و هم همسر ارادتمندیم بسیار خوشحالم که در جهان یکدیگر هستیم
        بمانید به عشق و پایداری و خوشنامی امین جعفری عزیز🥰💚

دیدگاهتان را بنویسید